Catch the W.A.V.E

آن روزی که گفتم قایقی خواهم خرید و با آن به جایی میروم که آسمان ، زمین را به آغوش کشیده است ، گفتند نرو… دریا بیرحم است… اینجا پاهایت بر روی زمین است… جای پایت را همه روی خاک این زمین میشناسند… اما توجهی نکردم… گفتند آسمان هیچ جا به زمین نمیرسد… قایقت کوچک است و موجها بلند… گفتند هر رسیدنی ارزش رفتنش را ندارد…

اما من گوش نکردم…رفتم … من با قایقی که بزرگ نیست…پارو هایی که از بازوان نحیف من قطورتر نیستند… اکنون که گرفتار موجها شده ام فهمیدم دلم از بازو هایم نیز نحیف تر است…پارو ها را گرفته ام…جانم به آنها بسته است… اگر یکی را از دست بدهم محکومم که تا ابد دور خودم بگردم… و اگر هر دو را ببازم، محکومم همسفر موجها بشوم …

حالا دارم تلاش میکنم… خوشحالم که دریا مرا خیس کرده تا عرق ریختنم دیده نشود…خوشحالم که از ساحل دورم و چشمهایشان مرا نمیبیند و حتما میگویند که ” تا حالا باید رسیده باشد”… میجنگم با موجهایی که نمیدانم کدام باد بی موقع آنها را برانگیخته… دیگر هم آغوشی آسمان و زمین برایم مهم نیست… فقط دریای آرامم آرزوست و خاطره این موجها…

امید دارم… پس هستم…

پ.ن) اینجا ببینید Catch the Wave -Def Tech

Vola Vola Palombella

همه چیز آماده است…؟ کم و کسری نداریم…؟ خانه تمیز است…؟ چند تا شمع روشن میکنم و نور خانه را کم… میخواهم شاعرانه باشد… بهترین لباسم را پوشیده ام…قلبم تند میزند و گوشهایم داغ شده… میدانم که تحمل زیبایی تو را ندارم… زنگ خانه ضربان قلبم را بالا تر میبرد… آروم باش جان مادرت… ضایع میشی ها…! در را باز میکنم… همانی بودی که در ذهنم ساخته بودمت…چشمان آبی…اندامی تراشیده شده…کسی کنارت نبود… به داخل آمدی…لبخندی کمرنگ… فقط توانستم بگویم: عزیزم منتظرت بودم…
کنار شومینه نشستیم… برات قهوه درست کردم…موکا که دوست داری… میپرم توی آشپزخانه…گفته بودم که تحمل زیبایی تو را ندارم …
کمی آرام تر شده ا م…یواش کنارت نشستم… نزدیک … نزدیک تر…پای من شیطنت میکند و خودش را به پای تو می زند…قهوه میخوریم…اما نه…با قهوه، بازی میکنیم… کتاب تازه ای را باز میکنم و کمی از آن را میخوانم برایت… زیر چشم نگاهت میکنم… به دور خیره شده ای با همان لبخند کمرنگ… فکر میکنم تو با همین لبخند رحم مادرت را وداع کردی… کتاب را میبندم… دستم آرام دستت را میگیرد…چقدر سردی… همان لبخند نرمت را به فال نیک میگرم و آرام آرام دستم به بالا میخزد… به بازوی تو که میرسم پلکهایم سنگین میشوند… قلبم غوغا میکند…لبانم را به گوش تو میچسبانم… با وسواس و شک میگویم دوستت دارم… چیزی نمیگویی… سرم را به شانه ات تکیه میدهم… قصه ناخوانده خودم را برایت میگویم… که چرا عاشق ” تو ” شدم… و اصلا اینکه من ” عاشق ” تو شده ام…
گونه ات را میبوسم… لبانت را میبوسم… نمیدانم خدا وقتی آدم را آفرید، از کجای او شروع کرد… من که میگویم از لب او… ببین امشب چه ژانگولری میکنند این لبها… طاقت تمام است و دستهایم با همه وجودت آشنا میشود… شب از نیمه گذشته… شمع ها آب شده اند … استکان قهوه من خالیست ولی تو لب نزدی… دراز کشیده ایم و تو با همان لبخندت به “ماه سرک کشیده “در پنجره خیره…
لبانم میجنبند…خدایا چرا مانکنها جان ندارند؟

پ.ن) Vola Vola Palombella =بپر بپر کبوتر! اینجا ببینید

می آیی بریم رستوران؟

Aww yeah That’s right baby
Girl, tonight we’re gonna make love
Conditions are perfect
Oh, yeah. It’s business time
It’s business time
اگر از شما بپرسند که اساسی ترین قسمت یک رابطه زناشویی کدام است ، چه جوابی خواهید داد؟ اگر هر جوابی بجز ” معاشقه و ص*ص “بدهید، به صراحت به شما می گویم که یا سر من را میخواهید کلاه بگذارید یا سر خودتان… خواهش میکنم عمامه بر سر نگذارید و پله های منبر را دو تا یکی بالا نروید…کمی ” ایسته ” کنید تا حرفم را بزنم. معاشقه و ملحقات آن فلسفه زندگی زناشویی نمیباشد اما مثل ظرفی است که تمامی روابط زناشویی در آن قرار میگیرند و کیفیت آن ، شدیدا بر روی آن روابط اثر گذار است. چون دوست ندارم متهم به هجو و تبرج بشوم، لذا فکر میکنیم که به جای معاشقه، میخواهید به رستوران بروید:
اول- سفارش غذا : قبل از اینکه هر کاری بکنید باید شریک را مطلع کنید که شما گرسنه اید…رفتن سر قابلمه بدون خبر قبلی کار بسیار ناپسندی میباشد…خیلی مودبانه از سر آشپز درخواست غذا میکنید. در صورتی که غذا موجود نباشد، اصرار بیجا نکنید… درآماده کردن غذا شریک را هول نکنید تا برای شما شبی به یاد ماندنی باقی بماند. مردان سنتی اصولا به این مرحله اعتقادی ندارند و به محض گرسنگی، انتظار دارند میز غذا چیده شده باشد و شروع به خوردن کنند.
دوم- پیش غذا: این مرحله از خود غذا خوردن هم مهم تر است…پیش غذا باعث میشود که اشتهای هر دو نفر باز گردد… ولع شما بیشتر شود…خجالت غذا خوردن از بین برود…مدت زمان رستوران رفتن شما طولانی تر گردد، ومهمتر از همه چیز، اینکه شما را آماده غذا خوردن میکند. گروه زیادی از ما به این فریضه مهم اعتقادی نداریم، از آن فاکتور می گیریم و مثل گرگی گرسنه ” آش را با جاش” سر میکشیم.همین مرحله میباشد که مرگ آور خوشایند است و در خاطرتان میماند.
سوم- خوردن غذا : این مرحله را همه شما بهتر از من میدانید… امری غریزی که از آب خوردن برای انسان دو پا، راحت تر است و بسته به شخصیت آدمها، گروهی با دست ، شاید پا و شاید هم سر، قابلمه غذا را مورد عنایت خودشان قرار میدهند…درنتیجه توضیح واضحات نمیدهم که ” اظهر من الشمس” میباشد.
چهارم- دسر : مهم …مهم….مهم… دسر بعد از غذا موجب میشود که مزه دهان شما عوض گردد…خاطره شیرین تری از ضیافت در ذهنتان بماند… عشق ریشه بدواند ( خیلی این مورد را مطمئن نیستم) …نشان میدهید که فقط بابت گرسنگی، غذا میل نکرده اید بلکه دست پخت آشپز را هم میپسندید…و اینکه خدا را چه دیده اید، شاید همین دسر نا قابل، “فتح البابی” برای وعده دوم هم بود…
این توصیه ها را از من به عنوان برادر شاید پدر و شاید هم پسرخودتان گوش کنید:
۱- قبل از غذا خوردن حمام بروید یا حداقل دست وصورت و دهانتان را بشویید که بوی خوش “کریستین دیور” با پیاز داغ تنتان آمیخته نشود.
۲- لباس خوب بپوشید و کاری نکنید که اشتهای طرف مقابل کور و کر شود.
۳- تا میتوانید عشوه خرکی و به به و چه چه کنید و دم به دقیقه از بوی غذا بگویید.
۴- امنیت را فراموش نکنید…هول هولی غذا خوردن ، فال گوش ایستادن که بچه مان خواب است یا بیدار، خانه دیگران غذا خوردن و مواردی از این قبیل را بیخیال شوید.
۵- حرفهای خوب زدن را در تمامی مراحل غذا خوردن جدی بگیرید که اشتهای شما را باز میکند.
۶- پس از میل غذا لطفا تشکر هم بکنید و بگویید خدا این برکت را از ما نگیرد و هرگز همان لحظه پشتتان را به میز غذا نکنید.
۷- لطفا از خوردن غذا در رستورانهای بین راه و زیر پل خودداری کنید
۸- پر خوری نکنید و به قابلمه سایرین نظر نداشته باشید اگر هم داشتید فقط بو کنید ولی نخورید
۹- موفق باشید.
پینوشت : این موضوعات را جدی بگیرید. این کاسه بلوری زندگیتان ، همه روابط شما را در بر میگیرد. اگر کاسه شکسته باشد ، خوبی های دیگر از آن به بیرون میتراود…اگر کاسه بد فرمی داشته باشید ، روابط دیگر هم بد فرم قالب گیری میشوند…از ما گفتن…