من بادم

به او گفتم که من بادم… می آیم و میروم… نه میشود همنشینم شوی… و نه میشود مال هم شویم…

به او گفتم من بادم … گاهی خشمگین و گاهی نسیم… به او گفتم من٬ به دور خانه دل تو میوزم… اگر درون خانه دلت گرم است ٬ پنجره را باز نکن… من فقط سرکی میکشم و فریادی و آهی… بعد میروم…

اما اگر هوای خانه دلت گرفته٬ گوشه ای از آن پنجره را باز کن … مرا به داخل راه بده ٬ به دورت میچرخم ٬می گردم و میان موهایت میدوم… اما اگر به داخل راهم دادی ٬ پنجره را نبند که می ایستم… باد ایستاده همان مرگ است…

به او گفتم من بادم … می آیم و گاهی میروم…

فرشته حواس پرت

یک روز صبح وقتی “او” از خواب بیدار شد، دید کنار تختش فرشته ای نشسته… تعجب کرد، عقب رفت… “او” گفت : اینجا چه میکنی؟ فرشته گفت خدایت مرا را برای خوبیهایت فرستاد… گفت که کنار تو باشم برای همیشه … “او” گفت نمیخواهم کسی سفید تنهاییم را به هیچ رنگ دیگر در بیاورد… فرشته گفت که رنگ خیال فقط سفید است…من برای تو، خیالت را رنگ خواهم زد … و فرشته رنگ زد
با هم از خانه بیرون رفتند… آدمها او را با فرشته دیدند… آدمها حسرت خوردند… آدمها تا امروز فرشته ندیده بودند… یکی دستی به بالهابش کشید و گفت چه نرم و سفید… یکی چشمان فرشته را دید و گفت دریاست… یکی مخمل لبانش را بوسید… آدمها همه خوشحال بودند که بخاطر “او” با فرشته همنشینند
مردم میگفتند خدا به همه یک بار بابت خوبی هایشان فرشته ای میدهد…اما فقط یک بار
“او”
گفت : تو فرشته ای و بال داری پس پرواز کن… فرشته گفت کمکت را میخواهم…“او” گفت کمکت میکنم
با هم به بالاترین کوه روی زمین رفتند… “او” خسته شده بود …اما رفتند تا به قله رسیدند… “او” بالهای فرشته را بوسید … فرشته پرواز کرد…اول کمی سخت … اما توانست … پرواز … پرواز … پرواز
روزها مثل باد میرفتند… “او” کمی خسته بود… پرواز فرشته٬ “او” را خسته کرده بود… هر روز مردم دور هم جمع میشدند و پرواز فرشته را نگاه میکردند… دست میزدند و برق شادی چشمانشان را به فرشته هدیه میدادند

“او” فرشته را صدا میکرد اما فرشته فقط لبخندی میزد و به پرواز ادامه میداد… “او” طاقت نیاورد… داد زد … فرشته اش را سرزنش کرد… آدمها به اونگاه کردند… گفتند : تو فرشته را آزردی … سرزنشش نکن … او یک فرشته است… “او” غمگین شد… سرش را پایین انداخت… او ساکت بود … ساکت …ساکت… “او” صدای دست زدن آدمها را هنوز میشنید… دیگر ” خیال او” مثل گذشته سفید یا هر رنگ دیگری نبود … فرشته رنگ خیالش را برده بود…فقط اسم فرشته برای “او” مانده بود… هیچکس به یادش نماند ک]
]>

بوسه

چقدر مزه گس عاشق شدن را دوست داشت… به ذهنش فشار می آورد تا آخرین بوسه را حس کند…

آخ… چقدر دوست داشت شانه هایی فراخ٬ یک بار، جایی برای سرش باز میکرد… چقدر در آن اتاق شلوغ احساس تنهایی میکرد… آدمها را فقط دهن های گشادی میدید که تند و تند باز و بسته میشدند… چرا سر این آدمها گوش نداشت؟ چرا چشمهایشان را بسته بودند…

دوباره تمرکز کرد سر بوسه آخر… نمیشد… آنقدر کم رنگ بود که دیده نمیشد… کمی به خودش نگاه کرد… چقدر سنگین شده بود…چرا همه آدمهای این اتاق ٬ سرشان بر روی شانه او بود… نمیتوانست تکان بخورد … سست شده بود… جیغ زد… هیچکس نفهمید … یادش آمد که این آدمها گوشهایشان کار نمیکند…میخواست شانه اش را بیرون بکشد… خودش را خلاص کند… همه چپ نگاهش کردند… ” هی تو … چرا تکون میخوری…؟” دوباره ایستاد سر جایش… پاهایش میلرزید…

احساس کرد کسی صدایش میکرد… بهت زده شد…چرخید ولی کسی را ندید…دوباره اسم خودش را شنید… چه کیفی میداد آدم اسم خودش را برای خودش بشنود…هنوز آن صدا را میشنید…شاید داشت یکی دیگر را صدا میکرد… شاید… اما هر چه بود آن صدا، خاطره بوسه را پررنگتر میکرد… آره … یادش آمد…رقص لبها …دیگر مصمم بود… باید تکان میخورد… باید آدمها را می پراند… انگار فلج شده بود… اما میدانست که میتواند…حالاهمه چیز مثل فیلم از جلوی چشمش رد میشد…

بوسه… دستی دور کمرش…چهره او را به یاد آورد … نگاه کرد به دور و ورش…. ایستاده بود همان جا… نزدیکتر از همه…. خدایا… چرا ندیدمش تا حالا… او هم سرش روی شانه من بوده؟ نمیدانم… همه چیز مثل خواب…همه چیز مثل بوسه…. نرم و لطیف… خود را رها کرد تا در آغوشش بیافتد… حالا فقط بوی تن او را حس میکرد و گهگداری هم آن صدا را از دور که مثل رویا بود … نرم و لطیف…