به بازی مدرسه دعوت شدم

شب تاب عزیز به بازی مدرسه دعوتم کرد…ممنونم …

حافظه خوبی ندارم… چون اگر داشتم قطعا نمره های بهتری نصیبم میشد…! ولی فشار می آرم تا بلکم چیزهایی رو به خاطر بیارم …

اولین مدرسه اسمش ” رازی ” بود … اولین معلم اسمش ” خانم اجازه … ما بگیم ” بود… البته بعضی ها او نو “خانم صمیمی” هم میگفتن … نمیدونم چرا ؟

روز اول مدرسه (کلاس اول ) با شجاعت تمام از مدرسه فرارکردم … تا خونه یه نفس دویدم … تو راه نزدیک بود برم زیر یه وانت نیسان سبز …

روز دوم پدر عزیزم مرخصی گرفت تا منو سر کلاس نگه داره … و من اینچنین تحصیل را آغاز کردم…خیلی چیزی یادم نمی آد… بهترین روزها ، وقتهایی بود که عراق موشک میزد به شهرمون … مدرسه تعطیل میشد … صفا! اون روزا صدام رو از کیک یزدی هم بیشتر میخواستیم…

بدترین روزها وقتی بود به زور می اومدن سر کلاسها تا واکسن بزنن … او روزها نیاز ما به دستشویی بیشتر میشد …نمیدونم چه رابطه ای بین واکسن و دستشویی بود؟

توی ۱۲ سال تحصیلم ، یکم مهر میفهمیدم چقدر دوست دارم بخوابم … ۱۴ فروردین میفهمیدم کارنامه دادن ثلث دوم چه کار احمقانه ای بود و هر چی عید رو کیف کرده بودیم،می پرید …. روز آخر مدرسه میگفتم : آخیش .. تموم!

دیگه چی یادم میاد ؟ آهان … کلاس دوم، خیابونی که مدرسه توش بود شیب تندی داشت … تفریح ما این بود لاستیک کهنه ای پیدا کنیم و قلش بدیم بره پایین … سرعت لاستیک که میرفت پایین، هزار کیلومتر میشد … قطعا این کار از نقاشی سر کلاس هنر بهتر بود …

یاد گرفتیم اگه گلاب به روتون رو تو بخاری کلاس انجام بدیم … تو زمستون که بخاری رو روشن میکنن قطعا کلاس تعطیل میشه … (اسید اوریک کمی بوی بد میده )

یاد گرفتیم زرده تخم مرغی که تو ساندویچمون بود رو جلوی ناظم نندازیم تو سطل آشغال… به طور مرموزی مادر محترم خبر دار میشد …

یاد گرفتیم اگه داشتن شهر رو بمب بارون میکردن نریم تو پناهگاه… احتمال مرگ در اثر خفگی بیشتر از بمب بود…

یاد گرفتیم اگه یازده سال ،مدرسه رو بذاری رو سرت …بعد یه سال خرخونی کنی … میری یکی از بهترین دانشگاه ها ، مهندس میشی … میایی بیرون… بیکار و علاف… ولی اگه دوازده سال مدرسه رو بزاری رو سرت بعد بری سر کار وضعت خیلی بهتر میشه …

چیز بیشتری یادم نمی آد … تا همینجاش هم اینقدر به ذهنم فشار اوردم ، سرخ شدم …

پ.ن : بنا به رسم اجدادی بنده هم ” فانوس ” ، ” نسیم ” ، ” کربن ” ، ” پرنده آبی ” ،”شکلات” و “خلوت لیلا” رو به بازی مدرسه به صرف نشست و برخاست دعوت میکنم.

قسمت میکنم

پسرم شاید هم دخترم…

مدتیه که واست ننوشتم… فکر نکنی به یادت نبودم … نه … ! هستم و میمانم…! به خودم داشتم میگفتم اگه یه روزی ازم بپرسی ” تقسیم کردن ” یعنی چی ؟ من چی باید بگم …

شاید بگم” تقسیم کردن ” بود که ما هم هستیم … چون خدا خواست شادی “بودن” خودش رو باهامون تقسیم کنه…

شاید بگم ” تقسیم کردن ” یعنی “عاشق شدن ” … تا تو بتونی صدای قلبت رو با اون تقسیم کنی …

شاید بگم ” تقسیم کردن “ یعنی اومدن تو …که بودنم رو با تو بگذرونم …و با تو به آسمون بخندم…

شاید هم ” تقسیم کردن ” یعنی من شادیم رو به دوستام بدهم و اونها لبخندشون رو …

تقسیم یعنی دعای خیر و شعری که پدر بزرگها و مادر بزرگهایت برایت گفتند…

جایی که ” زیتون ” لبخند زد … یا ” نسیم“شاد شد … هم اینکه “ آذر ” گفت خاطرات عاشق شدنم را به تو هدیه بدهم… جایی که ” فروگی ” از خوب بودن گفت…محبتی رو که ” طلا ” تقسیم کرد … و گرمایی که ” نگار گلم ” به من داد …

سلامتی که “لیلا ” و “سمیه” آرزو کردن… توصیف عشقی که ” کربن ” داشت … یا اینکه “مامان دنی” که از قدر شناسی گفت … بوسه ای که ” ستاره ” و “آیدا ” برایت نگه داشتند … و چشمکی که “تینا ” و “نگین شیراز ” به توهدیه دادند … و ” شب تاب ” که از ارامش گفت و راهی برای نامیدن تو …

پس… تو هم یاد بگیر قسمت کنی… لبخند ٬ شادی ٬ خاطره ٬ خوبی ٬محبت٬ گرما٬ آرزو٬ عشق٬ بوسه ٬چشمک و آرامش… همه رو با تو تقسیم کردم…

اگر جای تو بودم

دخترم شاید هم پسرم…

داشتم با خودم فکر میکردم دوست داری وقتی به دنیا اومدی چطوری زندگی رو بو کنی؟
دوست داری مثل بعضی آدمها فعلهای زندگیت ” گذشته ساده” باشه ؟ فقط بگی “بودم”…؟
یا شاید دوست داری همه چیزت تو “آینده” باشه؟ … ” میخوام باشم “…؟
شایدهم دوست داری تو ” حال استمراری” زندگی کنی؟ ” دارم میرم”…؟
من به جای تو باشم توی ” حال استمراری ” زندگی میکنم… ، ” گذشته ساده ” رو مثل مزه یه سیب ترش باقی میذارم… و دونه دونه ستاره های فردا م رو خودم انتخاب میکنم…
من به جای تو باشم هیچ وقت باکفش رو شنای ساحل راه نمیرم تا جای پای خودم روش بمونه … حتی اگه موج اونارو بشوره…
من به جای تو باشم گوشام رو تیز میکنم تا صدای “تار” خدارو بشنوم و سوز اون رو سر انگشتام حس کنم…
من به جای تو باشم ، فکر میکردم ” اخمهای ” زندگی ، خالهای سیاه یه کفشدوزکه… که اگه نباشه ، قرمزی بالهاش دیگه قشنگ نیست …

حالا تو به من بگو… اگه تو جای من بودی چه کارا میکردی…؟