زندگی دوزار می ارزه

همیشه از بودن شورت ورزشی و نبودن عینک طبی بدم می آمده…واضح تر اینکه اگر شورت ورزشی پا کرده باشی و عینک طبی خودت را هم گم کنی مثل این است که از قورباغه لب گرفته ای…
دهه اول زندگی را تازه رد کرده بودم… هنوز نه گردنم کلفت شده بود و نه صدایم…و نه هنوز چمنزار پشت لبم سبز شده بود… نمیدانم “ژن ضعف بینایی” از کدام “جد” شیر پاک خورده ام ،مثل تیر غیبی به جا مانده بود و نصیب من شده بود…این بود که از همان عنفوان جوانی دوحلقه فلزی به اسم عینک از دماغم سواری میگرفتند…
هر هفته دوشنبه ها زنگ ورزش بود…هر هفته هم به دلیل وفور نعمت، زمین ورزش نداشتیم.. ما هم مثل یک گله “گوسفند رام” برای ادای فریضه ورزش، از مدرسه به “کلوپ واحدی” میرفتیم…
زمین ورزش… رختکن… پوشیدن شورت ورزشی…گذاشتن ساکها در رختکن بی در پیکر…گرفتن توپ بسکتبال و دویدن به دنبال آن…
بازی شروع شد…پاس…لغد…فحش… رانینگ… دو امتیازی…در کسری از ثانیه توپی که شعاعش از قطر سرم هم بیشتر بود، مثل تیری از چله دستان ناصر جدا شد… سرم را که برگرداندم، مزه لاستیک توپ در دهانم بود … رنگ نارنجی آن در چشمانم… صدای خمپاره در سرم… چرخیدم… به شمال و جنوب و شرق وغرب سلام کردم و با صورت آسفالت را بوسیدم… عینکم از یک دسته به گوشم آویزان بود و مثل تسبیحی که در دست ” مردی لات ” میچرخد، دوران میکرد…هوا جای شیشه های عینک را گرفته بود … دنیا را مثل دوربینی میدیدم که فوکوس نباشد… اصغر را ناصر میدیدم…ناصر را حلقه بسکتبال …
هم تیمی ها، من را مثل یک کیسه برنج پاکستانی سرپا نگه داشتند… تشکری بی هدف پراندم… به قصد رختکن راه افتادم… سر از دستشویی در آوردم…بعد نگهبانی بدون نگهبان…استخر…آخر سر هم بعد از اینکه مثل فریضه حج، هفت بار دور زمین ورزش طواف کردم و رختکن را پیدا کردم…نوک دماغم را به در هر کمد میزدم تا شماره آن قابل دیدن شود…کمد شماره ۱۳ …در را باز کردم… جا تر بود و بچه هم که نبود…ساک لباس و کیف پول را آدم مستحق تری ربوده بود…
آنچه داشتم ، فقط یک شورت ورزشی بود و یک پیراهن و یک جفت چشم خطا کار… با نذر هزار صلوات خودم را به دفتر معلم ورزش رساندم… او هم به سرنوشت ساک من دچار بود و فقط جای “تر” او نصیب من شد… خودم را به خیابان رساندم… کیوسک تلفنی را با نیمی از عمرم حاضر بودم معامله کنم… نیم دیگر آن را هم حاضر بودم با یکعدد “دو ریالی ” برای همان تلفن “طاق ” بزنم…کورمال کورمال ، باجه تلفن پکیده ای را پیدا کردم…مردی در آن عربده میزد و حال کسی را میپرسید… منتظر ماندم… جلوی راهش را گرفتم … گردنم را کج کردم… لبهایم را آویزان… دو انگشتم را مثل علامت پیروزی بالا آوردم یعنی که ” دوزاری دارین به من بینوا بدین؟” …مرد عربده کش دست به جیب برد… دوزاری گرد و سفید را به رسم اعتماد به من داد… ماه از آن سوی همان طنابی که خورشید با ان داشت پایین میرفت، در حال طلوع بود… شماره خانه… بوق آزاد…صدای فرشته نجات…
دم در ” کلوپ واحدی ” مثل آدم “راهزن زده ای ” چمباتمه زدم به انتظار…شبح ماشین ها را که میرفتند و می آمدند را میدیدم… فکر میکردم… به معلم ورزشم که احتمالا الان گیلاس به دهن نامزدش می گذارد…به بسکتبال که کاش توپش به اندازه توپ پینگ پنگ بود… به آن “دوزاری” مرد عربده کش که الان در شکم تلفن عمومی خوابیده…همه را که کنار هم گذاشتم دیدم که زندگی قطعا ” دو زار ” ارزش دارد…
پینوشت : عکس پایین همان عروس دریایی خودمان است … کار آخر هفته اینجانب …

شوالیه

تئوری ها همیشه یاور این موضوع بوده اند که اگر حتی جایی یا کسی “قیمه نذری ” هم میداد، برای رسیدن به آن نباید خودکشی کرد…حالا چه برسد به موضوعات کم اهمیتی مثل دیر رسیدن به کلاس دانشگاه

بهار بود …سه شنبه بود …هوا خوب بود و آدم را مست خودش میکرد… همه این موضوعات میتوانست دلیل خوبی برای این باشد که تا لنگ و پاچه ظهر بخوابید… ما هم که مستثنی نیستیم… ساعت ده صبح کلاس شروع میشد و من ساعت نه و نیم هنوز در رختخواب با دهانی باز که آب از آن جاری بود و پتویی که تار شده و من پودش و به هم پیچیده،…نمیدانم فرشته نگهبانم اشتباهی لگدم کرد ، سمفونی “بدو بدو تره و اسفناج تازه ببر” سبزی فروشی گوشم را نوازش کرد یا هر چیز بالاخره بیدار شدم…حس غریبی میگفت که اگر امروز هم کلاس ریاضیات مهندسی را از دست بدهی، دیگر باید بمیرم….جهیدم…پوشیدم …. نخوردم…دویدم…از خانه زدم بیرون…فلکه اول آریا شهر…. تخم تاکسی را که ملخ خورده است…موتور سواری ، حیرانی من را دید و نیش خند و نیش ترمزی زد… غمزه ای کرد … لنگ چپ ابرو را به بالا انداخت که یعنی بپر ترک… گویا او همان” شوالیه ای” بود که قرار بود من را نجات بدهد… گفت کجا داداش؟ …گفتم سید خندان…گفت دیرت شده ؟ گفتم خیلی دیرم شده ( که ای کاش آن لحظه سرب داغ را به جای چای صبحانه خورده بودم)باسن من هنوز با زین موتور عجین نشده بود که صدای مهیب “سی جی “بلند شد …دماغم با پشت کلاه موتور سوار یکی شد … و به جای روبرویم و جاده ، آسمان بی رونق را میدیدم… که گویا شوالیه بر اثر تیک اف ، تک چرخ میزد…کمی بعد که به زمین برگشتیم سعی کردم موقعیت خودم را بدست بیاورم…هر چه “هالیدی” سعی کرد سر کلاس فیزیک به ما “شتاب ” و ” نیروی گریز از مرکز ” را یاد بدهد ، یاد نگرفتیم …اما حالا آنها را حس میکردم….سر پیچها ، موتور معمولا میپیچید ولی نیروی عجیبی من را به مستقیم ادامه دادن وسوسه میکرد…احساس کردم که باید سیستم ” واعتصمو بحبل ا… ” را جاری کنم…دور کمر شوالیه را گرفتم و توبه ای به درگاه خدا کردم و خودم را به او چسباندم…باد شدیدی میوزید شاید هم ما شدید میوزیدیم…سرم راپایین آوردم و شوالیه را حائل خودم کردم…سرم زیر بغل او بود…بوی پیاز تفت داده شده … سیر تازه…ماست ترشیده …برنج تاره دم …مثل نسیم سحری از دریچه زیر بغل شوالیه میوزید و دل گشنه ما حلوا حلوا میکرد…

میدان توحید رسیدیم… ترافیک بود … مثل مارمولکی که از بین سنگها فرار میکند، ما هم از بین ماشین ها رد میشدیم…شوالیه ، کوررنگی هم داشت…هیچ چراغ قرمزی را قرمز نمیدید… اتوبان چمران را مثل عزرائیل که برای گرفتن جان کسی تاخیر داشته، و حالا میتازد ، میتاختیم… شوالیه برای اینکه کمی ” مشتریمداری” کند ، نیم نگاهی به پشت انداخت که ببیند هنوز من نشسته ام یا پرت شده ام …که خوب ، من هنوز بودم… احساس رفاقت به او دست داد و شروع به حرف زدن کرد… صدای موتور … صدای باد… صدای ماشین ها و بد تر صدای وجدان من که شدیدا مشغول بد و بیراه گفتن به تن شریفم بود…

لایی میکشیدیم…اکروبات میکردیم…. حرف میزدیم…فحش به راننده های قانون شکن میدادیم…. شوالیه داشت از رشادت های خودش میگفت… اینکه تمام جاده تهران – چالوس را تک چرخ رفته و برگشته … اینکه یادگار امام را با سرعت ۱۴۰ کیلومتر ، گز کرده … و نهایتا اینکه هر روز بعد از ظهر جلوی خانه دختر همسایه “ژانگولر” هایی میکند که شاید او را بپسندد… همه این حرف ها را که میزد در هوا پخش میشد …باد انها را متلاشی میکرد و من با گوشهایم به آنها بست میزدم و قابل فهمیدنشان میکردم…

دوستانش را که میدید ، دمی برایشان تکان میدید…حمید را دیدیم… چهار حلقه لاستیک پیکان دور تنش انداخته بود و سوار موتور میتاخت که من را باد عروسک ” میشلن” می انداخت…رضا را دیدیم که ۵ مانیتور را ترک موتور بسته بود و مثل بند باز های سیرک ، تعادلش را به خوبی حفظ میکرد…

سید خندان… دانشکده…پیاده شدم… احساس میکردم که تمام بدنم را روی ویبره گذاشته اند…صدا ها را خوب نمیفهمیدم… و کلا چهره ام در اثر سرعت و باد بیشتر آئرودینامیک شده بود … نگاهی به چهره موتور سوار انداختم…میگفت بیست سال دارد اما ۳۵ به نظر می امد…پولش را که کمی ارزان تر از خون رستم بود ، دادم… به خودم گفتم که شوالیه ها همین موتور سوار ها هستند و لاغیر…

عریضه را خالی نگذاریم

فقط این عکس آخری که گرفته ام را میگذارم که بگویم ما هم زنده ایم…ممنون که حال ما را نپرسیدید…
پ .ن عکس بالا شهر ” هلن” همین چند روز پیش…