آنطرف تر پیرمردی کنار امامزاده صالح بساطی دارد به کوچکی قلب امروز من… او سنبل ها را میفروشد… به خودم گفتم اگر من سنبل داشتم ، هیچوقت آنها را نمیفروختم…به آنها خیره شدم…بعد چشمانم را بستم… سنبل ها درونم نقش بستند… آنها را کنار ماهیم بر روی سفره میگذارم…
دو قدم آنطرفتر، “عمه لیلا” را میبینم که “سمنو” را بار گذاشته و برکت را کاسه کاسه بین مردم تقسیم میکند… کاسه ای را به بهای لبخند از او میگیرم…
دخترک، سه هفته پیش گندم ها را خیساند و با هرم نفسهایش سرمای اسفند را کشت… حالا سینیهای سبزه را جلویش گذاشته … از او یکی میگیرم… میبویمش… هنوز عطر دخترک را میدهد…
چرخ دستی اش را مرتب میکند… میگوید دانه دانه این سیبها را از باغ شمیرانش چیده است… هر سیبی که بفروشد، لقمه ای غذا برای کودکش خواهد برد…عطر سیب ها را درکاسه ای سفال ، به یاد آن مرد میگذارم…
مادربزرگم آمد… بقچه ای ترمه داشت که پنج پهلوی ها را همانجا میگذاشت… دست لرزانش پنج تا پنج پهلوی را کف دستانم میگذارد… میخندد و میگوید با تو هستم…
چشمم را باز میکنم… چقدر از میدان تجریش دور هستم… اما خیالش همینجاست…سفره من با خیال آنجا چیده شده و آماده است… ماهی ها با رقص سیاهی چشمان پسرک ، میرقصند… سبزه ها با نفس دخترک می پیچند… سیبها میخندند… و صدای مادر بزرگ است که میگوید : حوّل حالنا الی احسن الحال….
نشسته ام… میخندم… یک سال دیگر تمام شد…




