بس ناجوانمردانه سرد است

کمی زمستان را انگشت کنیم. کمی گیر به او بدهیم تا اینقدر ” بس ناجوانمردانه” سرد نباشد. البته نه فقط فاصله بین یکم دیماه تا بیست و نهم اسفند…زمستان یعنی هر وقت که هوا سرد باشد…کلا فصل مجنونی است. هیچ شاعری را پیدا نمیکنی که فصل زمستان عاشق شده باشد. همه یا بهار بوده با فوقش تابستان… در عوض همه شکستهای عشقی و جدایی ها، زیر چتر زمستان است. زمستان تا دلت بخواهد، حس غربت و تنهایی را برایت نجوا میکند. یا میتواند مثل ذره بین، فقر را برایت تا ده برابر هم بزرگتر کند. هر نویسنده ای هم که میخواسته روغن داغ بدبختی را در داستانش، دوبرابر کند، حوادثش را در زمستان میچپانده… دخترک کبریت فروش یادتان است؟ که آنقدر برف بر سرش بارید تا مرد… با همین “کوزت”… دختر خوانده ژان والژان را میگویم… همه نکبت زندگیش زیر سر همین زمستان بود…
بدتر اینکه همه بهانه هایی که قرار است آدمهای یک خانواده را دور هم جمع بکند، یا سر زمستان هستند یا وسط یا ته آن… شب یلدا… عید نوروز… کریسمس…
تا حالا اواخر اسفند ماه، خیابانهای شلوغ تهران را گز کرده اید؟ همانجایی که همه میدوند تا آماده سال نو بشوند؟ هیچ وقت در آن بحبوهه، به چشمهای کارگرهای شهرستانی که سر میدان ونک، تجریش یا آریاشهر منتظر کار مانده اند، دقت کرده اید؟ غربت و تنهایی با چاشنی سوز سرد زمستان، تراژدی بدی را در چشمهایشان اکران میکند. این نوع نگاهشان، سفارشی و فقط برای زمستان است…بهار و تابستان آنرا ندارند.
کلا زمستان فصل خوبی برای آدمهایی که دور از خانه اند، هم نیست. حالا اگر مثل من هم باشید و حتی نیم بند انگشت چربی هم، زیر پوستتان را ایزوله نکرده باشد، دیگر واویلا…سرما به پوستتان سلام نکرده، وسط مغز استخوانتان لانه کرده است. اگر آدم غریب باشد، دیگر آن باران و برف زمستان، هلهله ای ندارند. آدم برفی میشود یک دوست بیوفا که تا میخواهی به آغوشش بکشی و گرم شوی، آب شده و خاک زیر پایت را گل میکند و تو میمانی و دو زغال چشمهایش و هویج جای دماغش… یا هیچ دقت کرده اید که اینهمه باران بهاری میاید، اما هیچ سقفی از آن چکه نمیکند؟ در عوض باران زمستان جان میدهد برای سقف سوراخ کردن و چکه و کاسه زیر آن…
فقط زمستان سرد و مسخره است که کودکی در آن میتواند ذات الریه بگیرد، پدرش نباشد و مادرش آنقدر نصف شب دنبال دکتر برود تا بچه به درد همان آدم برفی، آب شود و نیست شود…
دوست داشتنی نیست این زمستان…خود من وسط همین زمستان، به دنیا آمدم، اما دوستش ندارم. از اینکه خورشید، زود سر خرش را کج کند و غروب کند… حتی استریپ تیز درخت چنار روبروی خانه هم من را تحریک نمیکند. به عمرم هم کرسی ذغالی و پاهای زیر لحاف و گیس های حنایی پیرزنی که قصه میگوید را تجربه نکرده ام که زمستان کمی برایم نوستالژی بشود…
زمستان، میخواهد خوشت بیاید یا بدت بیاید… از همان وقتی که اولین چندش سرما را بدهی ، شروع میکنم حساب و کتاب که کی میروی… از همان شمارش های معکوس… نه از تو خوشم می آید نه از آن افتاب نسیه دادنهای تو و نه از آن زمین برفی که جای پای کسی را ماندگار کرده که رفته است…

میخواهم امروز بعد از ناهار عاشق بشوم

شنیده اید که میگویند هر چیز که خوار آید، روزی بکار آید؟ حالا شده حکایت “من” و این “وبلاگ” فکسنی … بنظرم امروز “ما دو نفر” قرار است ” بکار آییم”… آنهم چه کاری؟ کار “خیر” … از همان کارهای خیری که آدم برایش آستین بالا میزنند… همان کار خیری که دم دو کبوتر عاشق را با آن میچینند و میتپانندشان داخل لانه ای مشترک که یکی دانه بیاورد وآن یکی تخم کند…

دوستی دارم که چند جایی اسمش را آورده ام… کاوه … البته آهنگر نیست و از همانهایی است که فقط با درس و کار تانگو کرده است و لاغیر… حالا سرش به سنگ خورده یا سنگی به سرش خورده ، نمیدانم…اما تصمیم گرفته کانون گرم خانواده درست کند… چه میدانم…ازدواج کند… خوب البته حق هم دارد… درست شده است مثل یک خرمایی که نوک یک درخت نخل مانده و دست هیچ ” خرما چینی” به او نرسیده… آفتاب خورده و رسیده و تر و تازه…از همانهایی که به اشارتی هسته اش جدا و در دهانت آب میشود… دلتان خواست؟ حالا بقیه اش را گوش کنید…

خرمای مذکور، خوبی های زیاد و بدی های زیادتری دارد. نه اینکه تعداد بدی هایش بیشتر از خوبی هایش باشد… نه…فقط کیفیت بدی هایش بالاتر از خوبی هایش است. ببینید…مثلا امکان دارد یکی، آدم منظم، مهربان، وقت شناس، تمیز، دقیق و باهوشی باشد. اما در کنار این همه عادت های خوب، فقط یک خصوصیت بد داشته باشد…مثلا عادت داشته باشد که همیشه دستش تا مچ ، داخل دماغش مشغول تحقیق و تفحص باشد…خوب همین یک مورد، گند میزند به همه خوبی ها… اینجاست که میگویند ” بدی باکیفیت”…

بگذریم…زدیم جاده خاکی… خلاصه اینکه خرمای داستان ما، خوبی زیاد دارد… تحصیل کرده است… اندام در خوری دارد که میتواند هوس بر انگیز هم باشد…نه برای من البته…برای جنس مخالف…یا اینکه به سر و سامانی رسیده و نه تنها دستش بلکه همه جایش به دهنش میرسد…اهل هیچ دود و بنگ و خمری هم نیست… تا اینجایش که ملس و خوردنی بود…

اما برویم سر بدی او… خرمای ما ، هیچ تجربه ای با جنس لطیف نداشته است…اگر سی روز او را “ب.ر.ه.ن.ه” با سی عدد حوری “ب.ر.ه.ن.ه” تنها بچپانی یک جا، احتمال اینکه کاری بتواند بکند یا بخاری از جاییش بلند شود ، کمی کمتر از صفر است… در این مقوله مثل رباتی است که یک سوم قرن باران خورده و هیچ کس به او روغن نزده و همه جایش قفل کرده یا جیر جیر میکند. خوب همسر این آدم هیچ توقع عملیات ژانگولری نمیتواند از او داشته باشد …حداقل تا دو سه سال اول که دستش راه بیافتد…به عبارتی باید دو سه سال دستگرمی بازی کنند تا ببینند چه میشود… به طور کلی معاشقه بلد نیست… عشوه مردانه توی کارش نیست…نه اینکه نخواهد…نه…بلد نیست…

حالا این آدم یکهو تصمیم گرفته است که ” عاشق” بشود… یعنی کیس خاصی ندارد… بجز یکی دو تا خرمای گندیده که اصلا کیس به حساب نمی آیند… تازه میخواهد سریع بایکی آشنا بشود و ظرف شش ماه عاشقش بشود، به تفاهم برسد، با پدر و مادرش توافق بکند، نامزد شوند، عقد و عروسی بکند…همه این حوادث قرار است در شش ماه رخ بدهد… خوب از نظر من این کار امکان پذیر نیست…

اصولا هر چقدر هم من به او میگویم که آدم نمیتواند و نباید هدفدار و با برنامه ریزی قبلی عاشق بشود، به خرجش نمیرد… درست مثل این فکر میکند که میخواهد صبحانه چه بخورد… نیمرو یا نون پنیر چایی…این ماجرا کمی مهم تر است… اصلا منظورم از عاشق شدن هدفدار چه بود؟ ببینید روشهای سنتی ازدواج، همه عاشق شدن هدفدارند. چه برای قلی که ننه اش تصمیم گرفته برای او به خواستگاری گلابتون برود و چه برای گلابتون که چشمهایش به کلون در خشک شده که کسی تقه اش کند و بیاید خواستگاری او… ساده تر اینکه اول انتخاب میکنی، بعد عاشق میشوی…عجب کار احمقانه ای…

به کاوه میگویم خر خدا… بگذار تصادفی مورد پیش بیاید… چه میدانم توی اتوبوسی، قطاری، یا سر کار ، تو راه خونه ای، زیر لحافی جایی عاشق بشوی… مثلا از زیر پنجره دختر شاه پریان رد بشوی و تصادفا نگاهی گره بخورد و آهی و اوهی و آنوقت دل و قلوه را بده بستان کنید…

البته راست هم میگوید… میگوید هر وقت جنس لطیفی میبینم، اصلا نمیدانم چطور باید با او برخورد کنم… میگوید هر وقت با دختری دست میدهم از هول خودم، دستش را مثل راکت تنیس موقع سرو زدن، تکان میدهم…چهار ستون بدنش را میلرزانم… حالا انتظار داری بروم جلو ، و خودم به تنهایی همه مراحل عاشقی را طی کنم؟

حالا! من چرا اینها را میگویم… این خرمای ما قرار است برای مدتی بشود “رنگینک” سفره وبلاگ ما… او را هی نصیحت کنیم… که مراقب باشد و ت*می ت*می عاشق نشود… میخواهیم برایش ” کیس” پیدا کنیم… یکی که حوصله و صبر آموزش داشته باشد… زرتی از بی احساسی یا بد احساسی او ، توی ذوقش نخورد…

خلاصه اینکه کمی روند عاشقیش را داستان کنیم و از رویش بخوانیم، تخمه بشکانیم، بخندیم و حالش را ببریم… اگر هم روزی به مراد رسید یا مراد به او رسید، شما را خبر کنیم و ولوله ای برایش به پا کنیم…

بیشتر از احوالاتش شما را خبردار میکنم…

اکسیژن را الکی نسوزان

همیشه که نباید به ریش ملت خندید و ماجرای “چرا در گنجه بازه، چرا دم خر درازه” رابنویسم. اینبار هوس کرده ام نارنجک ببندم به خودم و بروم زیر تانک شما.
اگر کمی چشمهای نرگس تان را به سمت چپ بچرخانید، یک عکس کوچکی کنار همین صفحه وبلاگ میبینید. همان عکسی که یک مرتیکه، شدیدا گشاد پریده وسط آسمان که خیر سرش ماه را مفت چنگش کند. دیدید؟ اگر هم ندیدید، مهم هم نیست…توضیحش همین بود که گفتم. این عکس را از قدیمها دارم. حدودا از همان وقتی که انگشتهای دستم شروع به لاس زدن با کیبرد کرده اند. این عکس چیزی شبیه چشم انداز و اهداف بلند مدت من بود. نه اینکه فکر کنید میخواسته ام فضانوردی ، یوری گاگارینی، آرمسترانگی چیزی بشوم..نه! این عکس خلاصه و چکیده اهداف و آمال و آرزوها و خوش بینی ها و خوش خیالی هایم بوده است. رسیدن به یک چیز خوب… چیزی که بتوانم سر ارزشش شرط ببندم یا قسم بخورم…
اما امروز به هر کدام از آن اهداف که نگاه میکنم میبینم که یا فراموشش کردم، یا بی ارزش شده است یا بدتر اینکه، هنوز به همان قوت هستند اما من حسی برای رسیدن به آنها ندارم. خوب که فکر میکنم میبینم خیلی به خودم ظلم کرده ام. درست مثل فرهنگ لغات است. هر کلمه ای را که نگاه میکنی، جلویش یک تعریفی نوشته شده است… ولو شده نیم خط… اما اگر جلوی اسم من را نگاه کنی هنوز سفید است.تعریفی نیست که بخواهد نوشته شود. اگر تا آخر عمرم همینطور پیش بروم، فوقش جلویش مینویسند که فهیم کسی بود که در طول عمرش مثلا نیم تن گوشت خورد، سه هزار قرص نان را لمباند و به اندازه یک استخر شنای بزرگ، آب نوشید. تعریفی دلفریب تر از این وجود نخواهد داشت که بنویسند.
آنوقتها زنگ انشا، تنها ساعتی بود که روی نیمکت مدرسه حواسم را به درس میدادم. یادم هست یک روز موضوع انشا ، “اشک” بود. نمیدانم چطور نوشته بودم… اما هر طور بود اشک معلم را درآوردم. دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت همیشه بنویس، شاید به جایی رسیدی… بعد از آن ماجرا اولین باری که به نصیحتش گوش کردم پارسال بود. بعد از بیست و چهار سال! آنقدر دیر که قطار من از خیلی از ایستگاه ها رد شده بود من خواب مانده بودم. از این ماجراها زیاد برایم پیش آمده…غیر مستقیم هدفهای خودم را مسخره کرده ام… جدی نگرفتمشان و خلاصه اینکه به هیچ جایم حسابشان نکردم.
بعضی وقتها هم فکر میکنم جنس هدفهایم بد بوده اند. اینکه مثلا دکتر یا مهندس بشوم، یا ازدواج کنم یا بچه دار شوم یا خانه بخرم یا پولدار بشوم یا تفریحی مثل اینها، هیچکدام هدف محسوب نمیشوند. شاید وسیله رسیدن به هدف باشند اما خود هدف نیستند. وگرنه خر مش قاسم هم همین کارها را میکند … حمالی میکند، کار میکند، خر میکند، کره خر میزاید…تازه همه این کارها را بدون استرس انجام میدهد و پزشان را هم به خورد خلق اله نمیدهد…
البته اینکه آدم به هدفش نرسد خیلی مهم نیست. اگر قرار بود که آدمها همه به هدفهایشان برسند، سنگ روی سنگ بند نمیشد. ولی وقتی باید سوخت که ببینی اصلا هدفی نداری…یا داری و دنبالش نمیروی یا بدتر اینکه هدف چرندی دارد و مثل یابوی آسیاب، دور خودش میگردد تا به هیچ برسد…
تازه فهمیدم که هدفها مثل ” باربا پاپا” هستند… شکلشان عوض میشود. سن که بالاتر میرد اندازه شان کوچکتر میشود در عوض دورتر هم بنظر می آیند. اصلا بهتر است بگویم که هر هدفی زمان خودش را میطلبد. نمیشود آدم سنش دو سال از خر خدا بزرگتر باشد، تازه به فکر هدف های جوانیش بیافتد. رسیدن بی موقع به آنها کلا مزخرف است.
از من به شما نصیحت …هیچ وقت این حرف توی کتتان نرود که “زندگی همین است ..” یا آدم به دنیا می آید که این طوری باشد… اینها همه اش به چرندی خوردن زولبیا با سس فلفل است…
به هر حال این داستان مردی است که روزی گشاد پرید تا ماه را بگیرد، اما امروز هیچ سنجدی او را درمان نمیکند. هدف فوببیا گرفته … از ترسیم هر هدفی و فکر کردن به آن گریزان است. البته امیدم را هنوز از دست ندادم. امید دارم تا قبل از اینکه هدفم ” مردن” بشود ، حتما ” یک هدف درست حسابی” داشته باشم.