حالا که منتظرتم … حالا که میدونم داری می آیی … به خودم گفتم تو بهترین بهانه ای که بتونم خاطره زلالترین دوره عمرم رو دوباره زنده کنم … برگردم به … نمیدونم ۲۰ سال پیش … شاید ۲۵ سال پیش…
اونوقت هایی که سایز کفشام اینقدر بزرگ نشده بود و با یه متر پارجه میشد دو دست لباس واسم بدوزن…اون روزایی که هنوز میفهمیدم سبز فرقش با قرمز چیه …
اون روزا که پدر و مادرم رو هنوز نمیدونستم چقدر دوست دارم …
اون روزایی که ۲ تا کتاب و چهار تا لگو میتونست یه روزم رو به شب برسونه… و اونروزایی که فرید “داداش بزرگترم” و ” عمو ی تو ” واسه من قوی ترین آدم دنیا بود … و الان یکی از عزیز ترین آدم ها…
و خلاصه روزایی که هنوز خدا رو واضح میدیدم و دوستش داشتم واسه خودش نه واسه حل مشکلاتم …
کاشکی میشد یکی دو کیسه از اون خاطرات رو الان میتونستم سر هم کنم و … دوباره صدای قلبم رو بشنوم …
غم انگیز شد …! بگذریم …
میخوام کتابهایی رو که خودم خوندم واست بگیرم و نگه دارم تا بیایی . میدونی از کدوم میخوام شروع کنم؟
از ” قصه های من و بابام” شروع کنم … از” اریش ازر ” که یه بابا بود و واسه پسرش مینوشت …
زود بیا … حرف زیاد واست دارم …



