خلسهآورترین فضا برای من فرودگاه است. خوب که به آدمهای توی فرودگاه نگاه کنی و حرکات و سکناتشان را حلاجی کنی، میبینی که همهاش یک جورهایی سکانسهای عاشقانه به حساب میآیند… مثلا دختری که از بازو به گردن پسری آویزان شده و دارد با تمام قوا نفسش را به داخل فرومیبرد تا وقتی که هواپیما او را دور کرد، کمی از بویش را هنوز غنیمت داشته باشد… یا وقتی که مادری را میبینی که هنوز باور نکرده است که قرار است یک غول آهنی، بچهاش را ببلعد و با خودش به یک جای دور ببرد که فقط گهگداری از لای سیمهای تلفن، بتواند صدایش را بشنود… درست مثل فیلمهای تخیلی میماند…
هیچوقت ایستگاه راهآهن، این حس را به این شدت به تو نمیدهد… هیکل جلغوز قطار و اینکه میبینی نهایتا همه چرخهایش روی زمین است و نمیتواند بپرد، ته دلت را قرص میکند که مسافرها را جای خیلی دوری نمیتواند ببرد… اما فرودگاه نه… وقتی میفهمی که این پرنده وحشی میتواند بپرد و میتواند آنقدر دور برود و بدتر اینکه میتواند مرزها را هم رد کند، آنوقت است که سر ِ فحش را به برادران “رایت” میکشی که این چه اختراع نامیمون و مزخرفی بود؟
چه قرار باشد که بروی و چه قرار باشد که برگردی… در هر دو حالتش، گریه یحتمل امان تو را میبرد… وقتی که حس کنی این رفتن، برگشتن ِ فیالفوری ندارد… وقتی که یک آن، فکر به ذهنت بخورد که نکند که “دیدن” آخر باشد… همین ها هستند که مخدرند و مغزت را تخدیر میکنند…
خلاصه اینکه فرودگاه جای عجیبی است… جایی است که احتمالا بیشترین سلامها و خداحافظیها و مهمتر از همه، آغوشهای قرص و محکم رد و بدل میشود… آدمهایی که از پلهبرقی بالا میروند و رویشان را برمیگردانند و “بای بای” آدمهای آنطرف شیشه را با تکان دادن دستهایشان جواب میدهند… فرودگاه لامصب شروع خیلی از تغییر سرنوشتهاست… شروع خیلی از ندیدنهاست… شروع خیلی از دلتنگیهاست… فرودگاه جای خیلی عجیبی است… حتی صدای نازک آن زن ِ پشت میکروفون که میگوید “پرواز شماره ۲۴۸ به مقصد….” … آن هم خیلی عجیب است که جداییها را از پشت بلندگو، یادآوری میکند… فرودگاه جای عجیبی است…





