فریادهایم کو؟

گاهی وقتها، بدون اینکه بفهمی ناگهان خودت را در سکوت میبینی…میفهمی که همه هیاهوهای تو رفته است و آنقدر ساکت شده ای که خودت هم با خودت غریبی…آنقدر سنگین است این بی صدایی که وزنش را روی تمام تنت حس میکنی…آنقدر که پرده گوشهایت پاره میشوند…

چهره کریهی دارد این سکوت…میترسی از او… تو را به یاد آن مرگی تدریجی می اندازد که از تو هیچ نامی باقی نخواهد گذاشت… یاد تسلیم شدن خودت… یادت می آید که حتی با او جنگیده ای…اما او برد و تو باختی… فریاد میزدی که او را بشکنی… اما گوشی صدایت را نشنید …فقط به کوهی، دیواری یا سنگی خورد و تو فقط پژواکش را شنیدی… و آن سکوت ، ساکت به تو میخندید…

امروز خودت را در سکوت میبینی… هنوز فریاد داری…اما همه درونت حبسند… نمیدانی کجا آنها را آزاد کنی…کدام صحرایی که گوش آن فقط کوه نباشد و خودت را به خودت پس ندهد…

تو امروز در سکوتی… صدای سکوتت را امروز بشنو که فردا دیر خواهد بود…

وقتی که وجدانت با کلنگ دنبالت میکند

تو درست مثل دروازه بانی هستی که به اندازه کل ظرفیت زندگی اش گل خورده، اما حتی توپ ها را ندیده که چطور طاق دروازه اش را نوازش کرده اند. حالا داری توپهای داخل دروازه را نگاه میکنی…میشماریشان… عجب توپهای چاق وچلمبه ای…چقدر گرفتنشان راحت بود… چه کیفی میدهد وقتیکه توپی قل میخورد و تو او را به آغوش میکشی…

یادت می آید که تازه پشت لبت داشت سبز میشد؟ موهایت را مثل لانه کلاغ روی سرت انباشته میکردی؟ آن روز که مادر و پدرت خانه نبودند؟ همانروزی که “بیتا” آمد در خانه شما؟ گفت ” تلفن خونمون خرابه…میشه از اینجا یه زنگ بزنم” …حرف که میزد، چادرش را مثل جوجه اردکی که بخواهد پرواز را شروع کند، باز و بسته میکرد؟ آمد و تلفن زد…تو چرا آنروز مثل خواجه حرمسرا از ماجرا پرت بودی؟ یادت می آید تمام مدتی که او آنجا بود، تو به اتاقی دیگر رفته بودی و ” ماجراهای تن تن و میلو” میخواندی؟

اگر با کف دستت به شقیقه ات محکم بکوبی، حتما “لاله” را یادت می آید…همسایه دیوار به دیوارتان را میگویم… آن کاغذ تا شده توی حیات خلوت …نوشته بود:
I YOU LOVE !
… خوب آنروزها انگلیسیش تعریفی نداشت اما از ته دل که نوشته بود… تو چرا دوستانت را جمع کردی دم در و باهم به آن دلنوشته خندیدید؟ دلت خنک شد که ضایع شده بود؟

کمی به آن مغز نخودیت فشار که بیاوری حتما ” بهار” را هم یادت می آید… هر روز که پیاده مدرسه میرفتی، او ” تنها” از مدرسه برمیگشت و تو را به لبخندی یا چشمکی مهمان میکرد… چرا مسیرت را عوض میکردی و دو کیلومتر بیشتر پیاده روی میکردی که او را نبینی؟ میترسیدی به تو تجاوز کند؟ میمردی اگر لبخندی میزدی؟

همه دوستان دبیرستانت وقتی که مدرسه تعطیل میشد، یک جوری به خانه برمیگشتند که از جلوی دبیرستان دخترانه” نظام وفا” هم رد شوند…بجز تو که مثل ” پوری فش فشو”، میپریدی سر خیابان ۲۴ متری و تاکسی میگرفتی برای خانه …که چه؟ میترسیدی ” اوف” بشوی؟

یادت می آید تازه آمده بودی تهران برای دانشگاه…تاکسی سوار شده بودی…دختر بغل دستی ات، سکه هایش را ریخت کف ماشین که تو کمکش کنی و جمعشان کنی و سر حرف را باز کنی… چرا کمک نکردی؟ چرا سوت میزدی و از پنجره بیرون را نگاه میکردی؟ تازه اشتباهی پایت را روی دست آن بینوا هم گذاشتی؟ تو وجدان داری؟

آخ! ماجرای قطار یادت نیست؟ داشتی برای تعطیلات عید با قطار برمیگشتی خانه؟ هم کوپه ای های تو دو زن و دختر یکی از آنها بود… اسمش ” آسا” نبود؟ با هم آشنا شدید…قطار وسط راه که ایستاد، مادرش به تو گفت “آقای مهندس چرا با آسا نمیروید بیرون یک قدمی برنید” …تو هنوز ریاضی یک را هم پاس نکرده بودی، ولی آن زن به تو میگفت مهندس… یادت می آید با آسا پیاده شدی و کمی قدم زدید… اما ظرف یک دقیقه دخترک را پیچاندی؟ چرا؟ که بروی و تنها کیک و نوشابه بخوری ؟ میمردی شبی به یاد ماندنی برای خودت میساختی؟

نکند میخواهی که ماجرای ” لادن” هم فراموشت شود؟ رفته بودی سوریه… دخترک ( که او هم تنها با تور شما آمده بود و میخواست به آمریکا برود) خودش را به مریضی زد و در هتل ماند… به تو هم گفت که من مریضم و کاش کسی بود و امروز را مواظب من باشد… آنوقت تو رفتی و از “شهاب” گنده بک خواهش کردی که امروز را مواظب لادن باشد؟ که خودت بروی و قبر دو متری منسوب به حضرت آدم را ببینی؟

چند تا گل خورده ای دروازه بان؟ شرط میبندم که گل های دیگری هم خورده ای که احتمالا تور را سوراخ کرده اند و از آن ها خبر هم نداری… تو را چه به فوتبال؟ همان “تیله بازی” تو را کافیست…

پینوشت : شوخی کردم

ساده مثل آب خوردن

نمیدانم برای اولین بار کدام ابلهی ضرب المثل ” ساده مثل آب خوردن ” را وارد زبان فارسی کرده است…گاهی همین آب خوردن میتواند زندگی را برای مدتی دردناک و طاقت فرسا کند… نمیدانم کدام روز گرم بود که آفتاب به دریا تابید و آب را با ” پس گردنی” تبخیر کرد…بخار آب بالا رفت …سرد شد …منقبض شد…ابر شد …دو قطب مخالف به هم خوردند…رعدی زده شد…باران بارید… آب ها به زمین رسیدند…به رودخانه ملحق شدند… وارد تصفیه خانه شدند…کلر زده شدند…وارد لوله ها شدند و آمدند و آمدند… تا به آبسرد کن رسیدند…تشنه ام …سرم را خم میکنم و دهانم را مثل چاله ای زیر لوله آبسردکن قرار میدهم… مینوشم …مینوشم…

برای خریدن کتابی به سمت میدان انقلاب تاکسی میگیرم… حالا همان آبی که خورده ام مری را رد کرده… بدون هیچ تشریفاتی درون معده هضم شده و تقریبا عین همانی که خورده ام وارد کلیه و مثانه میشود…و هنوز تاکسی به میدان ولیعصر هم نرسیده که همان ” آب خوردن ساده” حالا برای من شاخ شده است میخواهد خارج شود…
به میدان انقلاب که رسیدم، ماجرا کمی جدی تر شده بود…درست مثل یک قطعه موسیقی که با ریتم یک و دو شروع شده باشد و الان ریتمش شش و هشت و بندری باشد… تنها چاره، پیداکردن یک دستشویی عمومی یا غیر عمومیست…طوافی دور میدان انقلاب میکنم… اما چیزی ندیدم…رهگذری را نگه میدارم…” آقا این طرفها توالت عمومی کجا هست؟”… به آسمان خیره میشود…پشت سرش را میخاراند… و مثل کسی که دارد رادیکال ۹۳ را حساب میکند، درگیر میشود… آخر سر میگوید : میدان ونک یکی داریم …اما یادت باشه پولیه…”

از زکاوتش بهت زده میشوم و خداحافظی میکنم… حالا مجبورم قدمهایم را به بلندی سه گامهای مایکل جوردن بردارم… یک آبمیوه فروشی سر راهم است… هل میدهم و وارد میشوم…از ” آب میوه فروش” سراغش را میگیرم…میگوید داریم ولی فقط برای مشتری هاست… وقت چانه زنی نیست…. آب طالبی میخرم و پولش را حساب میکنم… می پرسم ” حالا دستشویی کجاست؟”…آدرس میدهد که ته مغازه پشت آن دیوار…سراسیمه به آنجا میروم…کاغذ کوچکی روی در دستشویی ، شوخی مضحکی با من میکند… “دستشویی خراب است”….برمیگردم…همانطور که دارم طول و عرض ” آب میوه فروشی” را با قدمهای بلند برمیدارم، میگویم “این دستشویی که خرابه”… آب میوه فروش نوک انگشت اشاره اش را بین دو لبش قرار میدهد و میگوید ” آخ ! شرمنده …پاک فراموش کرده بودم….آقا آب میوه مهمون من باش…” نمیدانم چرا نمیفهمید که من اگر جای آن لیوان شتری آب طالبی راداشتم که الان آکروبات نمیکردم… از فروشگاه بیرون می آیم…
همیشه وقتی که از زیر پلهای تهران ، پیاده رد میشدم، بوی اوره چشمم را میسوزاند و فکر میکردم چطور ممکن است “آدم” زیر پل این کار را بکند…اما حالا میفهمیدم که ماجرا چقدر پیچیده است…
به سردر “۵۰ تومانی” دانشگاه تهران رسیدم… وارد محوطه که شدم ، نگهبان با نعره ای متوقفم کرد…”کجا؟”… توضیح دادم…نفهمید…بیشتر توضیح دادم …بیشتر نفهمید… حرکت های عمودی و افقی من را میدید ولی اصلا نمیفهمید…آخر سر هم گفت ” مگه دانشگاه مستراحه که هر کی بیاد توش **شه “… فهمیدم که احتمال انجام این کار در شلوار بیشتر از دانشگاه است…
ریتم این تصنیف خیلی تند شده بود… چهار نعل خیابان انقلاب را میتاختم …مسجدی را دیدم… میدانستم که اینجا پناه بی پناهان است…مثل آدم تیر خورده ای که به خودش میپیچد وارد مسجد شدم… دستشویی برادران… درش قفل بود… خادم را پیدا کردم…” حاجی در رو باز کن …دارم از دست میرم” … ساعتش رو نگاه کرد و گفت ” شما ساعت ۱۰ کدوم نمازتون رو میخونید؟” گفتم ” حاجی جان واسه نماز مزاحم نشدم… کار واجب دارم”… جاروی توی دستش را مثل شمشیر اسکندر بالا گرفت و گفت ” برو … مسجد که جای **زیدن نیس ” … خوشحال از این همه مهمان نوازی و شانس ، آمدم بیرون…حالا بیشتر راه رفتنم شبیه حرکات موزون شده بود…چیزی شبیه خردادیان… دنیا را زرد میدیدم…
کتاب فروشی کوچکی کنار مسجد بود…پیرمرد ریز نقشی پشت دخل بود و با دخترکی مشغول بحث کردن…پی کتک خوردن را به تنم مالیدم…دلم را به دریا زدم و وارد کتابفروشی شدم…. چشمم را بستم که نبینم چه میگویم… ” آقا یا میذاری برم دستشویی یا ***شم تو فروشگاهت “… دخترک یورتمه کنان از مغازه بیرون رفت…پیرمرد هم خونسرد انگشت کلفت شستش را به عقب نشانه رفت که یعنی آنجاست… نفهمیدم چطور خودم را به آنجا رساندم و به آنهمه رنج خاتمه دادم…
بیرون که آمدم عذرخواهی مفصلی کردم… پیرمرد هم پذیرفت… کتابم را خریدم… موقع خروج پیرمرد گفت ” آقا آب یا چایی میل ندارید؟” …قاطع و خشن جواب رد دادم…سر راه روزنامه ای خریدم و تیترهای آن را میخواندم…
ساخت ۱۵ نیروگاه ۱۰۰۰ مگاواتی….ساخت ۶ سد بتنی و خاکی… ساخت مترو…ترن هوایی… هواپیما… کشتی… اما هر چه گشتم اثری از پروژه ” ساخت مستراح عمومی در تهران بزرگ” ندیدم که ندیدم…

بعد التحریر ( حدودا دو روز بعد از تحریر): هر ماجرایی که انسان مینوسد نشان آن نیست که همان ماجرا بر سر همان انسان آمده است. گاهی میخواهی به چیزی یا کسی اعتراضی کن]
]>