۲ – میگفتند یک “عرب سبیل کلفت” به ایران حمله کرده و بمب و موشک به ماتحت ایران میفرستد. بعضی شبها با صدایی بلند تر از نعره فراش مدرسه از خواب میپریدیم. میگفتند چیزی نیست راکت بود. چیزی شبیه همانی که با آن پینگ پنگ بازی میکردیم. فردا صبح که به مدرسه میرفتیم ، میدیدیم همان راکت یکی از نیکمتهای کلاس را خالی کرده و صاحبش را با خودش برده. آن شب هم مثل اینکه نوبت من بود. چیزی دراز حدود نه شاید هم دوازده متر را، به خانه ما کوبیدند. دیوارها مثل “شکم زنی چاق موقع رقصیدن” ، میلرزید. خانه دو نبش ماحالا نبشی دیگر نداشت . دو دیوارش کمتر شده بود و درها جر خورده بودند. اما عزراییل موشک سوار، این بار هم نتوانست کاری کند.
۳ – هر وقت از محله ای رد میشدیم گروهی از ما میپرسیدند که ” بچه این محلی؟” … اگر منفی جواب میدادیم ، کتکی میخوردیم و رد میشدیم … شاید هم رد نمیشدیم. آنروز از کمپلو رد میشدیم.چند نفر به اتهام همین “محله رد کنی” سرمان ریختند. کمی کتک زدیم اما کلی کتک خوردیم. آخر سر هم از خانه “بیل ” آوردند و ما هم فرار کردیم.هر از چند گاهی سایه بیل از کنارگوشمان رد میشد و با خودش نسیم خنکی می آورد. آن روز خواهرمان بیشتر از خودمان فحش خورد. اما عزرائیل بیل سوار باز هم ناکام بود.
۴- چند روزی میشد که دوازده شمع کج و کوله را روی کیک تولدم فوت کرده بودم که هوس رانندگی به سرم خورد. ماشین را دو سه باری داخل پارکینگ خانه عقب و جلو کردم. اما بار آخر،پدال وسط را با پدال سمت راست اشتباه گرفتم.ماشین، شبیه سنگ داخل تیرکمانم جهید و با دیوار روبرو یکی شد. مزه آجر را کاملا حس میکردم. آن ماشین کیسه زباله هم نداشت چه برسد به ایر بگ. اما این بار هم نمردم.
۵ – چهار شنبه سوری را دوست داشتم. حدود ده لیتر بنزین از ماشین با روش ” ساک اند تف” کشیدم که نیم لیتر آن را هم خوردم.آروغ که میزدم ، یاد عسلویه می افتادم.شب با همبن بنزین ها لاستیک کامیونی را آتش زدیم. دوبار از رویش پریدم اما بار سوم، وسط راه پایین آمدم. شلوارم آتش گرفت. با لگد خاموشم کردند که البته بهتر از پایین کشیدن شلوار بود. نفت را در دهانم می گذاشتم و آن را به به آتش می پاشیدم که مثل آژدها شوم. موهای صورتم را از دست دادم بالکل. نیمه شب هم همان بنزینهایی که خورده بودم، معده ام را آبکش کرده بود ، مرا به بیمارستان کشاند و تا آخر نوروز هر چه را خورده بودم ، از بالا و پایین پس دادم. حتی شیر خشکی که پانزده سال پیش خورده بودم. اما نمردم.
۶- تابستان بود و موتور سواری… پسرک همسایه موتورش را می آورد و با هم میرفتیم گاز و گوز…تا شاید دختری چیزی ببینیم و تک چرخی بزنیم. آخرین باری که تک چرخ را زدیم، مثل ضریح امام زاده ای کمرش را چسبیده بودم. اما زاویه ما از نود درجه بیشتر شد و پخش زمین شدیم و مثل رولت روی زمین میچرخیدیم و تا داخل جوی آب نیافتادیم، نایستادیم.تا دو ماه پشت و جلویمان فرقی نداشت و قابل تشخیص نبودیم. موتور پسرک مرد و نابود شد اما ما نمردیم.
اتفاقهای زیادی برایمان افتاد که عزراییل انگشتمان کرد، اما تجاوز نکرد و جان سالم بدر بردیم. نمیدانم از این موضوع خوشحال باشم یا ناراحت. شاید اگر یک بار از این بارها “عزی” تلاش بیشتری میکرد موفق میشد.



