پسرکم سلام…مادر برایت مینویسد…
بالاخره قبول کردی با هم قرار بگذاریم… من بیایم و تو را ببینم…سه شنبه ساعت یک بعد از ظهر… تو را دیدم…
انگشتان کوچک دستت را دیدم … همانی که قرار است دستانم را با آن بگیری…
پاهایت را دیدم… همانی که بر روی آنها میدوی تا باد موهایت را نوازش کند…
قلبت را دیدم… همانی که برای خوب بودن و خوب دیدن میزند …
سرت را دیدم… همانی که فکرت در آن، رویاهای نیمه شب تو را نقاشی میکند…
سینه ات را دیدم… همانی که فراخ میشود تا دلتنگی های مادر را در خود جای دهد…
شانه ات را دیدم… همانی که خانه امن اشک عشق زنی خواهد شد…
چشمانت را دیدم… همانهایی که حلقه اشک را به بازی میگیرند و با آنها میگویی “دوستت دارم“…
لبانت را دیدم… همانی که میبوسند و بوسیده میشوند…
پسرکم… بیا و سیب ترش زندگی را با انگشتانت بگیر، با چشمانت ببین…بر روی پایت بایست و آن را از درختش بچین… که مال توست… با لبانت، مخمل آن را لمس کن…رویای آن را نقاشی کن…مشکلاتش را بر شانه ات بگذار و سینه ات را جلو بده … که فردا مال توست…فردا مال توست … فردا مال توست…




