برسد به دست توکا نیستانی

توکا!

یک عمر برای همه نوشتی حالا یکی پیدا شده که میخواهد برای تو بنویسد. من خواننده چندین ساله تو هستم و اگر خاصیتم مثل شراب و سیر بود، حتما تا حالا جنسم مرغوب شده بود. حالا شنیده‌ام (یا در حقیقت خوانده‌ام) که ترک دیار و جلای وطن کردی. همان روزی که خبرش را درز دادی، یک آخ کوچک گفتم و رفتم سراغ آرشیوت و آن را شخم زدم… بعضی‌ها را دوباره خواندم… بعد هم یک  حساب سرانگشتی کردم و دیدم که خیلی‌های آنها، وقایع روزمره و منحصر به فرد ِ”زندگی در ایران” بوده‌اند که گیر قلم قهار تو افتاده‌اند… میگویم منحصر به فرد، باور کن که غلو نمی‌کنم… جای دیگر مثلشان را پیدا نمی‌کنی… قلمی که قرار است فارسی بنویسد، بلاشک واقعه فارسی را هم می‌خواهد… در فرنگ هم ماجرا زیاد است که آدم مته به خشخاشان بگذارد… اما لامصب نمیدانم چه سری در آن است که وقتی فارسی و ایرانیزه‌اش میکنی، درست میشود مثل کبابی که توی فر درستش کنی و نه روی زغال و منقل…

توکا!

نمیخواهم بترسانمت… اصلا تو مگر میترسی؟ نه… تو نمی‌ترسی اما من ِ خواننده‌ی توکا، میترسم… که نکند توکا عوض شود… نکند ماجراهای روزانه، جای خودش را به روزمرگی بدهد و به قول خودت و خودش، داستانها تِم “همه چیز آرومه” را بگیرد… اصلا بگذار کمی هندوانه زیر بغلت بگذارم… تعارف که نداریم… نویسنده خوب کم داریم… انقدر کم که اگر یکی‌شان ننویسد، یا دیگر خوب ننویسد، راحت جای خالی‌اش حس میشود… پس نکند که در این گروه ارکستر سمفونیک،صدای ساز تو کمتر بشود… بلاشک الان که دهل و ترومپت دست توست.

توکا!

اصلا کاش می‌توانستم نصیحتت کنم… برایت روضه بخوانم که چه کار کنی…کاشکی راهی، چاهی، راهکاری شعبده‌ای چیزی بلد بودم و سه سوت برایت میفرستادمش و خیال خودم را لااقل راحت میکردم… فقط یک چیزی بگویم….  قهرمانهای داستانها همان آقای شاد و دختر دویست و شش نشین و اینطور چیزهاست… و نه متاسفانه لبخند گل و گشاد جوانک پشت دخل استار باکس که هر روز روی صورتش به عرض بناگوشهایش، پهن میشود…

توکا!

من خواننده‌ام و این چیزهایش به من ربطی ندارم… من فقط دوست دارم هر از چندگاهی، دو سه پاراگراف جان دار بخوانم و حالش را ببرم… برایم هم مهم نیست که کجا کلمه‌هایش منعقد شده باشند… ایران با مصر یا حتی آرژانتین… پس این رسما مشکل توست!

درب کامنت‌دانی این پست را میبندم… چون در واقع این پست نیست و نامه است و دوست ندارم مشمول این تهمت شوم که “از آدمهای معروف نوشتن، خود ِ آدم را معروف میکند”… حقیقتش هیچ مدیای بهتری برای فرستادنش پیدا نکردم.

شاد و به‌روز و بهروز باشی
فهیم

استرسها را ناک اوت کنید

آقا جان… برای یک بار هم که شده، می‌خواهم یک پست منفعت‌دار بنویسم… تا الان هر چه گفتیم، عین نوشابه بوده و شدیدا برای روح و روان خواننده مضر… حالا گفتم یک لیوان شیر بدهم دستان… اگر چه امکان دارد حالتان را به هم بزند، اما به جرجیس قسم که برای استخوان‌هایتان خوب است. یک جایی، یک آدم بی‌کاری، یک مقاله‌ای نوشته بود که چطور استرس‌های زندگی را “ناک‌اوت” کنیم… یک سری اصول ابتدایی و بچگانه و صد البته مفید… من هم مثل یک سارق ادبی، کل متن را ترجمه کردم و به دلخواه خودم خلاصه‌اش کردم و  ادبیاتش را کن‌فیکون ساختم…  حالا اگر شما آدم کم‌حوصله و “فارغ‌الاسترسی” هستید که اوصیکم به بستن این صفحه… اما اگر استرس جای زیادی از زندگی روزمره‌تان را گرفته، بد نیست که یک نگاه سرسری به این مطلب بیاندازید… به درد من که خورد…

***

آدم معمولا با استرس به دنیا می‌آید… از همان زایشگاه که خانه گرم و نرم ِ رحم مادرش را باید ول ‌کند و غِلِفتی برود وسط بازوهای دکتر سبیل کلفت… همان‌جا اولین شوک و استرس  وارد میشود و هر چه سن آدم بالاتر می‌رود، میزان استرس آدم هم بالاتر می‌رود و جنس آنها هم جدی‌تر و ویرانگر‌تر…

عوامل استرس‌زا را معمولا نمی‌توان از بین برد… فقط می‌شود استرس را کنترل کرد… داستان مثل هم‌اتاق شدن با یک الاغ چموش است که لگد می‌اندازد و به هیچ صراطی مستقیم نمی‌شود که لگد نزند… این وسط شما هستید که  خودتان را باید در برابر ضرباتش محافظت کنید… از او دور شوید، خودتان را سفت بگیرید، دستتان را جلوی جاهای حساستان بگذارید که آسیب نبینند (مفسده نکنید… دماغ و چشم و این جور جاها منظور است)…  حالا این شما و این هم روشهای کنترل و مدیریت استرس:

اول اینکه از استرسهایتان حرف بزنید- یک آدم صبور و دهن‌قرص گیر بیاورید و کل بدبختی‌ها و جفتکهایی که از الاغ زندگی خورده‌اید را با او تقسیم کنید… بازگو کردن مشکلات، وزن آنها را کم میکند… علاوه بر آن معمولا وقتی سفره دلتان را جلو کسی باز می‌کنید، او هم سفره خودش را برایتان باز میکند و  یحتمل میفهمید که شما در این دنیا، تنها آدم کتک خورده نیستید و این یعنی آرامش..

دوم اینکه فقط به زمان حال  فکر کنید- گذشته‌تان و آینده‌تان را خیلی جدی نگیرید…  اصلا پاپیچ خرابکاریها و کوتاهی‌هایی که در گذشته در حق خودتان کرده‌اید، نشوید. همه همینطور بوده‌اند و انگشت فرو کردن در زخمهای قدیمی، هیچ فایده‌ای جز چرکی شدن آنها ندارد. آینده را هم که رسما باید به هیچ کجایتان حساب نیاورید. ترس از حوادث و رخدادهای احتمالی، حماقت محض است… فکر هر چیزی، از خود آن چیز ، معمولا سخت‌تر و دردناک‌تر است…

سوم اینکه به خودتان استراحت بدهید- حالا می‌گویم استراحت، یکهو فکرتان نرود سمت یک ماه عشق و حال وسط  سواحل هاوایی… وسط همه گرفتاریها و استرسها و بدبختی‌ها، آدم میتواند به خودش یک مرخصی چند ساعته بدهد…  کمی تنهایی، کمی بچگی کردن، کمی خریت یا هر چیز نامتعارفی که  شاید دوست داشته باشید…. که کمی از دنیای واقعی دورتان کند و خستگی را بگیرد… مثل نهنگ‌ها که هر از چندگاهی به بالای آب می‌آیند و نفسی تازه می‌کنند و دوباره به زیر آب برمی‌گردند…

چهارم اینکه تن‌‌تان را بجنبانید- ورزش قاتل استرس است… لزومی هم ندارد که وقتی می‌گوییم ورزش، خودتان را موظف کنید روزی هزار بار وزنه یک تنی بزنید و به اندازه گوریل بازو دربیاورید… همچین که یک جفتک چارکش  منظم و خفیف در روز داشته باشید، کلی موثر است… از من به شما نصیحت…

پنجم اینکه واقع‌بین باشید- ما ملت شریف، بیشتر استرسمان بابت چیزهایی است که کنترلی روی آنها نداریم… داستان مثل آمپول زدن میماند… وقتی اصغر آمپول‌زن، قرار است ماتحت مریض را نوازش کند، حتما این کار را می‌کند و حالا اگر عضله آنجایت را بخواهی سفت کنی، هیچ خاصیتی ندارد الا اینکه درد آمپول بیشتر می‌شود… گاهی مواقع باید واقع‌بین بود و عضله‌هایت را شل کنی که دردش کمتر شود…

ششم اینکه زندگی‌تان، میدان  و مسابقه اسب‌دوانی نیست - خودتان را دائم با دیگران مقایسه نکنید… مقایسه کردن و “رقابت‌پیشگی”، استرس‌زا است… اینکه جاسم فوق‌لیسانس دارد و من ندارم و قاسم  لامبورگینی دارد و من ندارم و عبود فلان دارد و من ندارم، شما را دقیقا می‌کند همان اسب مسابقه که همه عمرش را بابت هویج ِ سر چوب، دویده و به هیچ کجا هم نرسیده… زندگی مسخره‌تر از چیزی است که شما فکرش را می‌کنید… هیچ دونفری لزوما نباید مثل هم باشند… خودتان باشید…

هفتم اینکه از مواجهه با عوامل “ترس‌زا” هراس نداشته باشید – مثال ساده آن، دندان‌پزشک است… وقتی دندان خراب دارید، یک کله پیش دکتر بروید و درستش کنید… نه اینکه مثل بز بترسید و یک عمر را از ترس دندان‌پزشک، با درد آن بسازید و همه لقمه‌هایتان را با یکطرفتان بجوید… نیم ساعت جنگیدن با درد، بهتر از یک عمر زندگی با ترس ِ درد است… ترس، استرس میزاید.

هشتم اینکه خوب بخورید و بخوابید و شعارتان قبر بابای دنیا باشد – آدمی که درست نخوابد و نخورد، مغزش درست کار نمی‌کند… مغز علیل هم، عادت دارد همه چیز را سخت و مهلک نشان دهد… آدم وقتی گرسنه و خسته است، یک وزنه یک کیلویی را هم نمی‌تواند بلند کند، چه برسد به یک فکر چند کیلویی…

نهم اینکه بخندید – همه مشکل دارند… من دارم، شما هم دارید… همه بدبختی داریم، گرفتاری داریم و این موضوع تابع محل جغرافیایی آدمها هم نیست… یاد بگیرید بخندید… به ریش دنیا و مشکلات بخندید… به بدبختی‌ها بخندید… به من که دو ساعت صرف نوشتن این موضوع کردم، بخندید… به خودتان بخندید… دو بار اولش سخت است… اما کم کم عادت میکنید و می‌بینید  که رابطه خنده و گرفتاری، مثل رابطه  خیار است و سوختگی پوست… درمانش نمی‌کند اما دردش را کم میکند…

یک چیزی هم اضافه کنم و بروم…  شرط می‌بندم عکس‌العمل پنجاه درصد از خواننده‌ها نسبت به این توصیه ها این است:

برو جلو بوق بزن بابا… دلت خوشه… تا اینجا تو گرفتاری‌ام اونوقت میگه پاشو ورزش کن، بخند… این حرفها مال ماها نیس… همش تئوریه… بیا دو دقیقه جای من باش ببین میتونی…

این حرف فقط عناد با خودتان است  … همه فکر میکنند که مشکلات خودشان، بزرگترین و کشنده ترین مشکلاتی هستند که انسان میتواند آنها را داشته باشد. توصیه ها را جدی بگیرید حتی اگر یک مبتلا به “ابولا” در بیافرا هستید و همین دو دقیقه پیش، پاهایتان را روی مین از دست داده‌اید و  خانه‌تان را بانک مصادره کرده و دیروز هم از کار اخراج شده‌اید و دوازده سر عائله دارید و دویست میلیون تومان چک‌تان هم دارد برگشت میخورد.

امشب را به خاطر میسپارم

امروز پسرک شیطانی می‌کرد… از سر و کولمان بالا میرفت… چنگول می‌انداخت… گاز میگرفت… داشت به سیاق خودش شادی می‌کرد و خودش را به ما نشان می‌داد… من نفهمیدم… عصبانی شدم… دعوایش کردم… لابد انتقام همه گرفتاری‌هایم را میخواستم از او بگیرم… کوتاه‌ترین دیوار ِ دم ِ دستم است… لابد بهانه‌ام هم این بود که “پدرش” هستم و قیم تربیت او و تنبیه و رعب هم بخشی از فرایند تربیت…

دعوایش کردم و آرام شد… من هم آرام شدم… من خجالت میکشیدم… از اینکه جرات نداشتم توی چشمهای یک پسرک دو ساله نگاه کنم، خجالت میکشیدم… عکس‌العملم درست مثل تف سر بالا بود… عدلی وسط صورت خودم برگشت… انگار خودم را دعوا کرده باشم… من به جای او بغض کردم… پسرک دو دقیقه بعد – چون دل بچه‌ها دریاست و فراموشکار- همه چیز را فراموش کرد… اما من نه… من ماندم و عذاب وجدان… هر کاری کردم که جبران کنم، نشد… قلقلکش دادم… میخندید، اما من را درمان نمیکرد… برایش دلقک‌بازی میکردم و صورت خودم را هزار شکل برایش درآوردم… میخندید، اما من را درمان نکرد که نکرد…

مسخره است… انگاری پسرک من را دعوا کرده… اصلا شاید همینطور باشد و او من را تنبیه کرده… امشب او راحت میخوابد و لابد خواب “بت من واسپایدرمن” را میبیند… من هم لابد از آن شبهایی خواهم داشت که هزار بار مثل کتلت این پهلو به آن پهلو میشوم و کابوس خودم را می‌بینم…

این را اینجا ثبت می‌کنم که یادم باشد آدمها گاهی وقتها چقدر ظالمند… حتی اگر نقش پدر را بازی کنند…