بکشش

اصولا صداقت موجب رستگاری میشود. مخصوصا اگر در مورد خودت صادق باشی و خوب و بد خودت را قبول کنی. در همین راستا یکی از بدی های خودم را اعتراف میکنم باشد که ما نیز رستگار شویم.

” من عاشق دیدن خشونت هستم”. یعنی خیلی دوست دارم خشونتهایی که من در آنها شرکت ندارم و به من برنمیگردند را تماشا کنم. دقیقا نمیدانم ریشه این انحراف به چه چیزی برمیگردد. به رژیم غذایی یا ریشه در اجدادم دارد که میتواند چنگیز و اسکندر وغیره هم باشند.

مثال واضح اینست که اگر یک روز در خیابان تصادف دو ماشین را ببینم، محال ممکن است سرعتم را کم نکنم و تا کمر بیرون نیایم و صحنه را بهتر نبینم. اصولا دیدن ماشین له شده و کاپوت جر خورده کیف میدهد. حالا اگر راننده ها پیاده بشوند و با عصایی به جان هم بیافتند که دیگر نور علی نور میشود. اصلا می ایستم و با خیال راحت تماشا میکنم.

یا مثل آنروز که در یکی از کوچه های فرعی امیر آباد، زنی با مادر شوهرش دعوایشان شده بود و شوهر آن زن هم میخواست جدایشان کند هم بی هوا زنش را بزند. کلا دعوای مهیجی بود که مجبور شدم کلی راهم را اضافه کنم و تا ته کوچه بروم که ماجرا را از نزدیک ببینم. خیلی تماشاچی بودیم. نظر میدادیم، تشویق میکردیم. کلا بعد از ظهر متنوعی ساختند برایمان…

یا مثلا سر ناهار نشسته ایم و یکی با موبالیش میرسد و فیلم ” سر بریدن گروگان انگلیسی با دست توانمند مثلا القاعده” را نشانم میدهد…آنهم بدون سانسور. به ظاهر آه و اوه میکنم اما آنقدر دوباره و سه باره میبینمش که از دهن بیافتد.

خوب که فکر میکنم ، میبینم به خشونتهای جدی تر هم علاقه مندم که تا حالا از نزدیک ندیده ام. مثلا اگر قرار باشد همین نزدیکیها روزی کسی را جلوی چشم همه “دار” بزنند، حتما از یک ساعت قبلش آنجا حاضر میشوم و دست و پا زدن آن مفلوک را تماشا میکنم. یا بهتر از آن “سنگسار” کردن… حتما خیلی لذت دارد یکی را که تا کمر در خاک فرو برده اند را، با سنگ له کنی… لابد کیف دارد… یا اگر شد یک بار بروم و صحنه کبود شدن کسی را با شلاق از نزدیک ببینم. خدا را چه دیدی ، شاید اجازه بدهند و چند ضربه هم، من نوازشش کنم. یا فرح بخش است اگر آفتابه و زنجیربه گردن جوانکی بیاندازند و من بیافتم دنبالش و ” هو ” کنم او را…

کلا نمیدانم چرا فکر میکنم صحنه هایی را که خشونت دارد را باید دوره کرد و با لذت دید. نتیجه زیاد دیدنش این میشود که دیگر “دل” آدم نه میسوزد نه خراش بر میدارد نه میگیرد و نه هیچ چیز دیگر. میشوی سنگ… خوب است …نه؟

صبح ها همیشه خوب نیستند

میترسم از فردا صبح …از اینکه مثل همیشه آفتاب سمج، دستش را از لای پنجره بکند داخل و آنقدر با چشمم بازی کند که بیدار شوم. میدانم مثل همیشه ، با دستم دنبال تو خواهم گشت تا روزه ندیدنت را با لبم باز کنم. اما نخواهی بود و من روزه خواهم ماند.

میترسم از فردا صبح که بفهمم بالاخره این آهنگ، دیشب تمام شد و من مانده ام و سکوت و گاهگاهی خنده کودکی در خیابان که مرا نمیبیند. من میمانم و خاطره و زنگ صدا و خنده های تو که تکرارش عذاب است و عذاب…

میترسم از فردا صبح که باید بگردم تمام خانه را و پیدا کنم هر گوشه ای که بوی تو را میدهد و آنقدر آنجا نفس بکشم که همه را ببلعم تا همین چیزی که از تو مانده را با کسی تقسیم نکرده باشم.

من همین امشب را میخواهم برای همیشه… که همه چیز را نگهدارم که تکان نخورند و جلو نروند…حتی چشمهایم که اینقدر عجولند در پلک زدن… زانو بزنم جلوی تو… نگاهم را بکنم زبانم و به تو بگویم که از فردا صبح که تو نیستی عقربه های ساعتم خواب خواهند ماند تا زمستان نبودنت تمام شود.

از فردا صبح میترسم که میفهمم چقدر کم دیدم تو را…

حماقت چهل اینچی

چه حماقتی بالاتر از اینکه آدم حقوق دو ماه کارکردنش را ببرد زیر پل حافظ و یک تلویزیون چهل اینچی بخرد و جلوی آن بنشیند و هر روز چهل اینچ به غصه و بلاهت و فرسودگی خودش اضافه کند؟ بنشینی و کانالهایش را مثل تسبیح بالا و پایین کنی تا شاید دو کلمه حرف حساب بشنوی؟

تلویزیونی که امروز پر شده از فیلم و سریال ” ماورایی”… همانهایی که یک حاج آقای آفتاب مهتاب ندیده در یک خانه ویلایی قدیمی با حوض و تخت و شمعدانی زندگی میکند و حتی تا حالا یک نخود حرام هم نخورده است… یا وکیل و دکتر مجربی هستند که نیمی از مشتریهایشان را رایگان، ویزیت میکنند و زندگی استریلی دارند. که حتما پسری هم دارد که ناخلف و مفسد است. ربا خوار است یا زنباره…از همان هایی که آخر فیلم با یک رویا به راه راست پرتاب میشود. رویاهایی که لنزهای محشر کانن و سونی، امامزادهای نورانی و دود آلودی را به خوابش میفرستند تا یک گل سرخ به او بدهند و فردا صبح هم توبه …توبه.

یا طنزنامه هایی که قلبت را رنده میکنند و درست مثل این است که کسی ناخن بلندش را روی تخته سیاه میکشد. با طناز هایی که حق دارند جلوی ما همدیگر را کشیده و اردنگی و پس گردنی بزنند یا حتی جفتکی هم بپرانند اما جای “دوستت دارم” و ” عزیزم” را با سوت پر میکنند. سناریو های ثابتی که آدمهای ثابتی آنها را با اسمهای مختلف لقمه میکنند و دهن ما میگذارند…

آنطرف هم فیلم و سریال خانوادگی غوغا میکند.نیمی از ماجرا در مراسم تدفین و مرگ و سوگواری میگذرد. آنهم با تمام جزییاتش… آنقدر که امروز از صدای قرآن هم میترسی چون مرگ را به یادت می آورد. و حتی میدانی که لحد چه ابعادی دارد و چطور جا میگذارندش. مردها حتما به دنبال زن دوم هستند، زنها، آشپزهای مفلوکی هستند که جهیزیه دخترشان بزرگترین غمشان است و آخر همه ماجراها به یک عروسی، ختم به خیر میشود.

کودکم را میبینم که چهار زانو جلوی تلویزیون نشسته تا برنامه کودکش را ببیند.همان هاچ و نلی که قبل از تحریم ها شروع به گشتن دنبال مادرشان کردند و امروز هم هنوز دارند میگردند. کارتونهایی که ستون آن ” غم” است. یا داستان پسرکی که پدرش مرد و او، شب به شب لای ستاره های بالای سرش دنبال روح پدرش میگردد و با یک دکلمه سیاه، امیدت را میخشکاند. آنقدر که کودکت، بیشتر از مرگ و روح میپرسد تا زندگی و امید.

ظهر ها گرفتار مجری های مردنمایی میشوی که ریشهای فرفریشان را کادرمیکنند و با غمزه برای خانم های خانه دار، از ترشی و نیکوکاری و نظافت پوست حرف میزنند. یا زنانی که مقنعه های گلبهی بلند را به تن میکنند و هنوز دارند “گل دوزی” و “دکمه دوزی” یادت میدهند. و مهمانهای برنامه، که وقت جواب دادنشان که میرسد ، معمولا از اتاق فرمان علامت میدهند که وقت شما تمام است…

امروز تفنگ هم نقل و نبات جدیدیست که در هر خانه ای، در این فیلم و سریال ها پیدا میشود. کشتن هم تنها تفاهمی بود که با هالیوود داشتیم و آن را به عینه کپی کردیم.

اینکه چه رسالتی پشت این رسانه عجیب قرار گرفته به من ربطی ندارد. اینکه دوست دارد چه نشان بدهد هم به من ربطی ندارد. آنچه به من ربط دارد این است که همان کلید “مفید” OFF را فشار بدهم و بگویم خفه شو و به او اجازه ندهم که روح و فکر و جان من و فرزندم را تسخیر کند یا شلنگ آبی را به فکر و اندیشه ام بگیرد تا آن را آنجور که میخواهد بشورد.