چهار ماه دکان داری ما

پنج اردیبهشت- یک دکان گرفته‌ام یک جای پرتی که عرب نی انداخت و امروز روز اول کسب و کار است. آنقدر پرت است که هر بار می‌خواهم آدرسش را به کسی بدهم، همراه آن یک دفترچه ده برگ ِ راهنمای رسیدن به دکان را هم باید  ضمیمه آن کنم تا پیدایش کنند. برای خودم کلاس می‌گذارم و اسم دکان را “دفتر” گذاشته‌ام… وضعم که بهتر شود، “آفیس” صدایش میکنم.

پانزده اردیبهشت- تجارت بدک نیست.  رم و هارد و مادربرد می‌خرم و  مثل مرغ رویشان می‌نشینم و احتکارشان می‌کنم تا وقتی که قیمتشان بالا رفت، به پاچه خلق‌اله به دو برابر قیمت فرو کنم. برای خودم، وزنه ای در بازار کامپیوترشده ام و بازار را بدجور تکان میدهم. به محض اینکه هر چیزی می‌خرم، خدا دو دستی توی سر قیمت آن میزند  و تمام راسته بازار، به ثمن بخس حاضر به فروش آن هستند و جنسهایم باد میکنند. احتمالا باید چند دوره بازار یابی و بازار شناسی را بگذرانم.

بیست و پنج اردیبهشت- بازار  ریده‌مون است. هر روز چند نفری کلاه چند نفر دیگر را برمیدارند و متواری می‌شوند.  اصولا نصف وقت ِ تجار، به آژان و آژان‌کشی می‌گذرد… ارزش “چک”،  کمی بیشتر از آب دماغ شتر شده است. امروز “خانم طاهری” سر  دو نفر آدم ِ دم کلفت را تا ناف کلاه گذاشته و نقره داغشان کرده وفرار کرده است. میگویند الان سواحل قناری است و بیلاخ پراکنی میکند به دم کلفتها… مشتری اینطرفها نمی‌آید… جنسهایم کماکان دارند باد میکنند…بدبختی این است که کسی سرمان کلاه نمی‌گذارد که لااقل تنوعی در تجارتمان ایجاد شود…

پنج خرداد- از امروز، شیوه بازار‌یابی را مدرن و متنوع کرده‌ام… آگهی داده‌ام در نیازمندی‌های همشهری… حدودا  ده صفحه آگهی ِ خدمات کامپیوتری  دارد… یکی از تفریحاتم  پیدا کردن آگهی خودم در این ده صفحه است… لااقل نیم ساعت طول میکشد…. اما می‌ارزد. بهتر از تاراندن مگسها است.

پانزده خرداد- بعد از دو هفته یک نفر از روی آگهی، به دفتر(دکان- آفیس) زنگ زد. تلفن کلا بار اولش بود که زنگ میخورد… من و تلفن، هردو غافلگیر شده بودم…یک چیزی توی مایه‌های سریالهای شبکه دو و جمله کلاسیک “یعنی کی میتونه باشه این موقع شب”… آقای مقدم بود… میگفت چهار تا مانیتور می‌خواهد… فوری و فوتی…  بوی پول زیر دماغم بود.. معامله انجام شد، چک‌اش را داد… نقد هم شد… کبکم خروس می‌خواند…

بیست و پنج خرداد- امروز از طرف صنف آمدند و جریمه‌ام کردند که چرا ماوس و کیبردهای توی ویترین، برچسب قیمت ندارند… هر چه آفتاب و بالانس زدم تا متقاعدشان کنم که قیمتها هر نیم ساعت یک بار، رویژن میخورند و تابع یک نمودار سینوسی هستند، به کتشان فرو نرفت…  رسما از امروز صندلیم را توی ویترین میگذارم تا دسترسی به اتیکتها و عوض کردن آنها راحت‌تر باشد… آقای مقدم این روزها، تنها مشتری من است و هفته ای بیست تا مانیتور می‌خرد… نمیدانم اینهمه مانیتور را برای کجایش میخواهد؟

پنج تیر- کماکان دارم اتیکت قیمت عوض میکنم. امروز حساب و کتاب کردم و دیدم که درآمد دکان(آفیس؟)، نه تنها هزینه اجاره و تلفن و برق را میدهد (اینجا آب ندارد و برای هر دست به آب، باید نیم کیلومتر پیاده‌روی کنم)  به علاوه هزار تومان هم سود خالص داشته…  صدای این شادی را در نیاوردم که چشم نخورم. آقای مقدم امروز چهل تا مانیتور خرید…

پانزده تیر- امروز از بانک زنگ زدند و گفتند که چکهای خرید آخر مقدم، همه برگشت خورده‌اند… شوک شده‌ام… کمی دست از اتیکت نویسی برداشتم و رفتم بانک… راست می‌گفتند… رفتم دم دفتر مقدم… هیچ کس نبود… وسایل را  هم برده‌ بودند… بالاخره یکی هم کلاه من را برداشت… رفتم کلانتری…  جناب سروان خیلی پدرانه و دم گوشم گفت که “برو پیداش کن و بیارش اینجا تا من مادرشو به عزاش بشونم”… احتمالا من را با یکی از نیروهای تحت امر خودش اشتباه گرفته بود… به اندازه گرفتن مجوز یک مرغداری دوندگی کردم تا موفق به گرفتن حکم جلب مقدم شدم…

بیست و پنج تیر- کماکان خودم را با اتیکتها سرگرم کرده‌ام… حکم جلب را هم یک جای امنی گذاشته بودم که دزد نبرد… کلا سرمایه به فنا رفته است… مقدم هم آب شده و رفته توی زمین.. دمم هم خیلی کلفت نبود که یک شر خر استخدام کنم تا با خواهر و مادر مقدم وصلت کند… کلا “بیزنس من” بودن، سخت است…

پنج مرداد- امروز  یک نفر از من شکایت کرده بود که به جای هارد پانزده گیگا بایت، به او هارد ده داده‌ام… در کمتر از دو روز حکم جلب و پلمب و ویران سازی خودم و دکانم را دادند… میگفت خر ِ دامادش توی صنف میتازد… کل پول طرف را دادم و شادمان کرکره دکان را پائین کشیم و کلید را تحویل صاحب دکان دادم.  ورشکستگی حس خوبی دارد… اگر هنوز دکان “طوبی می فروش” روبراه بود، حتما میرفتم و آنقدر مینوشیدم که پاتیل بشوم. بعدها فهمیدم که هنوز هارد پانزده گیگابایت به بازار نیامده است و گناه من، گرد و قلنبه کشیدن صفر بوده است…

بیش از چهارده سال از ماجرا میگذرد. حکم جلب را هنوز دارم. مقدم هنوز دارد یک جایی سر یک کسی را کلاه میگذارد. لابد صنف هم دغدغه‌اش هنوز اتیکت قیمت روی ماوس و کیبرد است…. راستی هنوز نیازمندی‌های همشهری هست؟

یک چهارم رخ ِ یار، دل بر باد داد

امتحان‌ها تازه تمام شده بود. شرایط نمدی را داشتم که تازه از زیر دست نمدمال بیرون آمده باشد. نمدمالهای خشنی مثل دکتر تائیدی که فیزیک درس میداد و شرط میبندم که اگر خود ِ هالیدی هم در امتحانش شرکت میکرد، فوقش با ده پاس میکرد… تازه اگر نمی‌افتاد… با خودم نذر کرده بودم که اگر امتحانها تمام شوند (نه اینکه پاس شوند)، بروم یک مسافرت یک نفره… اصولا مسافرت یک نفره را دوست دارم… لازم نیست با هیچ کس سر ِ کیفیت محل خواب و غذا و اینها، چک و چانه بزنی.  میتوانی مثل یک کولی در طول سفر امرار معاش کنی، ریشهایت را آنقدر نزنی که نافت را رد کنند، آروغهای صدادار بزنی و خلاصه آزادی محض…

جمعه صبح زود، با ساختمان آجری و بی‌روح خوابگاه خداحافظی کردم و خوشحال بودم که تا سه ماه قرار نیست بوی نای حوله‌های خیس و تخم مرغ، به ریه‌هایم تجاوز کند. قصد کردم بروم میدان آزادی و با یکی از این تاکسی‌ها،چالوس بروم و از آنطرف هم نمک آبرود…  همان میدان آزادی که با سر و کله دودآلودش، لنگهایش را باز کرده و تفرجگاه اصلی سربازان شهرستانی بود که با او عکس یادگاری بگیرند و بعدا برای ننه و نامزدشان پست کنند، تا مایه افتخاری برایشان بشود… رفتم قاطی مسافرکشها و تاکسی‌های شمال غربی میدان که داشتنند دلالی مسافر میکردند… خودم را گوشه صندلی عقب یکی از آنها جا دادم… درست پشت سر آقای راننده… دو دقیقه بعد بارش تکمیل شد و راه افتادیم. صندلی جلو یک دختر سبزه نشسته بود که فقط نیم رخش را میدیدم… نیم رخ که نه..فوقش یک چهارم رخش… نمیدانم قصدا یا عمدا، فقط از پنجره سمت راستش بیرون را نگاه میکرد… که احتمالا نمیخواست پرش به پر ِ هیچ کدام از این مسافرهای نره‌خر گیر کند… راننده می‌تاخت…  تئوری من همیشه این بوده که وقتی سوار تاکسی میشوی، باید خوابید تا اگر زیر تریلی رفت، همانطور خواب به خواب برویم و چشم که باز کنیم، به جای راننده و دخترسبزه، نکیر و منکر بالای سرمان باشند… سعی میکردم بخوابم… اما کنجکاو بودم لااقل نیم رخ سبزه را ببینم… لابد قشنگ است..  آنقدر خیره ماندم تا آخر سر خوابم برد…

بیدار که شدم، جای دخترک خالی بود… لابد وسط راه پیاده شده بود… اگر بیدار بودم، شاید من هم همانجا پیاده شده بودم و خودم را به او قالب میکردم… نمک آبرود را همیشه میشود رفت… اما شانس فقط یکبار دم خانه آدم را میزند… در هر حال دیر شده بود… آدمها وقتی جوانند چقدر پتانسیل دل‌باختن را دارند… خوبی جوانی همین است ..هر کلیدی به قفلت می‌خورد…

چالوس رسیدیم… گرم و مرطوب… پول راننده را دادم… روی زبانم بود که بپرسم سبزه کجا پیاده شد…اما ترسیدم… همیشه از ضایع شدن میترسم… خودم را به یک تاکسی دربستی، مهمان کردم که تا نمک آبرود ببردم… آن هم جزو نذرم بود. راننده یک آهنگ دق ِ شمالی گذاشته بود که به راحتی قابلیت این را داشت که با سبزه دست به دست هم بدهند و مسافرت من را قهوه‌ای بکنند… مهم نبود… در عوض میخواهم تله‌کابین نمک آبرود را سوار شوم.

پای تله‌کابین‌ها، نظرم عوض شد و تصمیم گرفتم پیاده تا بالای کوه بروم… احتمالا آن لحظه نمی‌فهمیدم که هزار و هشتصد متر توی هوای مرطوب و شیبدار یعنی چه… راه افتادم… یک جاده مال‌رو که البته هیچ مالی از آن رد نمیشد، زیگ‌راک بالا میرفت… کلا راه رفتن برای آدمهای عاشق خوب بود… مخصوصا اگر کسی نباشد که دائم با اراجیف، حواست را پرت کند… کابینهای سفید قرمز یکی یکی از بالای سرم رد میشدند… گاهی وقتها متلکی هم می‌انداختند: هوی تارزان… مرتیکه هزار تومن ارزشش رو داشت که پیاده بری؟… تله کابین رو از پائین با بالا سوار میشن نه برعکس…

مهم نبود… وسطهای راه نفسم بریده بود… آب یادم رفته بود… هوس یکی از آن نوشابه‌های تگری را کرده بودم  که بین یخ می‌گذارند و لب جاده‌ها می‌فروشند… فکر نوشابه، کلا فکر سبزه را از سرم پرانده بود… ممد همیشه میگفت ” گشنگی نکشیده‌ای که عاشقی یادت برود”… راست میگفت… عاشقی کلا یادم رفته بود… خیلی راه رفتم… نمیدانم چقدر.. شاید دو ساعت… کم کم صدای ملت را میشنیدم که بالای کوه بودند… لابد همه‌شان غذا خورده بودند و نوشابه هم رویش…حالا دارند یا ورق میزنند یا قلیان… شاید هم بدمینتون… به خودم و تصمیمهای انتحاریم لعنت می‌فرستادم… دائم چهره دکتر تائیدی جلوی صورتم بود… می‌گفتند برادر فرزانه تائیدی است… همان که با داریوش فیلم فریاد زیر آب را بازی کرده بود… خوش تیپ بود…

چهار دست و پا خودم را به رستوران دم پله ها رساندم… ساندویچ کالباس و نوشابه…  احتمالا بعد از قورمه‌سبزی، لذیذترین است… بگذاری که نوشابه، نان و گوجه و کالباس را توی دهانت خمیر کند… کم‌کم  سیر میشدم و قیافه تائیدی محو می‌شد و سبزه جایش را می‌گرفت و دوباره وارد یک خلسه می‌شدم…

دو سه ساعتی بی‌هدف توی پارک گشتم..نظرم برگشت… الان یکی را میخواستم… ولو اگر اراجیف ببافد… اما نبود… سر ِ خر را کج کردم… چون بلیط نداشتم، باید پیاده برمیگشتم… دو تا نوشابه خریدم… نمی‌خواستم تشنگی باز هم جای سبزه را بگیرد… پائین که رسیدم دم غروب بود… حس ماندن توی هوای شرجی به کل رفته بود… ولخرجی کردم و اینبار یک دربستی تا تهران گرفتم… به طرف گفتم جان مادرت آرام بران، نمیخواهم جسدم را برای ننه‌ام بفرستند… عقب دراز کشیدم و سعی میکردم آروغ‌هایی که تحفه آن دو تا نوشابه بود را سریعتر به بیرون بدهم و بخوابم…

تمام راه خواب بودم و به مدد کالباس ِ پر از سیر، تمام راه، خواب عروسی دکتر تائیدی و سبزه را می‌دیدم… باز هم میدان آزادی و سربازهای نیمه شب و …

Glassy Love

یک گروهی از آدمها، درست حکم شیشه را دارند… شکستنی هستند و نگه داشتن و بودن با آنها سخت است… اگر آنها را به رسم خودشان دست نگیری، یا دستت را می‌برند و یا که سر میخورند و می‌افتند و می‌شکنند… آدمهایی که بر خلاف ظاهر برنده‌شان، اما آنقدر شفاف هستند که هیچ چیزی را پشت‌شان قایم نمیکنند…اصلا نمیتوانند که قایم کنند… مگر تو با جیوه آلوده‌شان کنی و آینه‌شان بسازی که فقط خودخواهی تو را نشان دهند و خودشان  را از خودشان بگیری…

اینها آدمهایی هستند که اگر روزی عاشقشان شدی، با نرم‌تر از الماس بریده نمی‌شوند تا با پنجره تو هم‌قواره شوند… همه عمرهم باید مراقب توپ بچه‌های پاپتی خیابان باشی که اشتباهی پنجره تو را بی‌شیشه نکنند… خلاصه سختند این آدمها… اما اگر صاحبشان شدی و مراقبت را یاد گرفتی، آنوقت است که سوز ِ هیچ زمستان حرامزاده‌ای، از پنجره‌ات به داخل نمی‌آید و همانطور است که با گرمای‌اش، همه برفهای زمستان را میتوانی بشماری بی انکه لرزی به تنت بیافتد…

اینطور عاشقیهاست که تکراری نمی‌شوند و انگار که هر روز از سر  ِ نو، دلت را باخته‌ای و راه نرفته‌ای را میخواهی شروع کنی… عاشقی با این آدمها سخت است.