به عقیده من وحشیترین و خانمانبراندازترین عامل طبیعی که میتواند دامنگیر و تنبانگیر آدمیزاد بشود، همین “زمان” است. اینکه نه میتوانی آن را متوقف کنی و نه حتی سرعتش را کم کنی… مثل یک اسب وحشی افسار گسیخته و بیتربیت، به هیچ کس و هیچ چیزی توجه نمیکند و همه آدمها را زیر چرخهایش له و لورده میکند. یعنی رسما زمان، مثل یک قطار قبراق و خرابنشدنی است که روز ازل، خداوند آن را از تپههای سر سبز بهشت به سمت پائین قل داده و قرار است تا ابد هم بگازد و عمر آدمها را کوتاه کند.
امروز صبح که مطابق معمول ِ دیگر صبحهای دلانگیز، به ضرب و زور ساعت و با بدبختی، بیدار شدم و بعد از هزار بار شاخ به شاخ شدن با دیوار و در و پنجره و کف خانه، خودم را به مستراح رساندم تا آبی به صورتم بزنم، با دیدن چند تار موی سفید و تازه تاسیس روی شقیقهام، دوباره ماجرای رقتبار ِ ضعف آدمیزاد در برابر زمان به یادم آمد.
همچین مواقعی است که معمولا دستپاچه میشوم… احساس میکنم هزار کار نکرده دارم… و دیگر اینکه دقیقا همچین مواقعی است که سعی میکنم پشت سرم را هم نگاه نکنم و کیفیت قسمت گذشته زندگیام را به یاد خودم نیاورم… تا مساله، بغرنجتر از آنچه که هست، نشود. بعد کمی که میگذرد، شروع میکنم به فحش و فضیحت یه قطار پکیده و ترمز بریده رمان…
مخلص اینکه، زمان مثل یک مرض لاعلاج است که همه به آن دچارند و با یک روند ثابت، همه سوراخ سنبههای آدم را سرک میکشد و از خودش یک یادگاری میگذارد… از کمسو شدن چشمها بگیر برو تا بواسیر و اینها…
اشکال دیگر این “زمان” مادر به خطا، بیصدا بودن آن است… آرام میرود و هیچ لگدی هم نمیاندازد… روان و روغنخورده… آدم را سوار خودش میکند یک جوری سواریاش میدهد که آب توی دلش تکان نخورد… گاهی وقتها هم آنقدر شیادی میکند که آدم خوابش میگیرد و میخوابد و بیدار نمیشود تا وقتی که راننده قطار با در کو*نی آدم را پیاده میکند و در یک چهار دیواری “دو در یک” میخواباند و لحد را روی سرش میگذارد… ای پست فطرت…
شرمنده… قرار نبود که سیاه نمایی و فلسفی بازی کنیم… همه این اراجیف را گفتم که به یک چیز دیگر برسم… پانزده سال پیش، با خودم قرار گذاشتم که یک هفته از زندگی مرخصی بگیرم و یک سفری بروم که جایش اصلا مهم نیست… فقط بایت اینکه یک هفته بگردم و خودم را پیدا کنم و بعدش هم و این راننده قطار را یک جایی خفت کنم و تکلیفم را با خودش و خودم روشن کنم. به او بگویم که لااقل چراغهایش را روشن کند تا ببینیمش… چراغ خاموش رفتن خیلی خطرناک است… اما هنوز به قول خودم وفا نکردهام و هنوز آن یک هفته مرخصی را به خودم هدیه ندادم… میترسم شب اول این مرخصی با شب اول قبر مقارن شود… دور هم کلی خواهیم خندید بابت این تصادف…
جالبی ماجرا این است که من (و حتما شما) همه اینها را میدانم و همیشه هم به خودمان وعده و وعید آینده نردیک را میدهم که قرار است فلان کنم و بیسار… خودمان را خیلی محترمانه خر میکنیم… خودمان را کردهایم مثل این زمینها وقفی که سندشان بعد از ۹۹ سال آزاد میشوند… ۹۹ سال مثل خر چهار نعل یورتمه میرویم، به این امید که روزی آزاد شویم و برای خودمان باشیم… زهی خیال باطل…
خلاصه اینطوریهاست… قطار میرود و موها سفید میشود و جبینها پرچروک… دست هیچ کس هم به دامن و تنبان رانندهاش نمیرسد… سوختش هم به این زودیها قرار نیست تمام بشود گویا… بر پدر قطارها لعنت… لااقل یک دقیقه نمیزند کنار تا پیاده بشویم و دور هم یک چایی بزنیم…




