اشک

خانه ام کویر بود…به پهنای سخاوت خدا…جنسم از خاک بود .. خاکی که سالها باران ندیده بود…در کویر خانه من باران نمیبارید…تنم خشک و شکننده… از هر سو بادی که می وزید، گوشه ای از خاک تنم را با خود به یغما میبرد و به نشان پیروزی در هوا پخش میکرد…چیزی که هر شب میدیدم، تنگدستی آسمان بود برای قطره ای از زندگی… دلخوشیم، مهتاب شب کویر بود که امید فردا میداد…

روزی او آمد… او را نمیدیدم… صدای پایش را حس میکردم که با هر قدم، تنم را میلرزاند… بالای سرم بود … سایه اش اولین هدیه بود… بالای سرم خم شد… نگاهم کرد… چشمانش به عمق کویر بود اما سخاوتمند… حالا آنچه حس میکردم خیسی اشک چشمانش بود بر تن خشکیده ام…دانه دانه…آنقدر ریخت تا باد، ناتوان شد از جدا کردن…

دستانش را دراز کرد… مرا با خود برد… برد …برد… تا به زیر کپری کوچک … با دستانش نوازشم داد … حالا دیگر اشک او با وجودم آمیخته بود … دیگر نه میشکستم…نه خشکیده بودم… خاک تنم را ” گلی ساخته” کرد…خودم را در دستانش رها کردم… هر چه او میخواست من میشدم… اشکش مرا ساخت…

نامه ای از مسافرمان

مادرم… پدرم…

امروز من ، مسافر کوچولو ، برای شما مینویسم…من که به دنیای شما آدمها نیامده ام و هنوز میهمان خدایم هستم و او میزبان سخاوتمند من…

مادرم… پدرم…

اینجا از آنروزی که “او” روحم را برای شادباش تولدم به من داد ، خیلی شلوغ شده است… فرشتگان تند و تند می آیند و میروند… گاه بر سر اینکه کدامشان با من به این دنیا بیاید، دعوا میکنند… بعضی ها سیاه پوشیده اند و بعضی سفید… سیاه پوشان همیشه با من وسوسه را نجوا میکنند اما نمیدانند که آدم تا وقتی که کودک است ، آدم است… سفید ها خیلی شکننده و ظریفند… آنها میگویند اگر ما شکسته شویم، ساختن دوباره ما سخت است…

مادرم…پدرم…

از دنیای خودتان برایم بگویید… شنیده ام شما گاهی خنده ، گریه شاید هم عشق را نمیبینید…شنیده ام که بین عشق و نفرت شما گاهی فقط دیوار نازکی وجود دارد که با هر بادی میریزد…و بدتر اینکه، شما دلبستگی را به عادت ، بوسه را به شهوت و عشق را به خواستن تعبیر میکنید…

مادرم… پدرم…

من اینجا هر روز صبح با بوسه “او” بیدار میشوم… با لبخند او ، می خندم…با عشق او زندگی میکنم و با لالایی او میخوابم…“او” گفته اگر بخواهم میتوانم در دنیای شما هم با اینها زندگی کنم…

من سمفونی خدا را میشنوم…برق چشمانش را میبینم… شادیش را میبینم … من او را دوست دارم… او نیز مرا دوست دارد…آن چیزی که شما دیگر نمیفهمید…

من نیز پنجره ام

او در جواب گفت: اگر تو بادی من نیز پنجره ام… اگر بخواهم ٬ چه نسیم باشی٬ چه طوفان٬ بر روی تو بسته خواهم ماند… هر چند که در پس من آه کنی و فریاد کشی… و اگر روزی دیدم که نفس در دل تنگ شد٬ بر روی تو باز خواهم شد که بیایی و گشتی بزنی… من نیز ٬ باد ایستا که همان مرگ است را نمیخواهم… پس تو را خواهم رهانید…