نور قرمز… موسیقی… بوی خوش تو…امشب چقدر زیبا شدی… چقدر نزدیکی… ته دلم ٬ جایی که کم به سراغش میروم٬ امشب دارد غوغا میکند…چیزی در آنجا دارد فرو می افتد؟ نمیدانم…
تانگو را دوست دارم…نه ! تانگو با تو را دوست دارم…نه ! هرچیزی که رسمش نزدیکی به تو باشد را دوست دارم…انگشتان یک دستم ٬ تک تک انگشتان دستت را به آغوش کشیده است…انگار که کف دستانمان یکی شده…
وقتی دست دیگرت به دور گردنم پیچید٬ فهمیدم که مغلوب تو شده ام… دستم به دور کمرت…نیمی از چهره ات در تاریکی و نیمی از آن روشن… با هر “دم” ٬ “بازدم” نفست را در سینه میبردم و نگه میداشتم… گفتم که بوی تو رادوست دارم…
رقصیدیم… چرخیدیم…تکیه کردی به من…گوش تو بر سینه ام … میترسم صدای قلبم را بشنوی … دیگر چشمانت را نمیبینم… سرم را بر سرت تکیه دادم…
نمیدانم چقدر زمان را سپری کردم… میدانم دارد سریع میگذرد…هر بوسه را که میگیرم٬ حفظش میکنم… صدایش را… حرارتش را … میدانم شاید دیگر نبوسی… شاید دیگر آنقدر نزدیک نبینمت… شاید غم چشمانت را که امروز برایم شادی آورده ٬ دیگر نبینم…همین غم بود که تو را به من داد… غمت را دیدم تا تو هم مرا ببینی…
وقت رفتن بود…مژه هایت را روی گونه ام حس میکنم که با هر پلک زدنت ٬نوازشش میداد…هیچوقت خداحافظی را بلد نبوده ام…مخصوصا خداحافظی که سلامی بعد از آن نباشد…
تو رفتی … راحت رفتی… اما مرا هم با خود بردی… خودم را از خودم گرفتی… تنها نشسته ام… نور قرمز…موسیقی و بازدم خودم که هنوز بوی تو را میداد…از پنجره خیس بارانی٬ رفتنت را نگاه میکنم… امشب چقدر زیبا بودی…



