زندگی به شرط خنده

۱ – کلاس اول- اولین روز- توانستم راه فرار از مدرسه را پیدا کنم و فرار کردم. تا خانه را داشتم میدویدم.بادی که توی صورتم میخورد و لای موهایم می پیچید، مزه گس ” آزادی” را میداد. خیابان فروهر را باید رد میکردم . سمت چپ را نگاه کردم و آمدم وسط خیابان . اما سمت راست را یادم رفت که ببینم. وانتی قرمز که عزراییل ترک آن بود، بی هیچ ” نیش ترمزی” به من کوبید و مثل “تف” بزرگی روی زمین پخشم کرد. آنقدر سرم را محکم کوبیده بود که” بله برون مادر بزرگ” را هم دیدم. راننده فرار کرد اما نهایت وجدان را به خرج داد که از کنار رد شد و رفت، نه از رویم. بی هوش بودم. اما نمردم.
۲ – میگفتند یک “عرب سبیل کلفت” به ایران حمله کرده و بمب و موشک به ماتحت ایران میفرستد. بعضی شبها با صدایی بلند تر از نعره فراش مدرسه از خواب میپریدیم. میگفتند چیزی نیست راکت بود. چیزی شبیه همانی که با آن پینگ پنگ بازی میکردیم. فردا صبح که به مدرسه میرفتیم ، میدیدیم همان راکت یکی از نیکمتهای کلاس را خالی کرده و صاحبش را با خودش برده. آن شب هم مثل اینکه نوبت من بود. چیزی دراز حدود نه شاید هم دوازده متر را، به خانه ما کوبیدند. دیوارها مثل “شکم زنی چاق موقع رقصیدن” ، میلرزید. خانه دو نبش ماحالا نبشی دیگر نداشت . دو دیوارش کمتر شده بود و درها جر خورده بودند. اما عزراییل موشک سوار، این بار هم نتوانست کاری کند.
۳ – هر وقت از محله ای رد میشدیم گروهی از ما میپرسیدند که ” بچه این محلی؟” … اگر منفی جواب میدادیم ، کتکی میخوردیم و رد میشدیم … شاید هم رد نمیشدیم. آنروز از کمپلو رد میشدیم.چند نفر به اتهام همین “محله رد کنی” سرمان ریختند. کمی کتک زدیم اما کلی کتک خوردیم. آخر سر هم از خانه “بیل ” آوردند و ما هم فرار کردیم.هر از چند گاهی سایه بیل از کنارگوشمان رد میشد و با خودش نسیم خنکی می آورد. آن روز خواهرمان بیشتر از خودمان فحش خورد. اما عزرائیل بیل سوار باز هم ناکام بود.
۴- چند روزی میشد که دوازده شمع کج و کوله را روی کیک تولدم فوت کرده بودم که هوس رانندگی به سرم خورد. ماشین را دو سه باری داخل پارکینگ خانه عقب و جلو کردم. اما بار آخر،پدال وسط را با پدال سمت راست اشتباه گرفتم.ماشین، شبیه سنگ داخل تیرکمانم جهید و با دیوار روبرو یکی شد. مزه آجر را کاملا حس میکردم. آن ماشین کیسه زباله هم نداشت چه برسد به ایر بگ. اما این بار هم نمردم.
۵ – چهار شنبه سوری را دوست داشتم. حدود ده لیتر بنزین از ماشین با روش ” ساک اند تف” کشیدم که نیم لیتر آن را هم خوردم.آروغ که میزدم ، یاد عسلویه می افتادم.شب با همبن بنزین ها لاستیک کامیونی را آتش زدیم. دوبار از رویش پریدم اما بار سوم، وسط راه پایین آمدم. شلوارم آتش گرفت. با لگد خاموشم کردند که البته بهتر از پایین کشیدن شلوار بود. نفت را در دهانم می گذاشتم و آن را به به آتش می پاشیدم که مثل آژدها شوم. موهای صورتم را از دست دادم بالکل. نیمه شب هم همان بنزینهایی که خورده بودم، معده ام را آبکش کرده بود ، مرا به بیمارستان کشاند و تا آخر نوروز هر چه را خورده بودم ، از بالا و پایین پس دادم. حتی شیر خشکی که پانزده سال پیش خورده بودم. اما نمردم.
۶- تابستان بود و موتور سواری… پسرک همسایه موتورش را می آورد و با هم میرفتیم گاز و گوز…تا شاید دختری چیزی ببینیم و تک چرخی بزنیم. آخرین باری که تک چرخ را زدیم، مثل ضریح امام زاده ای کمرش را چسبیده بودم. اما زاویه ما از نود درجه بیشتر شد و پخش زمین شدیم و مثل رولت روی زمین میچرخیدیم و تا داخل جوی آب نیافتادیم، نایستادیم.تا دو ماه پشت و جلویمان فرقی نداشت و قابل تشخیص نبودیم. موتور پسرک مرد و نابود شد اما ما نمردیم.

اتفاقهای زیادی برایمان افتاد که عزراییل انگشتمان کرد، اما تجاوز نکرد و جان سالم بدر بردیم. نمیدانم از این موضوع خوشحال باشم یا ناراحت. شاید اگر یک بار از این بارها “عزی” تلاش بیشتری میکرد موفق میشد.

بگذار باد تفاوت بوزد

عزیزم
بیا کمی خاطره ها را بیل بزنیم. خیلی قبل ترها… یادت می آید شب خواستگاری؟ همانشب که پلاک خانه را به جای۴۴ نوشته بودی ۲۴۴ ؟ یک ساعت گشتیم تا خانه را پیدا کردیم. گفتی حتما هم لباس سبز بپوش و بیا اما نگفتی پدرت سبز ببیند، کهیر میزند؟ یادت هست بعد از همه حرفها، پدر بزرگت نوک عصایش را زیر چانه ام گذاشت و گفت : اگر یک مو از سر دخترک کم شود ، عصا را تا نیمه در حلقت فرو میکنم. تو گفتی پدر بزرگ حلقش گشاد است تا ته هم میتوانی بکنی. همه خندیدند اما من نخندیدم چون حلقم خشک شده بود. همانشب بود که بجای شکر به من نمک دادی تا در چایی بریزم. خوردم، سوختم اما دم نزدم.
روز عروسی یادت هست؟ گفتی کاستوم زورو باید بپوشی برای عکاسی در آتلیه؟ شانس آوردم هر چه گشتیم، شمشیر پیدا نشد. ماشین عمو را گل زده بودیم و کرده بودیم ماشین عروس. یادت است گلفروش را مجبور کردی آنقدر گل آفتاب گردان روی شیشه جلو و عقب بزند، که هیچ چیز بیرون دیده نمیشد؟ یادت است چقدر التماست کردم که شب عروسی تو پشت فرمان نشین؟ گقتی ” بگذار باد تفاوت بوزد”. تو رانندگی میکردی آنهم با لباس عروس… چقدر توی اتوبان همت لایی کشیدی آخر سر هم دامن لباس عروس رفت زیر پاهایت، جای ترمز و گاز را اشتباه کردی؟ کوبیدی به اتوبوس؟ بعد از تصادف زانتیای عمو از رنو هم کوچکتر شده بود. عمو از غصه آن شب بغض میکرد.
سفره عقد یادت است؟ چند بار گفتم عسل را با انگشت کوچکت –آنهم کم- توی دهنم بگذار؟ اما تو انگشت شستت را تا ته کردی توی جام عسل و بعد هم تا ته توی دهنم؟ پدربزرگت آنقدر به تو خندید که شکلات داخل دهنش، پرید توی گلویش…طفلک پدربزرگت… درجا مرد.
خاطرت است که عروسیمان سر همین ماجرا به هم خورد و یک سال عقب افتاد؟ سال بعد هم هیچ کس حاضر نبود ماشینش را بدهد که گل بزنیم. ما هم آژانس گرفتیم و کردیم ماشین عروس.
چقدر به پایت افتادم که من کت و شلوار قرمز توی عروسی نمی پوشم. اما تو مثل گرامافونی که سوزنش به گل نشسته باشد، فقظ میگفتی ” بگذار باد تفاوت بوزد”؟ چند نفر توی عروسی به من گفتند ” چطوری تربچه؟”
شب عروسی چقدر آبجو خوردی؟ چند بار ، وقتی که داشتیم میرقصیدیم، به من گفتی ” زن دایی میترا چه خوب بلدی برقصی”… مست مست بودی؟ تو اصلا دایی نداشتی که زن دایی داشته باشی.
یادت میآید یکی از کله قندهای سر سفره عقد را کش رفتی و داخل دسته گل عروس جادادی؟ آخر شب هم با همان کله قند ، دسته گل را برای دخترکان دم بخت انداختی. بیچاره ناهید… شنیدم آنشب سرش پنج بخیه خورد.
یادت است آخر شب پلیس کاروان ماشینهایی که دنبال ما بودند را نگه داشت؟ تو پیاده شدی و رفتی پیش رییس پلیسها؟ گفتی ” ناخدا…جیگرتو! جان مادرت بذار بریم”… شب سختی را توی بازداشتگاه گذراندیم…نه؟
یادت می آید یک هفته بعد از عروسی ، گفتی برایم سورپرایز داری؟ بلیط و هتل برای بیست روز گرفته بودی آفریقای جنوبی؟ خیلی خوشحال شدم. اما وقتی دو ساعت بعد از بانک زنگ زدند و گفتنتد ده میلیون تومان چک برگشتی دارم، واقعا سورپرایز شدم. چقدر قشنگ امضای من را جعل کرده بودی.
عزیزم… این خاطرات را از زندان برایت مینویسم. چند سالی میشود که هنوز نتوانسته ایم آن ده میلیون را جور کنم. اما جور میشود. راستی حال شوهر و بچه هایت چطور است؟

توضیح: نوشتن موضوعی که آن را تجربه نکرده باشی ( موضوعی غیر حقیقی ) ، آنهم کمی طنز آلود، برای آدمی که ناشی باشد، خیلی سخت است و تا تجربه نکنی، نمیفهمی. تا حالا حدود ده پست با این ساختار نوشته ام. و هر بار به حودم گفتم که این بار آخر است که اینطور مینویسم. به دو دلیل…یکی اینکه بعد از نوشتن، شدیدا خسته میشوی. دوم اینکه فید بک برای موضوعات اینچنینی خیلی مهم است. طنز مینویسی که دیگران بخندند. موضوع مثل دل نوشته و درد دل نیست که آدم برای خودش بنویسد و بگوید من هر طور دوست دارم، مینویسم. اینجا باید دید، “تو” چطور دوست داری و این، موضوع را خیلی پیچیده تر میکند. همه اینها را گفتم که اگر از این نوشته ها چندشتان میشود، آن را به حساب تمرین کردن من بگذارید.

پینوشت: توصیه پانته آ را گوش کردم و کمتر “سه نقطه” را به کار بردم. درست مثل این بود که دارم با میخ روی سنگ مینویسم

من یک جهان سومی هستم

بعضی سوختن ها جوری هستند که تو امروز میسوزی، اما فردا دردش را حس میکنی…داستان کیفیت زندگی و “رشد” آدمها در جاهایی که ” جهان سوم” نامیده میشوند، مثل همین جور سوزش هاست …از هر دوره که میگذری، میسوزی و در دوره بعد دردش را میفهمی…

کودکی ما : در همان گوشه دنیا که “جهان سوم” نامیده میشود، شادی های کودکی ما درجه سه است ، ولی دغدغه های ما جدی و درجه یک… شادی کودکیمان این است که کلکسیون ” پوست آدامس” جمع کنیم…یا بگردیم و چرخ دوچرخه ای پیدا کنیم و با چوبی آن را برانیم… توپ پلاستیکی دو پوسته ای داشته باشیم و با آجر، دروازه درست کنیم و در کوچه های خاکی فوتبال بازی کنیم… اما دغدغه هایمان ترسناک تر بود…اینکه نکند موشکی یا بمبی، فردا صبح را از تقویم زندگی ات خط بزند… اینکه نکند “دفاعی مقدس”، منجر به مرگ نامقدس تو بشود یا تو را یتیم کند…

از دیفتری میترسیدیم… از وبا… از جنون گاوی… مدرسه، دغدغه ما بود…خودکار بین انگشتان دستمان که تلافی حرفهای دیروز صاحبخانه به معلممان بود… تکلیفهای حجیم عید … یا کتابهایی که پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انار میداد…

شادی ها و دغدغه های نوجوانی ما: دوره ای که ذاتا بحرانی بود و بحران ” جهان سوم” بودن هم به آن اضافه شده… در آین دوره، شادی هایمان جنس ” ممنوعی” دارند… اینکه موقتی عاشق شوی…دوست داشتن را امتحان کنی… اینکه لبت را با لبی آشنا کنی… اما همه این شادی ها را در ذهنمان برگذار میکردیم…در خیالمان عاشق میشویم…همخوابه میشویم…میبوسیم… کلا زندگی یک نفره ای داریم با فکری دو نفره… این میشد که یاد بگیریم “جهان سومی” شادی کنیم… به جای اینکه دست در دست دخترک بگذاریم،او را انگشت میکنیم…با او قدم نزنیم و فقط دنبالش کنیم…یا اینکه نگوییم” دوستت دارم” و بگوییم ” امروز خانه خالی دارم”

در عوض دغدغه هایمان بازهم جدی هستند…اینکه از امروز که ۱۵ سال داری، باید مثل یک مرتاض روی کتابهای میخی مدرسه ات دراز بکشی و تا بیست و چهار سالگی همانجا بمانی… بترسی از این که قرار است چند صفحه پر از سوالات “چهار گزینه ای” ، آینده تو ، شغل تو ، همسر تو و لفب تو را تغیین کند… تو فقط سه ساعت برای همه اینها فرصت داری…

شادی ها و دغدغه های جوانی ما: شادی ها کمرنگ تر میشود و دغدغه ها پررنگ تر… شاید هم این باشد که شادی هایت هم، شکل دغدغه به خودشان میگیرند…مثلا شادی تو این است که روزی خانه و ماشین میخری … اما رسیدن به این شادی ها برایت دغدغه میشود…رسیدن به آنها برای تو هدف میشود…هدفی که حتما باید “جهان سومی” باشی که آنرا داشته باشی… و هیج جای دیگربرای کسی هدف نیستند…

معبارهای ” آدم خوب بودن” جهان سومی هم دغدغه تو میشود…اینکه سر پا مثانه را خالی کنی یا نشسته… اینکه موهای کجای بدنت را میتراشی و کجا را نمیتراشی…و میترسی از اینکه نکند کسی قبل از خدا، تو را در این دنیا محاکمه کند…

بعضی از شادی هایت غیر انسانی میشود…با پول شهوتت را میخری…با گردی سفید مست میشوی نه با شراب… با دود دغدغه هایت را کمرنگتر میکنی و غبار آلود….

اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقیاس های تمام اجزای زندگی تو، جهان سومی میشود… اینکه در سال چند بار لبخند میزنی…در روز چند بار گریه میکنی…راهی که تو را به بهشت و جهنم میرساند… و حتی جنس خدای تو هم جهان سومیست…

در این دنیای عجیب، دیدن دست برهنه یک زن هم میتواند براحتی تو را خطاکار کند و قلبت را به تپش وادارد…در این دنیا “سلام ” به غریبه و بی دلیل، نشانه دیوانگیست… لبخند بی جای زن هم دلیل فاحشگی اوست…

در این جهان سوم ، کسی را نداری که به تو بگوید چقدر مسواک و خمیردندان، واکسن، ک.ا.ن.د.و.م، بوسیدن، خندیدن، رقصیدن خوب هستند…اینکه آینده خوب را خودت باید رقم بزنی و کسی قرار نیست برای این کار به تو کمک بکند…. اینکه همیشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نیست…

گاهی فکر میکنی که به سرزمین جهان اولی ها مهاجرت کنی تا از جهان سومی بودن رها شوی…اما میفهمی که با مهاجرتت شادی ها، دغدغه ها، جهانبینی، خدا و معیارهایت هم با تو سفر میکنند… گاهی میمانی که این جهان سوم است که کیفیت تو را تعیین میکند یا اینکه “تو” جهان سوم را درست میکنی؟