پسرکم سلام

پسرکم سلام…مادر برایت مینویسد…

بالاخره قبول کردی با هم قرار بگذاریم… من بیایم و تو را ببینم…سه شنبه ساعت یک بعد از ظهر… تو را دیدم…

انگشتان کوچک دستت را دیدم … همانی که قرار است دستانم را با آن بگیری…

پاهایت را دیدم… همانی که بر روی آنها میدوی تا باد موهایت را نوازش کند…

قلبت را دیدم… همانی که برای خوب بودن و خوب دیدن میزند …

سرت را دیدم… همانی که فکرت در آن، رویاهای نیمه شب تو را نقاشی میکند…

سینه ات را دیدم… همانی که فراخ میشود تا دلتنگی های مادر را در خود جای دهد…

شانه ات را دیدم… همانی که خانه امن اشک عشق زنی خواهد شد…

چشمانت را دیدم… همانهایی که حلقه اشک را به بازی میگیرند و با آنها میگویی “دوستت دارم“…

لبانت را دیدم… همانی که میبوسند و بوسیده میشوند…

پسرکم… بیا و سیب ترش زندگی را با انگشتانت بگیر، با چشمانت ببین…بر روی پایت بایست و آن را از درختش بچین… که مال توست… با لبانت، مخمل آن را لمس کن…رویای آن را نقاشی کن…مشکلاتش را بر شانه ات بگذار و سینه ات را جلو بده … که فردا مال توست…فردا مال توست … فردا مال توست…

او یک پسر است

ساعت یازده صبح ششم آذر ۱۳۸۶

داشتن یا نداشتن… مساله این است…

داشتن یا نداشتن یک عضو در بدن ، مسیر و کیفیت زندگی آدم را تعیین میکند…به تو میگوید که شلوار بپوشی یا دامن… ناز بکشی یا ناز بکنی…فوتبالیست بشوی یا بالرین… ریش تراش بخری یا اپیل…خشن باشی یا ظریف… عمو بشوی یا عمه…

ساعت ۱۳ بعد از ظهر ششم آذر ۱۳۸۶

امروز مسیر زندگی مسافر ما معلوم شد… او یک پسراست…!

پس از این به بعد پسرم شاید هم پسرم...!

دوستانم آرزوست

تا بوده همه گفتن رسیدن به آرزوهای بزرگ سخته… اما حکایت من شده نرسیدن به آرزوهای کوچک… تا حالا شده این فیلم های کلیشه ای ایرانی رو ببینین؟ نقش اول فیلم معمولا یک دوستی دارد که کتاب فروش یا یک چیزی شبیه به آن است … مواقع سختی و دلتنگی ٬ یارو یک راست میرود پیش طرف … آدمی قابل اعتماد که وقتی باهاش درد دل میکنه٬ زود نگران نمیشه… واسه رفع گرفتگی (!) سریع یک دنیای خیالی سبز ترسیم نمیکند… بیشتر گوش میکند تا حرف بزند و الخ…

الان من هم دنبال یک کتاب فروشی ٬ بیکاری٬ کسی میگردم… البته الان دلتنگی ندارم… اما برای روز مبادا…حتما حرف برای گفتن٬ زیاد با او دارم…