آقای مهندس

هندوانه را دوست دارم…اما وقتی آنرا زیر بغلم جا میدهند، میدانم که دردسری در راه است… رفتند و مناقصه ای را شرکت کردند و برنده هم شدند…پروژه ای گرفتند آنسوی مشهد… ما کجاییم؟ این سوی تهران…رییس گفت : پسرم … فهمیدم که دیر شده … رییس گفت : پسرم تو از امروز کارشناس کنترل پروژه این پروژه ای… فهمیدم که واقعا خیلی دیر شده و من در دردسرم… گفت : پژو ۴۰۵ دوست داری؟ شادان گفتم : آری…گفت : پس هر هفته سه شنبه ها صبح میروی مشهد به پروژه سر میزنی و شبها بر میگردی… گفتم : در این صورت برایم پژو ۴۰۵ را میخرید؟ … گفت خیر جانم… پژوی ۴۰۵ تو را از فرودگاه به کارگاه میبرد…
اولین سه شنبه ساعت ۳ صبح… ساعتم مثل صور اسرافیل ، من مرده در رختخواب را به زور جهنم و بهشت و مشهد و پروژه بیدار کرد…صورتم را شستم و نشستم…ساکم را مثل بره ای زیر بغل زدم… از زیر قرآنی رد شدم و صدای آبی را پشت سرم شنیدم…پیکانی دم در منظرم بود … در خیابانها سگ بود…؟ نبود … من و راننده و دیگر هیچ…
دخترکی پشت بلندگوی فرودگاه با لوندی و دلبری از تاخیر این پرواز میگفت و آن پرواز… دستی شانه ام را خطاب کرد… برگشتم تا فحشی بدهم…دیدم ” مهندس ” است … مدیر پروژه … مثل آدم یبوست گرفته ای ، زوری زدم و لبخندی تحویلش دادم… کارت پرواز گرفتیم و در سالن انتظار ، انتظار را شروع کردیم…یک ساعت …دوساعت … سه ساعت… مردمان مثل مردگان قبل از قیامت ، هر کس یک صندلی گرفته بود و چرت میزنند…
همان زن لوند اینبار از پشت بلندگو مثل همان روزی که پشت سفره عقد “بله” را پرانده بود، گفت : مسافرین عزیز پرواز شماره ۲۳۴ به مقصد مشهد … گفته و نگفته همان مردمان مرده بر روی صندلی ، مثل “زامبی ” های خروشان، رم کردند و در خروج را برای سوار شدن نشانه گرفتند…
اتوبوسی مارا به هواپیمایی که کمی بزرگتر از خودش بود رساند… تعظیم عظیمی کردیم تا از در هواپیما رد بشویم… مثل خرچنگ کج راه رفتم تا از راهرو عبور کنیم…بر روی صندلی هایی به عرض یک توالت فرنگی نشستیم… زانو هایم را تا امروز اینقدر از نزدیک ندیده بودم…
نود مسافر را کنار هم به ظرافت چیدند… هواپیما خرامان خرامان شروع به خزیدن میکند تا به اول باند برسد… بعد تند …تند تر…هواپیما از حرکتش میلرزد و ما هم از ترسمان… چند دقیقه با جاذبه گلاویز است…. اما پیروز میدان هواپیماست و نفس ما که از حبس سینه فرار میکند…
تهران زیر پایمان سرفه میکند از دود…و مبدان آزادی مثل تیر و کمانی سر و ته در حال کوچک شدن… چشمهایم سنگین میشود… میخوابم… چیزی با شدت به پایم کوفته میشود… “مهندس” است که میز را برایم باز کرده است… دخترکی با فرغونی شکیل صبحانه آورده است…. میگوید چه میخورید؟ کالباس داریم و تخم مرغ… میگویم کالباس…میگوید : شرمنده تمام شده … و تخم مرغ را روی میز میگذارد… بوی دموکراسی از تخم مرغ بلند میشود…
هواپیما صدا های عجیبی میکند…کارهای عجیبی هم میکند… تمام صلوات های مقروض خودم را یکجا در آسمان ختم میکنم…
بالای باند فرودیم… یکی از لنگهای هواپیما روی زمین و دیگری در هوا که مردم کمربند ها را باز میکنند و چمدانهایشان را بیرون میکشند… کسی تذکر ایمنی را حتی به وسایل بقای نسل خودش هم حواله نمیدهد…
پژو ۴۰۵ مارا به کارگاه میبرد…تهدید میکنیم…تهدید میکنند…داد میزنیم …. داد میزنند… یقه میگیریم … یقه میگیرند…دعوا میکنیم… دعوا میکنند… در آخر هم بعد از ظهر روی هم دیگر را میبوسیم و سرو ته میکنیم و به مشهد باز میگردیم….
ساعت ۷ عصر مشهد …”مهندس” میگوید برویم زیارت… نایی برای مخالفت نیست…به دعا هم برای سالم برگشتن نیاز دارم… پس میرویم… حرم شلوغ است و شلوغ…”مهندس” مثل کشتی یخ شکنی، یخ مردم را میشکند و در آنها فرو میرود …من هم در خلا پشت سرش جاگرفته ام و پیش میروم…
هوس ” مهندس” سر باز میکند که ضریح را بگیرد… از من نظر نمیخواهد… پشت گردنم را دوستانه میگیرد و مثل نوک پیکانی مرا به سمت ضریح نشانه میرود و راه می افتد…صورتم راه دونفرمان را باز میکند…اول کتف و شانه مردم را حس میکردم … انتهای راه ، باسن و پاهای آنها… در آخر هم با فلز سرد ضریح یکی شدم و مهندس کماکان فشار میداد… در آخر که فهمید بیشتر رفتن محال است، مرا به حال خودم رها کرد… نمیدانم من ضریح را گرفته بودم یا ضریح مرا…
ساعت ده و نیم فرودگاه… خسته بودم… خواب را میخریدم… گرد کارگاه رو سرم و نقش ضریح زیر چشمم… سوار هواپیما شدیم…پرواز …تکان… افتادن در تمام چاله ای هوایی و آمدن غذای ظهر در دهانمان…فرودی به سلامت … و کیسه ای نذر و نیاز برای رسیدن به خاک …خداحافظی میکنم…
تاکسی میگیرم… قلم و کاغذی در می آورم و مینویسم:
به نام خدا… بدینوسیله اینجانب…. فرزند …. استعفای خود را اعلام نموده و ….
پینوشت : عکس بالا را در نبردی تن به تن با اردک گرفته ام…

نان و دندان

بیست و هشتم اسفند ، یک ماهی سرخ جوان برای سفره هفت سین خریدیم… برای هدیه ورودش به خانه ما، یک تنگ بلور کوچک به او دادیم…آنقدر در این خانه بلوری چرخید و چرخید تا پیر شد…دو روز پیش که پیریش را حس کردیم، او را در یک جوی آب بزرگ رها کردیم که چند میلیون بار بزرگتر از تنگ بود و دیدنی تر…اما ماهی ما پیر بود و حال و نای چرخیدن در این همه آب را نداشت… احساس کردم داستان ماهی سرخ مثل داستان خیلی از ماها بود … تا جوانیم در تنگ بلوریم و وقتی به رودخانه میرسیم دیگر توانی نداریم

پینوشت : این عکس همان رودخانه ایست که ماهی سرخ در آنجا به آخر خط رسید – بهار امسال

پیکانی برای تمام فصول

مثل یک فیلم تکراری، امروز باز هم باید از ستارخان به ونک بروم تا به محل کارم برسم…میعاد گاه همیشگی من و تاکسی ها زیر پل ستارخان است…آرزو کردم حداقل یک تاکسی مدل ۱۳۶۰ به بالا نصیبم بشود…آرزویم محقق شد…یک پیکان “نسل اول” مدل ۴۹ منتظر من بود… من حلقه گمشده مسافران بودم…مردی سحرخیز تر از من ، کامروا شده بود و صندلی جلو را مثل اریکه ای تصاحب کرد…عقب نشستم… آنهم وسط… سمت چپ ” مردی بزرگ” در صندلی غرق شده بود…سمت راستم هم زنی ( شاید هم دختری) با فاصله مستحب که شکی را تحریک نکند…

راننده سوار میشود… کمربند یک سر رها را روی سینه اش میگذارد… و پیکان ۴۹ را که امیدی به حرکتش نداشتم ، مثل تیری از کمان رها میکند… خودم را در آغوش مرد بزرگ یافتم…عذر خواستم و سر جایم نشستم… آن زن ( شاید هم دختر) دستگیره در ماشین را مثل ضریح امامی گرفته بود تا مستحبش مکروه نشود…

شیخ فضل ا… شلوغ است…راننده فرمان را مثل یک تسبیح سبک به چپ و راست میگرداند و ما هم همینطور…

سپر پیکان ۴۹ ، سپر ماشین های دیگر را میبوسد و رد میشود… من وسط نشسته ام… گاهی مرد بزرگ مرا به آغوش میکشد و گاهی من آن زن ( شاید دختر) را…

راننده ضبطش را روشن میکند… مردی با صدایی به این کلفتی و با ریتم شش و هشت از بی وفایی کسی میخواند…موتور ماشین از صدای آن مرد جانی دوباره میگیرد…پدال گاز و ترمز مثل کاه و گل زیر پای راننده لگد میشوند…سرعتمان زیاد است… کیلومتر شمار جهت رفاه حال ما ، همیشه صفر را نشان میدهد…اما درختان کنار خیابان ، سلام نکرده خداحافظی میکنند…

به اتوبان همت و ترافیک بی بدیلش میرسیم…برای اولین بار ترافیک به من آرامش میدهد…فرصتی به ما سه نفر داد که دست پاهایمان را که قاطی شده بود ، تقسیم کنیم…

راننده خسته از ترافیک است… سیگاری میگیراند…دودش را مثل خیرات بین ما تقسیم میکرد…شیشه ها بالا بود…همه در خلسه آن دود بودیم… پیکان ۴۹ ، دستگیره ای برای شیشه ندارد…زن (شاید هم دختر) دستگیره را طلب کرد… راننده بی نیم نگاهی به صاحب این صدای مست، دستگیره ای را تعارف میکند… شیشه ماشین مثل بادبان کشتی پایین می آد…

عرق کرده ام… جایم تنگ است… نفسم تنگ تر…آن صدای کلفت اکنون از چشم سیاه کسی دیگر میخواند… ترافیک سبکتر میشود…و پیکان ۴۹ دوباره مثل یابویی سرکش لگد میپراند و می تازد…ما سه نفر عقب نشسته باز به هم می پیچیم…

از پنچره نیمه پایین، همه داریم سریال تکراری “صبح پایتخت” را تماشا میکنیم…مسافرانی که کنار خیابان انگشت شستشان را به سمت جایی که میخواهند بروند، کشیده اند… پلیسهایی با ماسک که با ولع به دنبال تمام کردن دفترچه صد برگ جریمه هستند…مینی بوس های تجریش که انسانها را مثل پازل به هم دوخته و فشار میدهد…

میدان ونک مثل بهشت موعود از دور دست تکان میدهد…پیکان ۴۹ خسته است…از هر عضوش صدایی در می آید…مثل باری از قابلمه که روی آسفالت کشیده میشود…به میدان نرسیده ، راننده کرایه ها را میگیرد… از همسفران حلالیت میطلبیم…مثل لختی گوشت بی استخوان بیاده میشویم ..کمی صبر میکنیم تا تعادلمان را بدست آوریم…ساعت هشت صبح است… اما خسته ام… رادیوی ماشینی روشن است :
به به به این صبح بهاری… شادی آفرین روح و جان انسان…
مادر و خواهر مجری را به او یاد آوری میکنم و راه می افتم…

پی نوشت : عکس مربوط به بهار امسال …