۳۰
دی
آقا جان نمیشود که یک عمر آدم با حقوق صنار سه شاهی کارمندی زندگی کند و همه آرزوهایش را با خودش به گور ببرد. دنیا پر است از وسایل لهو و لعب و لذت و شادی و کیف و گناه کبیره و صغیره و هزار کوفت و زهر مار دیگر که همه آنها پول میخواهد. خوب دل آدم هوس میکند…نمیشود که همیشه سر دل بی صاحاب مانده را شیره مالید و گولش زد… گناه دارد خب… .کدام بیشعوری میگفت علم بهتر از ثروت است تا همینجا دهانش را مورد عنایت قرار دهم؟
خلاصه من میخواهم پولدار شوم. از هر طریقی که شده میخواهم “زر اندوزی” کنم. مشروع یا نامشروعش هم اصلا مهم نیست. در ضمن این را هم بگویم که میخواهم پولدار از نوع خرکی باشم… چیزی در مایه راکفلر و گیتس و اینها…
حالا هم دارم تمام راه ها و روشهای پولدار شدن را ارزیابی میکنم. مطالعه اصولی موضوع… فرصت ها و تهدیدها. خلاصه همه چیز… تا اینجا به این نتیجه جالب رسیده ام که آدم برای خرکی پولدار شدن (از اینجا به بعد فقط میگویم خرکی به جای پولدار خرکی) نیاز شدید به پدرسوختگی دارد. هیچ انسانی در کره خاکی، خرکی نشده الا با پدرسوختگی…هر چه بیشتر پدر سوخته باشی، بیشتر خرکی میشوی.
اما لامصب این پدرسوختگی، استعداد میخواهد. گاهی خدادادی آدم آن را دارد، گاهی هم اکتسابی از پدر به فرزند میرسد. خوب به حمد خدا فاقد هر گونه استعدادی در این زمینه هستم. گاهی وقتها پای معامله ای چیزی ، جوگیر میشوم و میخواهم سر طرف را گونی بگذارم و دو قران بیشتر کاسب شوم. اما نمیفهمم از کجا میخورم و کلاه گشادی سرم میرود و خلاصه کاشف به عمل می آید که توهم پدرسوختگی بوده نه خود آن…اما خوب تلاش میکنم که حداقل یک رگ کلفت پدرسوختگی برای خودم دست و پا کنم.
موضوع بعدی، عدم دلسوزی است. چقدر بدم می آید از این حس ترحم و دلسوزی بیجا… یک جایی که قرار است کاری کنیم که زندگیمان از این رو به آن رو بشود، یکهو یادمان به شلوار پاره فلانی و دنده های بیرون زده پسر فلان کسک و اینها می افتد و هیچ دیگر …گه میزنیم به معامله… به این امید که اره بابا جان در عوض شب، سرت را راحت روی بالش میگذاری… اما دریغ…آن شب آنقدر به خودمان فحش میدهیم که چرا گذاشتی معامله به این خوبی بپرد؟ میخواهم که سر به تن هیچ کدامشان نباشد…. تازه معمولا مدتی بعد میفهمیم که همان طرفی که دلمان برایش سوخته، این وسط حق ما را هم خورده و به ریش نداشته ما دارد میخندد…ای بر پدر ترحم لعنت…
نکته مهم دیگری که فهمیدم این است که از هر کار و راهی نمیتوانی خرکی بشوی. همانطور که گفتم کارمند نباید باشی. در کار تولید و صنعت هم نباید باشی. کارهای علمی و تحقیقی و این خزعبلات هم به درد عمه من میخورد.
فقط میماند کارهایی که به دلالی مربوط میشوند. دلالی هم خلاصه اش این است که یک چیز ده تومانی را با چرخاندن زبان وامانده در دهانمان، به یک تومان بخریم و به هر بدبختی که شده آن را به قیمت صد تومان در پاچه یکی دیگر فرو کنیم.(افتاد موضوع ؟) این کار هم دردسرش کم است و هم زود، تو را خرکی میکند. نگران ماجرای ” زبان بازی” هم نباشید. با کمی تمرین لم آن دستتان می آید. به طرفه العینی آنچنان دروغ هایی میگویید که خودتان هم آنها را باور میکنید.
اما من فکر میکنم که اول از همه باید کمی روحیه خودم را ماساژ بدهم تا از این تفکر کارمندی بیرون بیاید. این نقصان روحی، در تخته نرد بازی کردن من هم دیده میشود. آقا تا بازی شروع میشود، مهره های من مثل یک گله بز وحشی، میخواهند خودشان را به آخر بازی برسانند. نه ریسکی نه خانه خالی کردنی و نه زد و خوردی…هیچ… همیشه هم دستهایم به دعا بالاست که خدایا جفت شش را برسان…!
اوه اوه! گفتم ریسک…آقا یکی از اصول اولیه خرکی شدن، ریسک پذیری است. دلت را قرص کنی که هیچ چیزی را به هیچ کجایت به حساب نیاوری. این یکی که اصلا فاتحه اش در من خوانده شده است. از ریسک و این برنامه ها چندشم میشود. تهوع میگیرم…فکر کردید چرا من ترن هوایی سوار نمیشوم؟ چون چیزی حدود یک در یک میلیون احتمال سقوط در هر ترن هوایی وجود دارد. من از ریسک با این ضریب هم فراریم. ربطی به سن و سال هم ندارد. از قدیم همینطورم. هر وقت بوی خوش زنی، عاشقم میکرد، هیچ وقت ریسک نمیکردم و پا جلو نمیگذاشتم که نکندبا “نه” مواجه شوم…
خیلی زدم خاکی… مخلص کلام اینکه آقا ریسک پذیر باید بود تا خرکی شد. اها ! یک چیز دیگر هم هست که یادم رفت. ببینید باید حتما لوده و بی حیا و عوضی هم بود. به موقعش عربده بزنی، به موقعش جانماز آب بکشی و خلاصه از این کارها…
ما تا اینجای ماجرا دستگیرمان شده است. وجدانا اگر شما هم چیزی میدانید به من بگویید تا شاید فرجی شد و ما هم خرکی شدیم. پا نشوید بیایید بگویید که” فهیم جان! مال دنیا چرک کف دست است… مهم عشق و صفا و صمیمیت است…” که در این صورت مطمئن باشید یک چیزی بهتان میگویم….
آقا مگر نه با نیکوکاری آدم را بهشت میبرند؟ خوب بدون پول قلنبه ، با کجایم کار نیکو بکنم؟ فوقش میرویم سر یک کرور آدم کلاه میگذاریم و تهش هم یک چیزی خیرات و وقف میکنیم و اسممان را هم سر در آن میزنیم. نه؟ پس دیگر حرف حسابتان چیست؟ در ضمن! دور و برتان را که خوب نگاه کنید میفهمید که کلی آدم خرکی دور برتان میپلکد… آنها بکنند و ما نکنیم؟
به هر حال ما توی گوشمان پنبه کرده ایم و کار خودمان را میکنیم. البته به شرطی که همان چند خصوصیت پایه ای را بتوانم در خودم تقویت کنم. پس پیش به سوی ویلا در سواحل قناری و لامبورگینی و برجهای زعفرانیه و خاویار و سفر دور دنیا در هشتاد روز و کثافت کاری و این حرفها….
خلاصه من میخواهم پولدار شوم. از هر طریقی که شده میخواهم “زر اندوزی” کنم. مشروع یا نامشروعش هم اصلا مهم نیست. در ضمن این را هم بگویم که میخواهم پولدار از نوع خرکی باشم… چیزی در مایه راکفلر و گیتس و اینها…
حالا هم دارم تمام راه ها و روشهای پولدار شدن را ارزیابی میکنم. مطالعه اصولی موضوع… فرصت ها و تهدیدها. خلاصه همه چیز… تا اینجا به این نتیجه جالب رسیده ام که آدم برای خرکی پولدار شدن (از اینجا به بعد فقط میگویم خرکی به جای پولدار خرکی) نیاز شدید به پدرسوختگی دارد. هیچ انسانی در کره خاکی، خرکی نشده الا با پدرسوختگی…هر چه بیشتر پدر سوخته باشی، بیشتر خرکی میشوی.
اما لامصب این پدرسوختگی، استعداد میخواهد. گاهی خدادادی آدم آن را دارد، گاهی هم اکتسابی از پدر به فرزند میرسد. خوب به حمد خدا فاقد هر گونه استعدادی در این زمینه هستم. گاهی وقتها پای معامله ای چیزی ، جوگیر میشوم و میخواهم سر طرف را گونی بگذارم و دو قران بیشتر کاسب شوم. اما نمیفهمم از کجا میخورم و کلاه گشادی سرم میرود و خلاصه کاشف به عمل می آید که توهم پدرسوختگی بوده نه خود آن…اما خوب تلاش میکنم که حداقل یک رگ کلفت پدرسوختگی برای خودم دست و پا کنم.
موضوع بعدی، عدم دلسوزی است. چقدر بدم می آید از این حس ترحم و دلسوزی بیجا… یک جایی که قرار است کاری کنیم که زندگیمان از این رو به آن رو بشود، یکهو یادمان به شلوار پاره فلانی و دنده های بیرون زده پسر فلان کسک و اینها می افتد و هیچ دیگر …گه میزنیم به معامله… به این امید که اره بابا جان در عوض شب، سرت را راحت روی بالش میگذاری… اما دریغ…آن شب آنقدر به خودمان فحش میدهیم که چرا گذاشتی معامله به این خوبی بپرد؟ میخواهم که سر به تن هیچ کدامشان نباشد…. تازه معمولا مدتی بعد میفهمیم که همان طرفی که دلمان برایش سوخته، این وسط حق ما را هم خورده و به ریش نداشته ما دارد میخندد…ای بر پدر ترحم لعنت…
نکته مهم دیگری که فهمیدم این است که از هر کار و راهی نمیتوانی خرکی بشوی. همانطور که گفتم کارمند نباید باشی. در کار تولید و صنعت هم نباید باشی. کارهای علمی و تحقیقی و این خزعبلات هم به درد عمه من میخورد.
فقط میماند کارهایی که به دلالی مربوط میشوند. دلالی هم خلاصه اش این است که یک چیز ده تومانی را با چرخاندن زبان وامانده در دهانمان، به یک تومان بخریم و به هر بدبختی که شده آن را به قیمت صد تومان در پاچه یکی دیگر فرو کنیم.(افتاد موضوع ؟) این کار هم دردسرش کم است و هم زود، تو را خرکی میکند. نگران ماجرای ” زبان بازی” هم نباشید. با کمی تمرین لم آن دستتان می آید. به طرفه العینی آنچنان دروغ هایی میگویید که خودتان هم آنها را باور میکنید.
اما من فکر میکنم که اول از همه باید کمی روحیه خودم را ماساژ بدهم تا از این تفکر کارمندی بیرون بیاید. این نقصان روحی، در تخته نرد بازی کردن من هم دیده میشود. آقا تا بازی شروع میشود، مهره های من مثل یک گله بز وحشی، میخواهند خودشان را به آخر بازی برسانند. نه ریسکی نه خانه خالی کردنی و نه زد و خوردی…هیچ… همیشه هم دستهایم به دعا بالاست که خدایا جفت شش را برسان…!
اوه اوه! گفتم ریسک…آقا یکی از اصول اولیه خرکی شدن، ریسک پذیری است. دلت را قرص کنی که هیچ چیزی را به هیچ کجایت به حساب نیاوری. این یکی که اصلا فاتحه اش در من خوانده شده است. از ریسک و این برنامه ها چندشم میشود. تهوع میگیرم…فکر کردید چرا من ترن هوایی سوار نمیشوم؟ چون چیزی حدود یک در یک میلیون احتمال سقوط در هر ترن هوایی وجود دارد. من از ریسک با این ضریب هم فراریم. ربطی به سن و سال هم ندارد. از قدیم همینطورم. هر وقت بوی خوش زنی، عاشقم میکرد، هیچ وقت ریسک نمیکردم و پا جلو نمیگذاشتم که نکندبا “نه” مواجه شوم…
خیلی زدم خاکی… مخلص کلام اینکه آقا ریسک پذیر باید بود تا خرکی شد. اها ! یک چیز دیگر هم هست که یادم رفت. ببینید باید حتما لوده و بی حیا و عوضی هم بود. به موقعش عربده بزنی، به موقعش جانماز آب بکشی و خلاصه از این کارها…
ما تا اینجای ماجرا دستگیرمان شده است. وجدانا اگر شما هم چیزی میدانید به من بگویید تا شاید فرجی شد و ما هم خرکی شدیم. پا نشوید بیایید بگویید که” فهیم جان! مال دنیا چرک کف دست است… مهم عشق و صفا و صمیمیت است…” که در این صورت مطمئن باشید یک چیزی بهتان میگویم….
آقا مگر نه با نیکوکاری آدم را بهشت میبرند؟ خوب بدون پول قلنبه ، با کجایم کار نیکو بکنم؟ فوقش میرویم سر یک کرور آدم کلاه میگذاریم و تهش هم یک چیزی خیرات و وقف میکنیم و اسممان را هم سر در آن میزنیم. نه؟ پس دیگر حرف حسابتان چیست؟ در ضمن! دور و برتان را که خوب نگاه کنید میفهمید که کلی آدم خرکی دور برتان میپلکد… آنها بکنند و ما نکنیم؟
به هر حال ما توی گوشمان پنبه کرده ایم و کار خودمان را میکنیم. البته به شرطی که همان چند خصوصیت پایه ای را بتوانم در خودم تقویت کنم. پس پیش به سوی ویلا در سواحل قناری و لامبورگینی و برجهای زعفرانیه و خاویار و سفر دور دنیا در هشتاد روز و کثافت کاری و این حرفها….




