خرکی میشویم

آقا جان نمیشود که یک عمر آدم با حقوق صنار سه شاهی کارمندی زندگی کند و همه آرزوهایش را با خودش به گور ببرد. دنیا پر است از وسایل لهو و لعب و لذت و شادی و کیف و گناه کبیره و صغیره و هزار کوفت و زهر مار دیگر که همه آنها پول میخواهد. خوب دل آدم هوس میکند…نمیشود که همیشه سر دل بی صاحاب مانده را شیره مالید و گولش زد… گناه دارد خب… .کدام بیشعوری میگفت علم بهتر از ثروت است تا همینجا دهانش را مورد عنایت قرار دهم؟
خلاصه من میخواهم پولدار شوم. از هر طریقی که شده میخواهم “زر اندوزی” کنم. مشروع یا نامشروعش هم اصلا مهم نیست. در ضمن این را هم بگویم که میخواهم پولدار از نوع خرکی باشم… چیزی در مایه راکفلر و گیتس و اینها…
حالا هم دارم تمام راه ها و روشهای پولدار شدن را ارزیابی میکنم. مطالعه اصولی موضوع… فرصت ها و تهدیدها. خلاصه همه چیز… تا اینجا به این نتیجه جالب رسیده ام که آدم برای خرکی پولدار شدن (از اینجا به بعد فقط میگویم خرکی به جای پولدار خرکی) نیاز شدید به پدرسوختگی دارد. هیچ انسانی در کره خاکی، خرکی نشده الا با پدرسوختگی…هر چه بیشتر پدر سوخته باشی، بیشتر خرکی میشوی.
اما لامصب این پدرسوختگی، استعداد میخواهد. گاهی خدادادی آدم آن را دارد، گاهی هم اکتسابی از پدر به فرزند میرسد. خوب به حمد خدا فاقد هر گونه استعدادی در این زمینه هستم. گاهی وقتها پای معامله ای چیزی ، جوگیر میشوم و میخواهم سر طرف را گونی بگذارم و دو قران بیشتر کاسب شوم. اما نمیفهمم از کجا میخورم و کلاه گشادی سرم میرود و خلاصه کاشف به عمل می آید که توهم پدرسوختگی بوده نه خود آن…اما خوب تلاش میکنم که حداقل یک رگ کلفت پدرسوختگی برای خودم دست و پا کنم.
موضوع بعدی، عدم دلسوزی است. چقدر بدم می آید از این حس ترحم و دلسوزی بیجا… یک جایی که قرار است کاری کنیم که زندگیمان از این رو به آن رو بشود، یکهو یادمان به شلوار پاره فلانی و دنده های بیرون زده پسر فلان کسک و اینها می افتد و هیچ دیگر …گه میزنیم به معامله… به این امید که اره بابا جان در عوض شب، سرت را راحت روی بالش میگذاری… اما دریغ…آن شب آنقدر به خودمان فحش میدهیم که چرا گذاشتی معامله به این خوبی بپرد؟ میخواهم که سر به تن هیچ کدامشان نباشد…. تازه معمولا مدتی بعد میفهمیم که همان طرفی که دلمان برایش سوخته، این وسط حق ما را هم خورده و به ریش نداشته ما دارد میخندد…ای بر پدر ترحم لعنت…
نکته مهم دیگری که فهمیدم این است که از هر کار و راهی نمیتوانی خرکی بشوی. همانطور که گفتم کارمند نباید باشی. در کار تولید و صنعت هم نباید باشی. کارهای علمی و تحقیقی و این خزعبلات هم به درد عمه من میخورد.
فقط میماند کارهایی که به دلالی مربوط میشوند. دلالی هم خلاصه اش این است که یک چیز ده تومانی را با چرخاندن زبان وامانده در دهانمان، به یک تومان بخریم و به هر بدبختی که شده آن را به قیمت صد تومان در پاچه یکی دیگر فرو کنیم.(افتاد موضوع ؟) این کار هم دردسرش کم است و هم زود، تو را خرکی میکند. نگران ماجرای ” زبان بازی” هم نباشید. با کمی تمرین لم آن دستتان می آید. به طرفه العینی آنچنان دروغ هایی میگویید که خودتان هم آنها را باور میکنید.
اما من فکر میکنم که اول از همه باید کمی روحیه خودم را ماساژ بدهم تا از این تفکر کارمندی بیرون بیاید. این نقصان روحی، در تخته نرد بازی کردن من هم دیده میشود. آقا تا بازی شروع میشود، مهره های من مثل یک گله بز وحشی، میخواهند خودشان را به آخر بازی برسانند. نه ریسکی نه خانه خالی کردنی و نه زد و خوردی…هیچ… همیشه هم دستهایم به دعا بالاست که خدایا جفت شش را برسان…!
اوه اوه! گفتم ریسک…آقا یکی از اصول اولیه خرکی شدن، ریسک پذیری است. دلت را قرص کنی که هیچ چیزی را به هیچ کجایت به حساب نیاوری. این یکی که اصلا فاتحه اش در من خوانده شده است. از ریسک و این برنامه ها چندشم میشود. تهوع میگیرم…فکر کردید چرا من ترن هوایی سوار نمیشوم؟ چون چیزی حدود یک در یک میلیون احتمال سقوط در هر ترن هوایی وجود دارد. من از ریسک با این ضریب هم فراریم. ربطی به سن و سال هم ندارد. از قدیم همینطورم. هر وقت بوی خوش زنی، عاشقم میکرد، هیچ وقت ریسک نمیکردم و پا جلو نمیگذاشتم که نکندبا “نه” مواجه شوم…
خیلی زدم خاکی… مخلص کلام اینکه آقا ریسک پذیر باید بود تا خرکی شد. اها ! یک چیز دیگر هم هست که یادم رفت. ببینید باید حتما لوده و بی حیا و عوضی هم بود. به موقعش عربده بزنی، به موقعش جانماز آب بکشی و خلاصه از این کارها…
ما تا اینجای ماجرا دستگیرمان شده است. وجدانا اگر شما هم چیزی میدانید به من بگویید تا شاید فرجی شد و ما هم خرکی شدیم. پا نشوید بیایید بگویید که” فهیم جان! مال دنیا چرک کف دست است… مهم عشق و صفا و صمیمیت است…” که در این صورت مطمئن باشید یک چیزی بهتان میگویم….
آقا مگر نه با نیکوکاری آدم را بهشت میبرند؟ خوب بدون پول قلنبه ، با کجایم کار نیکو بکنم؟ فوقش میرویم سر یک کرور آدم کلاه میگذاریم و تهش هم یک چیزی خیرات و وقف میکنیم و اسممان را هم سر در آن میزنیم. نه؟ پس دیگر حرف حسابتان چیست؟ در ضمن! دور و برتان را که خوب نگاه کنید میفهمید که کلی آدم خرکی دور برتان میپلکد… آنها بکنند و ما نکنیم؟
به هر حال ما توی گوشمان پنبه کرده ایم و کار خودمان را میکنیم. البته به شرطی که همان چند خصوصیت پایه ای را بتوانم در خودم تقویت کنم. پس پیش به سوی ویلا در سواحل قناری و لامبورگینی و برجهای زعفرانیه و خاویار و سفر دور دنیا در هشتاد روز و کثافت کاری و این حرفها….

I AM A CAR

واقعا خجالت آور است. با این همه سن و سال و پک و پز و ریش و پشم، هنوز وقتی میخواهم دو کلمه انگلیسی حرف بزنم، جان از هفت سوراخ بدنم، در میرود. خیر سرم فرنگ هم دارم زندگی میکنم. فعل ها را جابجا میگویم…گذشته را جای آینده میزنم…آینده را به گذشته اماله میکنم… ” هی ” و ” شی” را هیچ کجای مبارکم به حساب نمی آورم. هنوز گاهی زنم را که میخواهم معرفی کنم، میگویم My husband … میشویم مایه خنده ملت… وقتی سوال میکنند ساعت چند است، انگار رضا زاده را روی سینه ام گذاشته اند و نفسم بالا نمی آید. حالا خود من به درک… این فرنگی های ماتحت نشسته چه گناهی کرده اند؟ باهاشان که حرف میزنم، طفلکها دائم مشغول حل معما هستند که الان فهیم چه گفت؟ این که گفت انگلیسی بود یا سواحیلی؟ خونشان را در شیشه کرده ام. حالا یک کره خری از آن طرف راست می آید و می پرسد ” این قرمه سبزی را شما ایرانی ها چطور درست میکنید؟”… حالا خر بیاور و باقالی بار کن… من به زبان فارسی هم نمیدانم قورمه سبزی را چطور میپزند (سرخ میکنند؟)… خلاصه صحرای محشریست اینجا… کافیست یک روز خدای نکرده برویم جلسه ای چیزی… یک آدم خدا نشناس از آن طرف میگوید”خب حالا فهیم میخواهد این قسمت را توضیح بدهد”… آخر بی پدر حالا از کجایم در بیاورم و ” این قسمت” را توضیح بدهم؟ ها؟
خوب که فکرش را میکنم میبینم یک قسمتی از این مصائب به دلیل کالیبر خودم و سنجد نخوردن است. اما یک قسمتی از آن هم به نظام مضحک آموزش ما برمیگردد. کتاب زبان کلاس دوم راهنمایی از اینجا شروع میشد که دو تا کره خر به هم میرسند میگویند
Hello … How are you? … I’m fine, and you?
کلاس چهارم دبیرستان هم که میرسی، هنوز همان دو تا کره خر ( که الان برای خودشان خر بالغی شده اند) باز هم دارند سلام و احوالپرسی میکنند… آخر آقای نظام آموزشی! مگر من فقط قرار است از صبح تا شب با ملت لاس بزنم و حالشان را بپرسم؟ دو کلام حرف درست حسابی داخل این کتابها بگذار که اگر مفلوکی دیپلمش را گرفت و رفت دیار غربت، از تشنگی نمیرد و بلد باشد بگوید آب…
دانشگاه؟… هه! دو واحد زبان عمومی داشتیم که یک کتاب صورتی از انتشارات سمت(؟) توی پاچه مان میکردند که نه به درد دنیا مان میخورد و نه آخرت… راستی ! هیچ حسابی ندارد که نکیر و منکر حتما به فارسی و عربی از ما امتحان بپرسند… آمدیم و شوخیشان گرفت خواستند سوالات را به انگلیسی طرح کنند؟ خوب آنطور خشتک مان… استغفراله…
خلاصه همین ها میشود که به قول این دوست ما، گوساله وارد مدرسه شدیم و گاو هم فارغ التحصیل میشویم. حالا این گرفتاری من قسمت کوچکی از داستان است. ببینید… فارسی شکر است . من هم قبول دارم. اما فقط شکر است و برای من، امروز نان و آب که نمیشود. اگر بروی یک جایی خارج از ایران و فارسی حرف بزنی، تره هم برایت خرد نمیکنند. نه میتوانی فرهنگت را صادر کنی نه حرفت را میخرند و نه هیچ… درست مثل این است که کسی جورابش را گلوله کند بچپانت داخل دهانت… حالا یک بلندگو هم که به دستت بدهد باز هم نمیتوانی منظورت را برسانی. این ماجرای زبان انگلیسی، مخصوصا برای ما ایرانی ها از نان شب هم واجبترست. نه اینکه ما دائم عادت داریم به این ایادی شرق و غرب فحش بدهیم، خب چرا به زبان خودشان فحششان ندهیم که فلانشان هم بسوزد؟ مثلا چه میدانم میخواهی بگویی “آمریکای پدر سگ”… اگر ترجمه اش کنی Father dog که طرف نمیفهمد… یا نمیشود مادر ق.ه.ب.ه را بکنی Mother coffee …
بگذریم… برگردیم سر صحرای کربلا… الان لابد میپرسید ” دندت نرم میرفتی کلاس زبان”… خب عزیز دل من! همه که مثل تو که “بچه تهرونی” نیستند! توی دهاتی که ما بزرگ شده ایم، یک کلاس زبان بیشتر نبود که معلم اش بعد از ظهرها انگلیسی یاد میداد وصبحها توی ماست بندی پدرش کار میکرد. چقدر مگر به من میتواند چیزی یاد بدهد. انگلیسی یاد میداد به لهجه ملایری…
اینها همه به کنار… همین دیکشنری های فارسی به انگلیسی و بیل عکس (!)… جان من اگر دم دستتان است بروید دیکشنری آقای آریان پور را ورق بزنید ببینید برای ترجمه DO چه کلمه بی ناموسی هم اورده است. البته ایشان حق به گردن همه ما دارند که لنگه کفش در بیابان نعمت است.
خلاصه مرثیه زبان انگلیسی، اشک خیلی ها را در آورده است. طرف سن قابیل را دارد، هنوز فقط بلد است بگوید ” ای ام ا بلک بورد..دیس ایز ا اپل”… انصاف نیست. عقب می افتیم از همه دنیا مثل سگ…
قبول ندارید؟

له میکنیم

آمریکای جهانخوار را چه کسی به ذلت اقتصادی امروز کشانده است؟ خوب واضحست… من! من اینکار را کرده ام.. کلا تازگی به این قدرت ماورائی خودم پی برده ام. به راحتی میتوانم یک چیز ( حالا هر چه میخواهد باشد) را از اوج عزت به قعر ذلت بفرستم. میتوانم طلای ناب را مس کنم.. یا حتی خاکسترش کنم. هر کسی نمیتواند. اما من میتوانم. فقط کافیست داشتن یک چیز خوب، آرزویم بشود… عشقم بکشد و هوس رسیدن به آن را بکنم… عین بختک روی سرش می افتم. لهش میکنم. از صحنه روزگار محوش میکنم. بگذارید مثال بزنم. شما حتما اواخر دهه شصت یادتان می آید. جنگ تمام شده بود و گفتند بچه ها تفریح بس است… بیایید و سازندگی کنیم. آقای رئیس جمهورمان را لقب سردار سازندگی دادند. راست میگفتند. خدا میداند چقدر پروژه عمرانی شروع شده بود. مهندسان راه و ساختمان، طلایی ترین روزهایشان را رقم میزدند. هر کسی سیویل خوانده بود، حال میکرد… این ماجرا ها با اقتدار تا اواسط دهه هفتاد ادامه داشت. یعنی حدودا همان وقتهایی که من درسم را تمام کردم. شدم آقای مهندس سیویل… دوره دانشجویی، شبها خواب میدیدم که با مدرکم پولی پارو میکنم که نگو و نپرس… لیموزین سوار میشدم، وبلا میخریدم، فیل هوا میکردم و از این حرفها… اما به ما که رسید آسمان تپید… فارغ التحصیل که شدم، نمیدانم چه شد که سیاستهای مملکت از بیخ و بن عوض شد. گفتند بچه ها عمران بس است…بزنید در کار صنعت و فرهنگ… بابا پس تکلیف ما چه میشود؟ گفتند : بینیم بابا!… خلاصه بازار کار راه و ساختمان از وضع پهن گاو هم بدتر و متعفن تر شد. تازه همان شرایط خوب این رشته در دهه شصت باعث شد که دانشگاهها بصورت خرکی دانشجوی ساختمان بگیرند. خلاصه کارهای ساختمانی به گند کشیده شد. فکر میکنید نقش من در این تزلزل کم بود؟
یا همین آمریکا… کشوری که نزدیک صد سال است عنوان غول اقتصادی جهان را یدک میکشد و هیچ چیز تکانش نمیداد. آروغ که میزد، موقعیت شغلی و شکوفایی اقتصادی از دهانش تراوش میکرد. تا همین دو سه سال پیش هم همینطوری بود. دقیقا تا وقتی که هوس هجرت به آنجا به سرم زد. آقا… تا ما پایمان را روی خاکش گذاشتیم، خودش هم به خاک سیاه نشست. بانکها ورشکسته شدند، بیمه ها بکارتشان را از دست دادند. بازار بورس هم دستهایش را به دیوار زده و توکل بر خدا کرده است. نرخ بیکاری به حداکثر خودش طی این سی سال رسید. قحطی نقدینگی شد. خلاصه کن فیکون… خوب؟ هنوز هم میگویید من موجود ماورایی نیستم؟ هستم… شما یک کشوری را که هنوز وضعش خوب مانده به من نشان بدهید تا ظرف شش ماه برایتان متلاشیش کنم. اما خوب… مهم این است که از نیروی خودت، به نفع خودت استفاده کنی. ببینید الان این نیروی من مثل دستکشهای بوکس میماند که دست یک آدم دیوانه رفته است و بی هوا آنها را پرت میکند و نصفشان به سر و صورت خودش میخورد. اما اگر آنها را کنترل کنیم، میشود چانه هر کسی که دوست نداری را پایین بیاوری. من هم میخواهم این نیرو را کنترل کنم. از آن استفاده یا حتی سوء استفاده ابزاری کنم. مثلا بروم با سیا قرارداد ببندم برای نابودی کشورهای مخالفش… سالی چند میلیارد دلار هزینه میکند که مثلا چاوز و کاسترو را سرنگون کند و موش در کارشان بدواند. یک هزارم این پولها را به من بدهد به علاوه یک ویزای کار مثلا برای ونزوئلا یا کوبا… میروم آنجا برای کار… قول میدهم سر یک سال جنازه اقتصاد کشورشان را تحولیشان میدهم. با ایران هم حاضرم قرار داد ببندم تا دشمنانشان را له کنم. گو اینکه الان کارگر بی جیره و مواجب ایران هستم و بزرگترین غول سر راهش را دارم ویران میکنم. خلاصه ما اینیم… تازه از ادمهای حقیقی و حقوقی هم کار قبول میکنیم. به قول معروف، عکس بدهید جنازه تحویل بگیرید. اگر از کسی بدتان می آید، میخواهید رقیبهای تجاریتان را ورشکسته کنید… میخواهید بازار مسکن و طلا و دلار را از آنچه هست متزلزل تر کنید…یا هر برنامه دیگری که دارید، روی من حساب کنید. گران هم با شما حساب نمیکنم. اصلا میروم و یک شرکت ثبت میکنم. اسمش را هم میگذاریم مثلا ” خدمات ویرانگری فهیم و پسران”… آگهی روزنامه هم میدهیم… مینویسیم: “کارهای ویرانگری خود را به ما بسپارید. بدون درد و خونریزی… بدون اینکه طرف بفهمد از کجا خورده است… آیا میخواهید دودمان کسی را به باد بدهید؟ آیا میخواهید چرخ های اقتصاد را به دلخواه خود بچرخانید؟ فقط با ما تماس بگیرد… با سی و دو سال سابقه مفید… بدون ریسک… مطمئن”
ها؟ چطور است؟ موافقید؟ مشتری میشوید؟