عشق، داستان عجیبی است… ماجرایی است که کهنهشدنی نیست و جنسش با باقی خواهشهای آدمیزاده، زمین تا آسمان فرق میکند… رسیدن به آن شاید به کشتهشدن حس و حالش ختم شود و نرسیدن به آن، گاهی رمز بقای آن… اصلا گاهی وقتها نرسیدن و کام نگرفتن است که داستانش را ماندگار میکند و مثل زخم چاقو و شمشیر، جایش کبره میبندد و میشود مایه افتخار… سالها میگذرد و همه جای پوستت پیر و چروک میشود، الا گوشت اضافی ِ جای همان زخم… تا عمر داری، هر گلِ یاس لگدمال شدهای را که کف ِ خیابان میبینی، به خودت میگیری که لابد از اینجا گذر کرده و نشانی از خودش برایت به جا گذاشته است… آنقدر هم با خود صادق نیستی که قبول کنی این فیلم سینمائی و این سناریو، پایانی که تو آن را دوست داری، ندارد… حتی اگر صد بار از سر ِ نو، آن را بخوانی و ببینی… باز هم تو قهرمان آخر داستان نیستی…
با این حال، این عشق هنوز هم دوستداشتنی است… قدرش را باید دانست… همه جای زندگیات… حتی آن روزهایی که قصاب زمانه پایش را به قهر روی سینهات فشار داده و چاقویش را بیخ گلویت گرفته که مثل اسماعیل قربانیات کند… حتی آنجاست که بوی سکرآور عشق ِ کهنهات، بیشتر خودنمایی میکند و چاقوی قصاب را بیخاصیت…
این وسط تو میشوی یک آسمان سیاه بدون مهتاب که همه دلخوشیات، ستاره کوچک ناشناسی است که گهگداری برایت چشمکی به هدیه میفرستد که به اندازه خود ِ خورشید میتواند دلت را روشن کند…
اینجاست که میگویی ماجرای غریبی است عشق… حتی اگر روزگاری، بغضی را ته گلویت کاشته باشد…یا هر “حتی” ی دیگری که باشد، باز هم دلت میخواهد که خاطرهاش باقی بماند… مثل کورسویی که از پنجره خانه دیگری، به بیرون تابیده شود و هیچ دخلی هم به تو نداشته باشد… و فقط تو، رهگذری هستی که از پای آن پنجره رد میشود و لحظهای، آن کورسور به او مهلت میدهد که خودش را در آن ببیند و خودش را به یاد بیاورد و دوباره قاتی تاریکی راه بشود… اینطور است که میگویند، عشق ماجرای عجیبی است.
پ.ن) نوشته برمیگردد به سالها پیش، آنوقتها که هنوز سبیل های پشت لبمان تنک بوده اند … با کمی دخل و تصرف… البته دخل و تصرف در داستان و نه سبیلها





آی گفتی…
بعد هم یعنی شما وقتی سبیل هاتون هنوز تنک نشده بود به این حقایق دست پیدا کرده بودین؟؟؟؟ چه باتجربه…
سراب رد پای تو ,کجای جاده پیدا شد
کجا دستاتو گم کردم که پایانم اینجا شد
هی عشق کجا بوده دیگه؟؟
چه خوب!
حالا دقیقاً اگه ازم بپرسی چی چه خوب! نمی تونم جواب بدم. فقط می تونم بگم حسم خوبه. مخصوصاً وقتی عکساتو دیدم…… الان هم میشینم همه رو میبینم و نظر می ذارم…. من عاشق عکاسی ام!
قشنگ نوشتی، خیلی …
لذت بردم … توصیف دقیقی! بود.
این پست من رو یاد ترانه عشق اول ساخته رامین زمانی انداخت … واقعاً بعضی اوقات عشقهای ناشناخته کودکی و نوجوانی رو مرور کردن، لذت بخش است؛ حسی عجیب که هیچ گاه دیگر آن را تجربه نمی کنیم ….
بر لبهایم نقش تمام بوسههای قبلی قرار دارد
بر قلبم تمام دستمالهای وداع در اهتزازند
فرناندو پسووآ
پست های این طوری ات را خیلی دوست دارم فهیم…همین ها که یک قسمتی دیگری از خودت را رو می کنی…
عالی بود…
آنقدر هم با خود صادق نیستی که قبول کنی این فیلم سینمائی و این سناریو، پایانی که تو آن را دوست داری، ندارد… حتی اگر صد بار از سر ِ نو، آن را بخوانی و ببینی… باز هم تو قهرمان آخر داستان نیستی…
دوستت داشتم که آنچه در درونم بود را به زبان آوردی در مختصات دیگری که زمان هم یکی از محورهایش است .
اکسلنت…
very very good
چه زیبا بود نوشته ات .
لذت بردم
یعنی تموم نمیشه حکایت این یاس لگدمال شده؟!!
دیگه حوصلتو ندارم
مرسی
چرت تر از عشق خودشه.همیشه عادت رو با عشق اشتباه می گیریم
سبیل که کلفت شد متوجه شدی که عشق یه سره رو باید مثل همون یاس له کرد و آب دهان انداخت روش..
عشق را دوست دارم چون برای من مثل سوخت محرک است. من اگر عاشق نباشم حتی نفس نمیتوانم بکشم… این روزها هوا کم است اما…ممنون از شرح زیبایت بر این زیباترین هستی…
چنانت دوست میدارم که وصلم دل نمیخواهد
کمال دوستی باشد مراد از دوست نگرفتن!
مراد خسرو از شیرین کناری بود و آغوشی
محبت کار فرهادست و کوه بیستون سفتن
سعدی
(این هم لینک غزل برای علاقه مندان: http://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh460/ )
هدیه خوبی بود واسه روز تولدم فهیم جون..
مرسی عزیزمم..ماچچچ..بغل!
خوشمان نیامد!
ولی “نه خسته”ای باید گفت.
کاش هیچ وقت عشقی در کار نباشه
هیچ رقمه …
مرحبا به قلمت ، با خوندن مطالب شما حس عجیبی بهم دست میده،دمت گرم
درد تاریکیست درد خواستن …
سلام ای کهنه عشق من
که یاد تو
چه پابرجاست………
وای چه زیبا نوشتی.داغمونو تازه کردی.
چقدر واقعی بود وزیبا.سخت درگیرم با خودم سر عشق به من چه دوستم نداره من که دوستش داشتم وبه یادشم هرچقدر هم این عشق ومهر بی تناسب ونهان باشه فعلا که نمی تونم فراموش کنم.
همه می دونیم ولی کاریش نمی شه کرد…..
آقای فهیم عزیز مهم ترین نکته ی پستتان برای من همان جمله ی ” حتی اگر صد بار از سر ِ نو، … باز هم تو قهرمان آخر داستان نیستی…” بود !
نوجوان تر ها که بودم همه ی مشکلات را از جمله و حرف و کنایه و نگاه ِ آخر و رنگ چشم و مدل لباس و چند شنبه بودن ِ قرار و تناسبات قد و وزن و تهش بد شانسی های مفرط خودم می دانستم ! فکر می کردم اگر صد بار که نه یک بار دیگر فقط ، همه چیز را از سر ِ نو بگیرم / فلان کار را می کنم / فلان حرف را می زنم لاقل فلان بوس را می کنم و همه چیز آخرش درست از آب در میاید و من می شوم قهرمان داستان خودم و او ! حالا امروز که بعد از مدت ها خواندم این پستتان را بد جور یاد آن گمان های ِ امیدوارانه ی نوجوانی هایم افتادم !
سلام
زیبا بود به خصوص اگر مبتلاشده باشی به این عشق انوقت درکش هم میکنی.
مرسی لذت بردم
۲تاپست دنبال هم.مهاجرت وعشق
عشقم داره ازدستم میره.میخوادمهاجرت کنه.منم براش مهم نیستم اونقدکه اون واسه من مهمه.فقط درحدیکی دوسال خوش گذرونی توخیابونای تهران منومیخواست نه بیشتر.ولی من اونوواسه همیشه میخواستم…
همین جوری سردرددلم بازشد!
اگه به جای خوب خوب رسیدیم میگم باز!
بابا عاشق، بابا سیبیلو، بابا بابا!!
همه ی اینهایی که گفته ای درست فهیم جان ، اما امان از ” مقایسه .. اینکه هر چیز و هر لحظه را با هر چیز و لحظه اش قیاس می کنی …
man naomidam az eshq….
ay eshq chehrey ashnayat peida nist…
دقیقاً می تونم تصوشو بُکنم ؛ خیلی قشنگ بود
لذت بردم…بسیار
درود نصرا…خان بر شما
البت که که این ماجرای غریب را از هر دهان که می شنوی نا مکرر است.ولی آخرش هم ملتفتش نمی شوی
از اون دیشلمه هاش بودا…
جناب آقای فهیم
سلام
ممکنه منو راهنمایی کنید در مورد آدرس سایت یادداشت های یک دیوانه.من از خوانندگان ایشون بودم قبل از فیلتر شدن ولی متاسفانه بعدش نتونستم ادرسشون رو پیدا کنم .اگر محبت کنید ممنون میشم.
سلام. دوست داشتم. توی این همه هیاهو، حسّ آروم ِ خوبی به آدم می ده. مخصوصاً اون تیکه ی ستاره و آسمون تاریک و چشمک رو دوست داشتم…
آه
واقعا لذت بردم بعد از مدت ها منو یاد خاطرات لذتبخش دوران نوجونی انداختی.
یاد عشقی که هیچ وقت دوباره تکرار نمیشه. مرسی
DJALIGATOR
عشق، هدیه است…
جاندارُ مجسّم!
حادث میشودُ
تحمیلش نمیتوان کرد.
قلب را لبْریز میکند.
با عقل فهمیده نمیشودُ
به چنگ نمیآید.
مقدّریست که همه چیز را
دگرگون میسازد
سلام کم می نویسی برای ما که هم متاهل هستیم و همسر هیچ وقت نیست فقط این وبلاک خوانی مونده زود هر بنویس این نوشته هم ما را به عوالم دور و سالهای دورتر برد. مرسی
badtar az hameye ina ine ke tarafo harroz bebini,bodanesh ba baghiyaro,ashegh shodanesho,shekastesho,khord shodanesho….
va badtar az in ham inke taraf toro khar farz koneo hamintori hey khoza’balat baret kone,va to bedoooni ke asheghe kase dgas:|
من یک عالمه موافقم با جاودانه شدن عشق با عدم وصال و اتمامش با وصال بخصوص ازدواج
اگه پانوشتت رو نمی خوندم مطمئن می شدم که این هفته توی نت هفته ی جهانی عشق های درپیت معرفی شده. آخه بابا هرجا رفتم ملت درباره ی عشق نوشته بودن.
تله پاتی یعنی همین دیگه.
آیکون اعصاب خرد و اینا.
Nice
عشق زمان نوجوانی هیچ وقت تکرار نمیشه.
میدونی بزرگتر که بشی عشق حالت مشروط به خودش میگیره …یعنی باید یه چیزی داشته باشی تا طرف عاشقت بشه.مثل پول و موقعیت اجتماعی و یه سری فاکتورهای دیگه.اما دوران نوجوانی بدون هیچ دلیلی عاشق میشی و بدون هیچ دلیلی عاشقت میشن:))
احساس بد و نا امید کننده ای بهت ( به یه خانم البته )دست میده ،زمانیه که به سن ۴۰ می رسی و حس می کنی که دیگه جوون نیستی و داری پیر میشی و زیبایی و طراوتت و سلامتت رو هم کم کم از دست میدی و جوونی هم نکردی اصلاً ….
جالبه منم یه پست دقیقا با این عنوان نوشتم
http://asemoone-abri61.blogfa.com/post-76.aspx
اما قلم ِ حرفه ای شما کجا و متن ساده ی ما کجا؟
گاهی دلم میخواد استادایی مثل شما به نوشته های تازه کارهایی مثل ما نمره بدند …دوست دارم ببینم چند می گیرم؟
ببخشید من این کامنت بالا رو اشتباهی اینجا گذاشتم این مربوط به پست قطار بود
عشق میورزم و امید که این فنّ شریف چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود
آری…عشق، داستان عجیبی است
واو.بعضی مردا چقد گیرا و خوشگل مینویسن.لذت بردم.مرسی
اضافه کردن دیدگاه