تو درست مثل دروازه بانی هستی که به اندازه کل ظرفیت زندگی اش گل خورده، اما حتی توپ ها را ندیده که چطور طاق دروازه اش را نوازش کرده اند. حالا داری توپهای داخل دروازه را نگاه میکنی…میشماریشان… عجب توپهای چاق وچلمبه ای…چقدر گرفتنشان راحت بود… چه کیفی میدهد وقتیکه توپی قل میخورد و تو او را به آغوش میکشی…
یادت می آید که تازه پشت لبت داشت سبز میشد؟ موهایت را مثل لانه کلاغ روی سرت انباشته میکردی؟ آن روز که مادر و پدرت خانه نبودند؟ همانروزی که “بیتا” آمد در خانه شما؟ گفت ” تلفن خونمون خرابه…میشه از اینجا یه زنگ بزنم” …حرف که میزد، چادرش را مثل جوجه اردکی که بخواهد پرواز را شروع کند، باز و بسته میکرد؟ آمد و تلفن زد…تو چرا آنروز مثل خواجه حرمسرا از ماجرا پرت بودی؟ یادت می آید تمام مدتی که او آنجا بود، تو به اتاقی دیگر رفته بودی و ” ماجراهای تن تن و میلو” میخواندی؟
اگر با کف دستت به شقیقه ات محکم بکوبی، حتما “لاله” را یادت می آید…همسایه دیوار به دیوارتان را میگویم… آن کاغذ تا شده توی حیات خلوت …نوشته بود:
I YOU LOVE !… خوب آنروزها انگلیسیش تعریفی نداشت اما از ته دل که نوشته بود… تو چرا دوستانت را جمع کردی دم در و باهم به آن دلنوشته خندیدید؟ دلت خنک شد که ضایع شده بود؟
کمی به آن مغز نخودیت فشار که بیاوری حتما ” بهار” را هم یادت می آید… هر روز که پیاده مدرسه میرفتی، او ” تنها” از مدرسه برمیگشت و تو را به لبخندی یا چشمکی مهمان میکرد… چرا مسیرت را عوض میکردی و دو کیلومتر بیشتر پیاده روی میکردی که او را نبینی؟ میترسیدی به تو تجاوز کند؟ میمردی اگر لبخندی میزدی؟
همه دوستان دبیرستانت وقتی که مدرسه تعطیل میشد، یک جوری به خانه برمیگشتند که از جلوی دبیرستان دخترانه” نظام وفا” هم رد شوند…بجز تو که مثل ” پوری فش فشو”، میپریدی سر خیابان ۲۴ متری و تاکسی میگرفتی برای خانه …که چه؟ میترسیدی ” اوف” بشوی؟
یادت می آید تازه آمده بودی تهران برای دانشگاه…تاکسی سوار شده بودی…دختر بغل دستی ات، سکه هایش را ریخت کف ماشین که تو کمکش کنی و جمعشان کنی و سر حرف را باز کنی… چرا کمک نکردی؟ چرا سوت میزدی و از پنجره بیرون را نگاه میکردی؟ تازه اشتباهی پایت را روی دست آن بینوا هم گذاشتی؟ تو وجدان داری؟
آخ! ماجرای قطار یادت نیست؟ داشتی برای تعطیلات عید با قطار برمیگشتی خانه؟ هم کوپه ای های تو دو زن و دختر یکی از آنها بود… اسمش ” آسا” نبود؟ با هم آشنا شدید…قطار وسط راه که ایستاد، مادرش به تو گفت “آقای مهندس چرا با آسا نمیروید بیرون یک قدمی برنید” …تو هنوز ریاضی یک را هم پاس نکرده بودی، ولی آن زن به تو میگفت مهندس… یادت می آید با آسا پیاده شدی و کمی قدم زدید… اما ظرف یک دقیقه دخترک را پیچاندی؟ چرا؟ که بروی و تنها کیک و نوشابه بخوری ؟ میمردی شبی به یاد ماندنی برای خودت میساختی؟
نکند میخواهی که ماجرای ” لادن” هم فراموشت شود؟ رفته بودی سوریه… دخترک ( که او هم تنها با تور شما آمده بود و میخواست به آمریکا برود) خودش را به مریضی زد و در هتل ماند… به تو هم گفت که من مریضم و کاش کسی بود و امروز را مواظب من باشد… آنوقت تو رفتی و از “شهاب” گنده بک خواهش کردی که امروز را مواظب لادن باشد؟ که خودت بروی و قبر دو متری منسوب به حضرت آدم را ببینی؟
چند تا گل خورده ای دروازه بان؟ شرط میبندم که گل های دیگری هم خورده ای که احتمالا تور را سوراخ کرده اند و از آن ها خبر هم نداری… تو را چه به فوتبال؟ همان “تیله بازی” تو را کافیست…
پینوشت : شوخی کردم