Bizzare World

دنیای عجیبی است. اوس کریم گاهی وقتها شوخی‌اش می‌گیرد و با آدم شوخی‌های پشت وانتی  می‌کند… اول آدم را از یک چیزهایی خسته می‌کند و بعد هم هوس آنها را توی دل آدم می‌اندازد. حالا شده ماجرای من… هوس چیزهایی را می‌کنم که زن حامله هم هوسشان را عمرا نکند…

دیشب  هوس غروبهای تهران را کرده بودم…دقیقا غروبهای خیابان ستارخان… گرم و پر دود… همان وقتهایی که مسجد دم خانه‌مان اذان می‌گفت… بماند که خود من شخصا چند بار به پای “بلندگو دار” اش افتاده‌ام، که جان مادرت “ولووم” را کمی بده پائین… چهار ستون خانه دارد میلرزد و انگاری شخصا به عتبات عالیات مشرف شده‌ام… و بماند که طرف ما را به هیچ ور ِ خودش حواله نداد و کار خودش را می‌کرد… اما دیشب دلم هوایش را کرده بود…

یا که یکهو هوس راننده‌های خطی ِ سر حبیب‌اله را می‌کنم که  آدم را تا سر ایستگاه شریف می‌برند… همان راننده‌ها با شلوارهای ارتشی ِ گپی و زیرپوشهای فابریک مردهای سنتی ایرانی… که باد از شیشه جلو میوزد زیر بغلشان و بعد هم  توی دل و دماغ آدم… کلکسیون و گلچینی از کل بوهای طبیعت را یکجا تحویلت می‌دهد و تا سر حد استفراغ، متحولت می‌کند… البته بماند که چند ده باری با همین راننده‌ها،  سرِ کرایه و سیگار و جنون رانندگی‌شان، دست به یقه شده بودم… اما خوب…کتک زدن حرفه آنها بود و کتک خوردن مال ماها… درهر حال هوای آنها را هم کرده‌ام…

سبزی‌فروش سر حبیب‌اله… جان خودم هوای او را بیشتر از همه کرده‌ام… فروشنده، یک آدم میانسال و سبیل ناصرالدین‌شاهی که  لای تارهای آن از شنبلیله تا پوست موز و پشم نارگیل پیدا می‌شد… حالا بماند که هر بار یک گاری میوه کمپوت شده را به جای میوه تازه، راهی پاچه نازنین من میکرد… یا بقالی رشتی سر کوچه‌مان… همان که خامه تاریخ پارسال را به من انداخت و من پس‌اش دادم و او هم عصبانی شد و جلوی خودم درش را باز کرد و تا تهش را سر کشید که ثابت کند خامه خراب نمی‌شود… همان که فردا صبحش پارچه سیاه دم دکانش زدند و نوشتند به خاطر مرگ ناگهانی بزرگ خاندان و غیره….مع‌الوصف، دلم هوای هر دویشان را کرده…

مسخره است… با همه‌شان دعوا کنی اما ته دلت هنوز خواستنی باشند… یک چیزهای کوچولوئی که به چشمم آنروزها نمی‌آمد… از جلوی دکان عطاری رد بشوی و دو هزار بوی تند و تیز، چشمهایت را پر آب کند… از چهار ت*م  و سنبل طیب بگیر برو تا گل گاوزبان و مرهم فتق… بو و دود دنبه سوخته منقل جگرکی سر ِ خیابان بیستم… صف طویل ملت دم ِ  شیرینی بانو و آجیل ایوب و تاتر گلریز و پیتزا نخل… دعواهای ناموسی سر میدان ولیعصر که ملت همدیگر را تهدید به کشیدن خشتک روی سرشان میکنند…

توی دلم حتما یک روزی به همه‌شان یا یک فحشی دادم یا پوزخند زده‌ام… اما حالا مینویسمشان… مسخره نیست؟

یواشکی عاشق شدن، تلفن دادن، سوار کردن، سوار شدن، ترسیدن، چسباندن، چسبانده شدن، سینمای هزارتومانی روز شنبه‌ها، ترافیک نفس‌بر پنجشنبه پارک ملت، فروشگاه آدیداس طبقه  همکف اسکان، ولچرخی‌ها لای مجتمع پایتخت، ساندویچ فری کثیفه و سس گندیده کالباس هایدا، اتوبوس آکاردئونی زرد…همه‌شان شمشیر دولبه‌ای هستند که بود و نبودشان زخمی می‌کنند…

حالا کاش فقط میشد میرفتم شرکت برادرم… دم ِ غروبی…با تاکسی فکسنی و بوی سنبل طیب و دنبه سوخته… در اتاقش را ببندد و مثل خیلی روزهای دیگر که آنجا بودم… یک ساعت چرند ِ بی سر و ته ببافیم و  بخندیم و ته کو*نم عروسی شود که داداش بزرگ داشتن هم خوب است…. آخرش هم مثل همیشه یکی دو تا دلداری تصنعی که مثلا همه چیز خوب میشه و درست میشه… که من تهش بگویم یک ساعت، شش تا سیگار کشیدی… بچه‌هات بابا میخوان… اونم بگه جمعش کن بچه سوسول…فوقش میمیرم، سرم که نمیشکنه…

دلم هوای همه اینها را کرده… میدانم که همین الان هم اگر بیایم تهران، اینها دیگر مزه نخواهند داشت… همشان مثل یک کوکاکولای گاز دار بوده‌اند که درشان باز مانده و الان گازشان پریده و شده‌اند آب و شکر… یک چیزهایی فقط خاطرشان گاز دارند و نه خودشان!

پ.ن) در ایام شباب، اگر کمی دیر پست می‌گذاشتم، بعضیها از سر لطف مینوشتند که “به روز کن بابا”… ولی حالا که پست می‌گذارم، بعضیها از سر دلسوزی می‌نویسند که”ننویس جان خودت”…  قبول دارم که مزخرف مینویسم، اما فراموش نشود که آدمها گاهی وقتها برای خودشان مینویسند…آنوقتهاست که نوشته‌ها آبکی است… شما ببخشید.

۶۵ نظر در “Bizzare World”
الی در تاریخ مرداد ۷, ۱۳۸۹ ساعت ۹:۴۳ ق.ظ

تو محشری
با خوندن اینا دلم یه عالمه تنگ شد

خون جگر در تاریخ مرداد ۷, ۱۳۸۹ ساعت ۹:۴۹ ق.ظ

سلام فهیم خان

این نوستالژی منو که کشت.برام قابل درکه ،کاملا

علیرضا(قوطی کمپوت) در تاریخ مرداد ۷, ۱۳۸۹ ساعت ۹:۵۳ ق.ظ

آخ آخ خیلی حال بدیه .
ما که هر وقت ارداه کنیم میتونیم از در بزنیم بیرون و این حال و هوا ها رو ارض.اء کنیم ، باز با این وجود هر وقت این حال میاد سراغمون غمباد می گیریم .
چه برسه به شما که ….

قصه نخور یا کریم ، تو هم خدایی داری . . .

شنگول بانو در تاریخ مرداد ۷, ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۲۵ ق.ظ

زندگی همینه …
تا بچه ای دلت میخواد بزرگ بشی … بزرگ که میشی میخوای بچه باشی
تا هستی میخوای بری … وقتی میری دلت میخواد برگردی…
چقدر خوبه که ادم از لحظه هایی که توش هست لذت ببره …

Pooya در تاریخ مرداد ۷, ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۱۲ ب.ظ

Amazingly nostalgic

امیر س در تاریخ مرداد ۷, ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۳۶ ب.ظ

اه..راست میگی..اون ساندویچ فروشی بود روبروی گلریز..من عاشق سوسیس هاش بودم..منم خیلی وقتا دلم تنگ میشه واسه شبای تابستون تهران..ترافیک ولیعصر..ساندویچ نشاط..

دلم هوای همه اینها را کرده… میدانم که همین الان هم اگر بیایم تهران، اینها دیگر مزه نخواهند داشت… همشان مثل یک کوکاکولای گاز دار بوده‌اند که درشان باز مانده و الان گازشان پریده و شده‌اند آب و شکر… یک چیزهایی فقط خاطرشان گاز دارند و نه خودشان!

فهیم قبول داری خیلی وقتا همین یادش آدمو عذاب میده؟! تازه به نظر من دلتنگی واسه این چیزا بخش خوب دلتنگی هست..

بعدش هم داداش من شما زیبا مینوشتی و مینویسی…ما که خیلی مخلصیم!

خلوت لیلا در تاریخ مرداد ۷, ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۵۶ ب.ظ

الان به اون راننده‌های حبیب الله جوانهای مو خروسی هم پیوسته‌اند. نمی‌دونم اون موقع چقدر کرایه می‌دادی ولی الان شده دویست و هفتاد و پنج تومان. اگر هم راننده بیست و پنج تومانی نداشته باشدبقیه سیصد را پس نمی‌دهد.
از زیرپوش راننده گفتی یادم افتاد دو هفته پیش یک دونه از این ماشین گنده‌ها که اسمش نمی‌دانم چیست را دیدم که از خیابان عبور می‌کرد. راننده‌اش یک رکابی سفید تی‌تیش مامانی تنش بود، مرا یاد راننده‌های جاده‌ای توی فیلم‌ها انداخت.
روده درازی کردم تا جوابی باشد به دو خط آخرت. یعنی فهیم هنوز خوب می‌نویسی.

محبوب در تاریخ مرداد ۷, ۱۳۸۹ ساعت ۱:۳۵ ب.ظ

… فهیم از این به بعد…هر روز یعنی!…که تاکسیای حبیب اللهی-مترورو سوار شم، یادت می کنم…
برا یکی مث من که اینروزا پیگیر کارای رفتنه، خوندن اینجور پست ها…بذگریم!

شهاب در تاریخ مرداد ۷, ۱۳۸۹ ساعت ۲:۳۱ ب.ظ

شما مزخرف نمی نویسی ، خیلی هم خوب می نویسی .
حالا یه سوال ، اون بقاله واقعا فرداش مرد یا اینجاش شوخی بود ؟

فرداش نمرد اما فکر کنم یه هفته بعدش فوت شد…البته نه بابت خامه

عادل در تاریخ مرداد ۷, ۱۳۸۹ ساعت ۳:۱۹ ب.ظ

دوست ندارم از ایران برم؛ چون در این نوشابه نباید باز بمونه؛ نباید بشه آب و شکر … باید باهاش بود؛ هر چند بعضی وقتها باعث میشه که بادگلو کنی؛ ولی عیب نداره …باد گلوی این خاطرات شیرین برام عزیزه؛ دوست دارم باهاشون باهاشم؛ سه روز که میرم از تهران بیرون ، به محض اینکه میپیچم تو اتوبان یادگار، میگم آخ جون تهران … آره دوستش دارم؛ چون هر چی دارم و به دست آوردم اینجاست؛ ولش نمیکنم؛ هر چقدر هم که معده ام رو اذیت کنه!

مهدیه در تاریخ مرداد ۷, ۱۳۸۹ ساعت ۴:۳۴ ب.ظ

نمیدونی وقتی راهنمایی —رانندگی پارک وی رو رو به بالا میبنده ووقتی مردم با بوق ممتد اعتراضشونو نشون میدن با اینکه گوشات میخواد سوت بکشه ولی واست جالبه این شلوغی … این خنده ها این بنز و بی ام دبلیو های خشگل که دوست داری هر کی چپ نگاشون کرد چششونو در بیاری … این ماشین بازیا … این همه دختر پسر جوون و خوشگل … بعدم بیای خونه ببینی خونه طبقه بالاییت پارتیه طبقه پایینی شب شعر ولی تو فقط میتونی صداشونو بشنوی و دعا کنی خدایا لا اقل این خوشیای کوچیک روازمون نگیر …

گلسا در تاریخ مرداد ۷, ۱۳۸۹ ساعت ۵:۰۵ ب.ظ

با تک تک این کلمات من نفس کشیدم. این نوشته از من ویرانه ای بیش بر جا نگذاشت…

سحر در تاریخ مرداد ۷, ۱۳۸۹ ساعت ۵:۴۱ ب.ظ

اصولا ما ها وقتی یه چیزی رو از دست می دیم دلمون براش تنگ می شه
اما من که این جا موندگارم ؛ همین جوری هم دلم تنگ همین چیزها می شه
چون سرعت زندگی توی بزرگ سالی میره بالا
هر روز همه چیز عوض می شه
حالا شما رفتی یه سیستم دیگه ای رو هم تجربه کردی، حالا دلت تنگ شده …ما چی که اون جوری شو ندیدیم و این جوریش هم باید تحمل کنیم

مسعود در تاریخ مرداد ۷, ۱۳۸۹ ساعت ۵:۴۸ ب.ظ

عالی بود

علی شجاعی در تاریخ مرداد ۷, ۱۳۸۹ ساعت ۹:۲۴ ب.ظ

تقاطع حبیب الله و خیابان یکم دوتا کبابی بودند در گه اخلاق بودن با هم رقابت داشتند و گریه آدم را درمیاوردند تا پیکشان دو و نیم دقیقه فاصله مغازه-خوابگاه را طی کند. اما چرب ترین کباب تهران را داشتند. سال ۸۴ دو سیخ کباب با گوجه و نان اضافه میشد ۲۳۰۰ تومان

بایرامعلی در تاریخ مرداد ۷, ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۱۰ ب.ظ

دلم هوای همه اینها را کرده… میدانم که همین الان هم اگر بیایم تهران، اینها دیگر مزه نخواهند داشت… همشان مثل یک کوکاکولای گاز دار بوده‌اند که درشان باز مانده و الان گازشان پریده و شده‌اند آب و شکر… یک چیزهایی فقط خاطرشان گاز دارند و نه خودشان!

آقا این قسمت نوشته خیلی چسبید.همین دفعه آخر همین بلا سر منهم آمد همه چی عوض شده بود. والبته باز دلم برای این چیزها تنگ می شود خیلی زیاد

Slim Shady در تاریخ مرداد ۷, ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۲۵ ب.ظ

Etefaghan man mikhastam begam chera up nmikoni goftam shayad khoshet nayad.
rasti simon dge nminevise?

نیک ناز در تاریخ مرداد ۷, ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۲۱ ب.ظ

و چقدر دقیق گفتی از لحظات و آدمهایی که فقط خاطراتشون خواستنی هستند نه خودشون. خاطرِ خاطرات را خواستن هم برای خودش عالمی دارد رفیق!

خان دایی در تاریخ مرداد ۸, ۱۳۸۹ ساعت ۱:۰۷ ق.ظ

سلام،

نوع تعریفت خوب بود. ولی طوری هوس آب شکر کردی که ما رو ترسوندی از

عاقبت ناشُکری داشته‌هامون!

آرش در تاریخ مرداد ۸, ۱۳۸۹ ساعت ۳:۴۳ ق.ظ

خوب می نویسید
واسه منم که هنوز از این مملکت خارج نشدم کلی حس نوستالژی داشت، مخصوصاً که ۵ سال زندگی دانشجوییم توی یه خوابگاه داغون توی همین منطقه ها سپری شده

نیما در تاریخ مرداد ۸, ۱۳۸۹ ساعت ۴:۲۶ ق.ظ

فهیم جان خسته نباشی
دلتنگی هات کم باد .

مانا در تاریخ مرداد ۸, ۱۳۸۹ ساعت ۵:۵۸ ق.ظ

به سرمان زد پاشیم بریم توخیابون……

کامیار در تاریخ مرداد ۸, ۱۳۸۹ ساعت ۶:۳۷ ق.ظ

خیلی وقته اینجا رو میخونم ولی کم میشه نظر بزارم. به نظر من چون نوشتن رو بلدی دیگه فرقی نمیکنه خاطره بنویسی یا هرچیز دیگه، واسه من همشون جذاب و خوندنیه.فقط بیشتر بنویس لطفا… من نوعی به همین یه لبخندی هم که با خوندن پستهات روی لبم میشینه احتیاج دارم
خوب باشی

ساسان افسری (خاطرات دادگاه) در تاریخ مرداد ۸, ۱۳۸۹ ساعت ۷:۳۶ ق.ظ

عنوان رو خوب تومدی فهیم جان

زیبا در تاریخ مرداد ۸, ۱۳۸۹ ساعت ۸:۰۰ ق.ظ

راستش من فکر می کنم آدم وقتی آبکی می نویسه که از دل نباشه و یا واسه بقیه بنویسه و یا بدتر از همه واسه رفع تکلیف بنویسه، خلاصه که این نوشته جزو آبکی ها نبود ( (: )
ما رو هم یاد خاطراتی انداختی، یاد اون شبی که ۵ تایی دنبال جایی واسه کباب کردن بلال می گشتیم، یادت میاد تو و بانو چقدر مارو بابت اینکه پسرک رو خوابوندیم تو ماشین و اومدیم بلال خوری دست انداختین، جوون بودیما…..

اصلا لازم نبود به حافظه ام فشار بیارم واسه یادآوری
هنوز مزه اش زیر زبونمونه
جوان بودیما
:)

pourya در تاریخ مرداد ۸, ۱۳۸۹ ساعت ۸:۰۲ ق.ظ

man az neveshtanet khosham miad,az tarze bayanet,ye chize sadaro kheily bahal jelve midi,ziad be harfae digaran ham tavajoh nakon,hamishe ye mozo ham tarafdar dare ham montaghed,webe khodete har chi dost dashti benevis,

مسعود ملایی در تاریخ مرداد ۸, ۱۳۸۹ ساعت ۸:۳۵ ق.ظ

بسیار زیبا ….

با داستان کوتاه جدیدی به روزم…. و منتظرم شما

خیاط در تاریخ مرداد ۸, ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۲۹ ق.ظ

باورم نمی شه ممکنه یه روز دلم برای خطی های حبیب اله و زیرپوش هاشون هم تنگ بشه. خوب نگاشون کنم من بعد

مریم بکسور در تاریخ مرداد ۸, ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۳۹ ق.ظ

نمی شه منم ببرین عکاسی؟؟اخه نه گردنم کلفته نه ساکن آمریکای شمالیم.اما می خوام بیام م م م م :(

اگر جات بودم هیچ جا رو به کوه های غرب نمیدادم واسه عکاسی

امیر س در تاریخ مرداد ۸, ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۲۰ ب.ظ

فهیم میخوای بری utah? چرا اونجا؟ برادر آگهیت یه کم بخش گردن کلفتش خطرناک هست.

دقیقا میخوام برم”موآب”

پارازیت های یک ذهن در تاریخ مرداد ۸, ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۵۱ ب.ظ

تحت تاثیر “جو” نظرات :اخخخخ….روانیم کردی با این نوشتت فهیم جون!!!
ولی حالا درسته که پام از شابدول اون طرف تر نرفته اصولا ، ولی منم دلم برا همینایی که میگی تنگه..!!!
این اتاق و این کامی…زندانبان های بدی هستند به جان خودم!
بعد اون اگهی دعوت به همکاری برای کروکدیل اینا…جنبه نمایشی داره دیگه هوم؟…تا فیها خالدون افراد ساکن سرزمین مادری را میسوزانی با این کارت عزیزم..!!

نه با جان خودم قصد سوزاندن نشیمنگاه کسی رو نداشتم…اگر هم فکر میکنی، احتمالش میره که برش دارم… فقط محض اطلاع بگم که قصد رفتن یک جایی با آب و هوای مزخرف خاک و خل است و نه بیشتر

هـ در تاریخ مرداد ۸, ۱۳۸۹ ساعت ۱:۲۶ ب.ظ

بنویس، به جان خودم!

پارازیت های یک ذهن در تاریخ مرداد ۸, ۱۳۸۹ ساعت ۲:۳۰ ب.ظ

نه تنها من ، بلکه این ملت “دل انگیز” هم حاضر نیست شما از اب و هوای مزخرف و خاک و خل بازبمانی عزیزم…
اصولا این ماجراجویی ها در دل طبیعت بسی ادم را حالی به حولی میکند
چند ساعت بیشتر نیست کمپ مان در دل کوهپایه های دماوند را جمع و جور کردیم و امدیم منزل..جایت خالی فهیم جان
یادت باشد از سفر پرماجرایت که برگشتی حتما چند خطی مهمانمان کنی
روزگار عالی متعالی

رند در تاریخ مرداد ۸, ۱۳۸۹ ساعت ۳:۴۰ ب.ظ

سال پیش که بعد از انتخابات رفتم تهرون. مثل همیشه که از صبح راه می افتم تو خیابون، گذرم افتاد به بازار تجریش. به عطاری که رسیدم پیچیدم تو که یه دلی تازه کنم و یه چشمی به رنگها بندازم که صاحب عطاری پرید جلو که اقا چیزی می خوای بگو، نمیشه نگاه کنی، میزنی میریزی کلی پولشونه. خیلی حالمو گرفت، نمیدونم همین دیگه میره رو اعصابت ولی دلم نمیشه کند ازش.

شیرین در تاریخ مرداد ۸, ۱۳۸۹ ساعت ۴:۰۹ ب.ظ

تو بنویس.. خب.. اصلا این نوشته های آبکی که آدم برا دل خودش مینوسه رو خیلی بیشتر عشق اس!

محسن در تاریخ مرداد ۸, ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۴۱ ب.ظ

یه چیزی رو فراموش کردی : ایام عزاداری محرم در خیابان ستارخان .آی شماره رد و بدل می شد.آی خوش میگذشت تو پیاده روها.
دو نفر جلوی تاکسی سوار شدن که حتما یادته…باید دست می انداختی گردن بغل دستی :)

ع.خ در تاریخ مرداد ۹, ۱۳۸۹ ساعت ۱:۰۳ ق.ظ

بوی جوی مولیان آید همی…یاد یار مهربان آید همی
ریگ آمو و درشتی های او/// زیر پایم پرنیان آید همی
http://www.youtube.com/watch?v=r4raZLM3Z7I

امیر در تاریخ مرداد ۹, ۱۳۸۹ ساعت ۱:۰۶ ق.ظ

از جمعه پدرسگ بنویس

لوکی در تاریخ مرداد ۹, ۱۳۸۹ ساعت ۱:۴۲ ق.ظ

بنویس آقاجان! بنویس! اون وقت هایی که آبکی مینویسی رو به یاد اون وقت هایی که پرملات مینویسی میخوانیم!

نسرین در تاریخ مرداد ۹, ۱۳۸۹ ساعت ۲:۱۳ ق.ظ

سلام
تبریک میگم
وبلاگ فوق العاده ای داری…
خیلی از نوع نوشته ات خوشم اومد… اگه اینا آبکی اند پس بقیه اش چیه؟!!
اینقدر قشنگ و شفاف همه رو نوشتی که انگار منم هوس خیلی هاش رو کردم مخصوصا غروبش رو… حالا کو تا غروب!!!
با اجازه لینکت میکنم.
موفق باشی

گلچهره در تاریخ مرداد ۹, ۱۳۸۹ ساعت ۲:۵۳ ق.ظ

این چیزایی که گفتین دقیقن گازه نوشابه اس.خیلی هوسشون نکن که اگه مزه اش کنی مثل ما جسارتن هر روز دچار نفخ معده میشی و تمام عمرتو باید تو عطاریا دنبال دوا درمون باشی

هومن در تاریخ مرداد ۹, ۱۳۸۹ ساعت ۲:۵۸ ق.ظ

راستی چند روز پیش شنیدم یا نمیدونم شاید خوندم که فری کثیفه از دنیا رفت.

reza در تاریخ مرداد ۹, ۱۳۸۹ ساعت ۳:۰۰ ق.ظ

سلام
خیلی تفریحی وبگردی میکردم که اینجارو یکی دو ماه پیش دیدم و همه پستات رو تا الان خوندم.
فقط خواستم بگم وقتی اینقدر هنر داری که مینویسی و خوب مینویسی و لا به لای نوشتنات از یه طنز عالی اسفاده میکنی ; اینقدر اذیت نکن و زودتر آپ کن تورو خدا .

طنزنگار در تاریخ مرداد ۹, ۱۳۸۹ ساعت ۵:۱۲ ق.ظ

نمی دونی چقدر دلم برای نوشته های قشنگت تنگ شده بود. چند وقتی بود چیز درست و حسابی ننوشته بودی. اما این یکی یه نوشته فهیمی قشنگ بود. موفق باشی جوون.

هدی در تاریخ مرداد ۹, ۱۳۸۹ ساعت ۶:۵۶ ق.ظ

…del tangihat hicham abaki nis
…adam gahi delesh vas chizaye bi mani ham tang mishe

حمیدرضا ستوده در تاریخ مرداد ۹, ۱۳۸۹ ساعت ۷:۱۲ ق.ظ

سلام
وبلاگت یه جورایی خیلی با احساسات ادم راه میاد..یعنی از اون وبلاگاییه که وقتی میخونی جیگرت حال میاد!
واسه همین دیدم اگه لینکت نکنم روم نمیشه سرمو تو در و همسایه بلند کنم
البته با اجازه صاحاب لینک

سحر در تاریخ مرداد ۹, ۱۳۸۹ ساعت ۸:۳۵ ق.ظ

راستی
می دونی که فری کثیفه همین امسال در گذشت؟

sasan در تاریخ مرداد ۹, ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۱۵ ق.ظ

فری زنده است سحر خانم اینم مدرکش !

مهدی در تاریخ مرداد ۹, ۱۳۸۹ ساعت ۲:۲۰ ب.ظ

سلام. بنویس که قشنگی

Missa در تاریخ مرداد ۹, ۱۳۸۹ ساعت ۴:۵۳ ب.ظ

همین که واسه دل خودت می نویسی یعنی آبکی نیست

yaldon در تاریخ مرداد ۹, ۱۳۸۹ ساعت ۴:۵۷ ب.ظ

سلام
همیشه می خونمت اما کم نظر میدمواینبارم فقط نوشتم که بگم فری کثیف به رحمت ایزدی پیوست.
همین
در ضمن هنوزم دوست دارم.هم خودتو , هم نوشته هاتو…

پریچه در تاریخ مرداد ۱۰, ۱۳۸۹ ساعت ۳:۲۱ ق.ظ

واقعا این چیز خوبیه که خاک دامنگیر آدم باشه؟
اَه اَه از این دلبستگیا به خاک و وطن و این حرفا! که آدم رو زمینگیر میکنه

مرضیه در تاریخ مرداد ۱۰, ۱۳۸۹ ساعت ۳:۳۲ ق.ظ

ایمان دارم که تنها راه دوست داشتن یک چیز دوری از آن است

ملکوت در تاریخ مرداد ۱۰, ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۰۱ ق.ظ

این جربان فردا صبح خوردن خامه شوخی بود دیگه ؟

baran در تاریخ مرداد ۱۰, ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۵۴ ق.ظ

یک چیزهایی فقط خاطرشان گاز دارند و نه خودشان!

kheily bahal bood. behtarin tarify bood ke mishod az hes o hale ma goft.
vaghty miry iran dige ab o shekar ham nist. .zahre mare.

vaghty injayee hamash havas mikony.

نگین در تاریخ مرداد ۱۰, ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۱۹ ق.ظ

سلام منم بعضی وقتا دلم برا دود و دم تهران تنگ میشه . اینجا الان سه شنبه ها نصف قیمته سینما ها گفتم بدونید !

نون دال الف... در تاریخ مرداد ۱۰, ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۳۷ ب.ظ

سلام
مثل همیشه خوب بود! حتی اگر فقط و فقط واسه خودتون نوشته باشیدش، باز هم زیبا و تاثیرگذار بود! قلم شماست که جذابه و نکته سنجی تون در موضوعات مختلف…هنوز هم از پست های جدیدتون شاد می شیم!
ضمنا نمک آبرود که بودم کلی حرف شما شد، یاد پست یک چهارم رخ یارتون افتادم;)

نیلوفر در تاریخ مرداد ۱۰, ۱۳۸۹ ساعت ۲:۴۴ ب.ظ

این ستارخان یه حس خوبی داره کلاً.

لیلا در تاریخ مرداد ۱۱, ۱۳۸۹ ساعت ۲:۱۷ ق.ظ

پدرم فقط من باب بالا رفتن اطلاعات عمومیتا بگم که بلیط نصف قیمت الان سه شنبه هاست و اونم ۲۰۰۰ تومن شده. ولی اینا رو که گفتی دلم هوای خونمون و کرد!

شباهنگ در تاریخ مرداد ۱۱, ۱۳۸۹ ساعت ۳:۲۲ ق.ظ

سلام
وبلاگ موسیو رو خیلی وقته می خونم و به دوستام پیشنهاد میدم
اسم وبتون رو خیلی وقته توی وب موسیو دیده بودم اما هیچوقت حتی بهش سر هم نزده بودم. نمی دونم چرا
دیروز یکی از دوستان بهم گفت که از سر بی حوصلگی بالاخره به وبلاگ موسیو دوستان سر زده و نوشته های شما رو هم خونده. با خودم فکر کردم مگه چطور می نویسید که به نظرش جالب اومده . دیروز مطلب پیوست شده درباره ی ورزش رو خوندم ، توی وب گلابی هست اون بالا زیر نشتی های قلم و امروز دارم نوشته هاتونو ی خونم.
قلمتون پایدار!
داداش بزرگ داشتن خیلی مزه میده
به خصوص واسه تو کل و پوک همدیگه زدن

جیران در تاریخ مرداد ۱۱, ۱۳۸۹ ساعت ۴:۱۳ ق.ظ

اره راست میگی.من یه مدته میام وبلاگت و میگم :این فهیم یه چیزیش میشه.باید یه نامه براش بنویسم ببینم چشه.میبخشی واقعا.دوست هم دوستهای قدیم.
راجع به دلتنگی برای ایران هم که دیگه نگو….

امیر خان در تاریخ مرداد ۱۱, ۱۳۸۹ ساعت ۷:۵۴ ق.ظ

این که همش خاطرات ایرانه تو مملکت جدید ………///؟؟؟؟؟

مریم در تاریخ مرداد ۱۱, ۱۳۸۹ ساعت ۲:۲۴ ب.ظ

سلام
خیلی خوب نوشتید ولی یه سوال؟! پاراگراف چهارم همون بقال رشتی. چند روز پیش یه فیلم دیدم.همین اتفاق توی اون فیلم افتاد!
نکنه فیلم رو از روی زندگینامه شما ساختند؟!:)
خسته نباشید
موفق باشید

باران در تاریخ مرداد ۱۱, ۱۳۸۹ ساعت ۵:۲۴ ب.ظ

اصلا مزخرف نبود ساده و روون وصمیمی و ملموس

الی در تاریخ مرداد ۲۵, ۱۳۸۹ ساعت ۸:۰۸ ق.ظ

سلام .. اقا این متن ابکیت خیلی باهال بود.. منو برد به اون محل قدیمی و اون همسایه ها.. اون خاطره ها.. با اینکه نمی خوام برگردم اونجا یه وقتایی دلم تنگ میشه ..

اضافه کردن دیدگاه