۱۰
اسفند
۰۵
اسفند
آقا من از دندانپزشک خیلی میترسم. البته نه تنها از دندانپزشک بلکه از هر چیز مرتبطی هم هراس دارم… دندان، دندانپزشک، مته،ساکشن، خانم منشی، عصب ، اون انبر رو بیار، وقت قبلی و غیره همه برایم ناخوشایند هستند. خدا هم گویا پاشنه آشیل من را پیدا کرده و هر از چند گاهی یک قلقلکی به ما میدهد. دیروز هم گذر ما به دندانپزشک افتاده است. اینبار ماجرای دندان عقل ما بود. من اصلا نمیفهمم فلسفه وجودی دندان عقل چیست؟ یک سری دندان مسخره ته حلق آدم نزدیک لوزه هایش، سبز میشوند که به لعنت خدا هم نمی ارزند. مسواک کردنشان همیشه ماجرا دارد. دستت را تا آرنج باید بکنی توی دهانت تا بتوانی مرغ و سبزی لای آنها را تمیز کنی. سوت ثانیه هم فاسد میشوند و یا علی برو که رفتی برای جراحی و اینها… وفتی هم که درشان آوردی میبینی هیچ فرقی در زندگیت ایجاد نشده است و فقط خاطره تلخ هیکل سنگین آقای دکتر که جفت پا وارد دهانت شده است و طعم شور خون و آه و بغض و ناله، برایت یادگار میماند.( خیلی ماجرا را آنگرادیسمان کردم؟)
اما کاریش نمیشود کرد. هر کسی از یک چیزی میترسد و من هم از این ماجرا میترسم. یادم می آید قدیمها یک روزی برای کشیدن دندان رفتم پیش یک خانم دکتری سر فلکه صادقیه… از همان اول که دیدمش، احساس کردم که یک کاری دست من میدهد. بین خودمان بماند اما من به دندانپزشک زن اصلا اعتماد ندارم. به هر حال خانم دکتر مقبولی بود. جوان و زیبا… دندان را دید و گفت باید بکشیم… گفتم بکش… نشان به این نشانی که سه ساعت ” دهان ما را سرویس” کرد. اولش روی صندلی نشسته بود اما هر چه زور زد، دندان تکان هم نمیخورد.انگار آن را به لگن خاصره ام جوش داده بودند. کمی بعد خانم دکتر سر پا شد… آخر سر هم تقریبا نشست روی سینه ام. یک دستش با انبر تا بازو توی دهانم بود و یک دستش هم روی دماغم و فشار میداد. عصبی شده بود…ماسکش را پرت کرد کنار…حالا درست روی من نشسته بود…عرق میریخت…با غیظ دائم میگفت دهنت رو بیشتر باز کن… پدر آمرزیده فکر میکرد من تمساحم که با دهنم ۱۸۰ بزنم. گهگداری هم یک چیزهایی شبیه فحش ناموسی زیر لب زمزمه میکرد که نمیدانم با من بود یا دندانم یا خودش که رفته بود و دندانپزشکی خوانده بود. در آخر هم با کلی تقلا توانست دندان مفلوک را بکشد. بعد از تمام شدن ماجرا، مطب دکتر شده بود عین اتاق زائو…بهم ریخته و خونی و آشفته… دیگر هم پیشش نرفتم. حتی اگر عاشقش هم میشدم، دیگر آنطرفها آفتابی نمیشدم. اصلا نمیدانم چطوری میشود که آدم عاشق یک دندانپزشک بشود؟ فکرش را بکنید آن دستهای آلوده که ده ساعت تمام در روز، دهان به دهان چرخیده است، آخر شب قرار است وسیله تفرج آدم را مهیا کند؟ تو حالا بگو کل خانم دکتر را شب به شب داخل دیگ آب جوش بگذاری که چند تا “قل” هم بخورد…
بگذریم… خلاصه کلهم چیز وحشتناکی است. من هر بار که به مطب دندانپزشک میروم،بابت دلشوره ام، اول از خانم منشی آدرس مستراح را میگیرم…بلا استثناء هر دفعه… بماند که این بار آخر یعنی دیروز، پس از اجرای مراسم شماره یک و دو و اینها، فهمیدم که سیفون مادر به خطا، کلهم از حیز انتفاع اقتاده است و هیچ کاری از دستش بر نمی آید.خیلی البته برایم مهم نبود فقط مانده بودم که چطوری این خبر ناگوار را به آن دو تا منشی ” نیش ناش” مطب بدهم که اخ و پیش و پیف نکنند و سفارشم را پیش دکترنبرند تا بیشتر ادبم کند. ماجرا را گفتم و آنها هم خیلی cool با ماجرا برخورد کردند و من هم آن را به فال نیک گرفتم و رفتم زیر دست و پای آقای دکتر…
آن خانم سر فلکه صادقیه، کلهم ۴۵ کیلو بیشتر نبود اما این آقای دکتر ۲۴۰ پوند را به راحتی داشت. تازه فکر میکرد ارث پدرش راهم زیر دندان عقل من قایم کرده اند که آنطور داشت آنجا را بیل میزد. نیم ساعتی با فک من لاس زد، دندان را جراحی کرد، کشید و درش را بست. آنقدر هم آمپول بی حسی زده بود که موقع حرف زدن، حس میکردم، یکی دیگر دارد حرف میزند.
مخلص کلام اینکه ما از دندانپزشک بدمان می آید. تو حالا بگو دکترش زتاجونز باشد یا شعبان بی مخ… فرقی نمیکند.
اما کاریش نمیشود کرد. هر کسی از یک چیزی میترسد و من هم از این ماجرا میترسم. یادم می آید قدیمها یک روزی برای کشیدن دندان رفتم پیش یک خانم دکتری سر فلکه صادقیه… از همان اول که دیدمش، احساس کردم که یک کاری دست من میدهد. بین خودمان بماند اما من به دندانپزشک زن اصلا اعتماد ندارم. به هر حال خانم دکتر مقبولی بود. جوان و زیبا… دندان را دید و گفت باید بکشیم… گفتم بکش… نشان به این نشانی که سه ساعت ” دهان ما را سرویس” کرد. اولش روی صندلی نشسته بود اما هر چه زور زد، دندان تکان هم نمیخورد.انگار آن را به لگن خاصره ام جوش داده بودند. کمی بعد خانم دکتر سر پا شد… آخر سر هم تقریبا نشست روی سینه ام. یک دستش با انبر تا بازو توی دهانم بود و یک دستش هم روی دماغم و فشار میداد. عصبی شده بود…ماسکش را پرت کرد کنار…حالا درست روی من نشسته بود…عرق میریخت…با غیظ دائم میگفت دهنت رو بیشتر باز کن… پدر آمرزیده فکر میکرد من تمساحم که با دهنم ۱۸۰ بزنم. گهگداری هم یک چیزهایی شبیه فحش ناموسی زیر لب زمزمه میکرد که نمیدانم با من بود یا دندانم یا خودش که رفته بود و دندانپزشکی خوانده بود. در آخر هم با کلی تقلا توانست دندان مفلوک را بکشد. بعد از تمام شدن ماجرا، مطب دکتر شده بود عین اتاق زائو…بهم ریخته و خونی و آشفته… دیگر هم پیشش نرفتم. حتی اگر عاشقش هم میشدم، دیگر آنطرفها آفتابی نمیشدم. اصلا نمیدانم چطوری میشود که آدم عاشق یک دندانپزشک بشود؟ فکرش را بکنید آن دستهای آلوده که ده ساعت تمام در روز، دهان به دهان چرخیده است، آخر شب قرار است وسیله تفرج آدم را مهیا کند؟ تو حالا بگو کل خانم دکتر را شب به شب داخل دیگ آب جوش بگذاری که چند تا “قل” هم بخورد…
بگذریم… خلاصه کلهم چیز وحشتناکی است. من هر بار که به مطب دندانپزشک میروم،بابت دلشوره ام، اول از خانم منشی آدرس مستراح را میگیرم…بلا استثناء هر دفعه… بماند که این بار آخر یعنی دیروز، پس از اجرای مراسم شماره یک و دو و اینها، فهمیدم که سیفون مادر به خطا، کلهم از حیز انتفاع اقتاده است و هیچ کاری از دستش بر نمی آید.خیلی البته برایم مهم نبود فقط مانده بودم که چطوری این خبر ناگوار را به آن دو تا منشی ” نیش ناش” مطب بدهم که اخ و پیش و پیف نکنند و سفارشم را پیش دکترنبرند تا بیشتر ادبم کند. ماجرا را گفتم و آنها هم خیلی cool با ماجرا برخورد کردند و من هم آن را به فال نیک گرفتم و رفتم زیر دست و پای آقای دکتر…
آن خانم سر فلکه صادقیه، کلهم ۴۵ کیلو بیشتر نبود اما این آقای دکتر ۲۴۰ پوند را به راحتی داشت. تازه فکر میکرد ارث پدرش راهم زیر دندان عقل من قایم کرده اند که آنطور داشت آنجا را بیل میزد. نیم ساعتی با فک من لاس زد، دندان را جراحی کرد، کشید و درش را بست. آنقدر هم آمپول بی حسی زده بود که موقع حرف زدن، حس میکردم، یکی دیگر دارد حرف میزند.
مخلص کلام اینکه ما از دندانپزشک بدمان می آید. تو حالا بگو دکترش زتاجونز باشد یا شعبان بی مخ… فرقی نمیکند.
۲۸
بهمن
امروز باز این رگ نوستالژی ما گرفته و ول نمیکند. اینقدر بدم می آید از این نوستالژی بازی ها… طرف دو ماه است از کشور خارج شده و هیچ کجای مملکت را به فلانش هم محسوب نمیکند، آنوقت برای ما نوستالژی زده میشود. آنچنان از دربند و درکه و آلوچه و قیسی و زغال اخته و چاغاله بادام حرف میزند، که انگار یک و نیم قرن است، ایران نبوده است. اما خوب چه میشود کرد. ما هم گاهی نوستالژی زده میشویم و دلمان هوس چیزهایی را میکند که یک روزی ازشان فرار کرده ایم. آقا ما صبح داشتیم میرفتیم سر کار… مثل بچه آدم… یک زنیکه احمق سوار یک ماشین ” کوچک سفید هاچ بک”، آنچنان لایی ناجوانمردانه ای جلویمان کشید که همه چیزمان پاپیون شد. هر کس جای من بود تند میکرد و از کنارش رد میشد و انگشت بزرگه دستش را سر پا نشانش میداد که بفهمد مسجد جای گو**دن نیست. اما من چه کردم؟ هیچ… یکهو همان ماشین ” سفید و کوچک و هاچ بک” ، من را یاد اولین ماشین خودم در ایران انداخت. رنو سفید ، مدل هشتاد و دو، بدون تصادف، فنی سالم….( این که شد آگهی روزنامه)… و رفتم توی رویا و بیخیال زنیکه شدم.
اولین ماشین در زندگی مشترک خیلی میچسبد… صاحب قبلی ماشین که حکما راننده کشتی، ترنی، هواپیمایی چیزی بود یک بوق خرکی روی ماشین گذاشته بود این هوا…. لامصب بوق که میزدم، چراغهای ماشین کم نور میشد و ماشین به ریپ زدن می افتاد. فکر کنم سه چهار هزار واتی برق مصرف میکرد ( این عدد خیلی خالی بندی بود؟) خلاصه ما خیلی به این ماشین و بوقش افتخار میکردیم. شده بود عضو سوم خانواده و خیلی هم مورد احترام… مخصوصا بوقش…
خدا ببخشد ما را… یک بار سر شادمان، یک موتوری بی نوا کمی توقف بی جا کرده بود. چسباندم پشتش ( منظورم این است که ماشین را از عقب به موتورش نزدیک کردم) یک بوق زدم… طفلک از هولش از موتور پرت شد پایین…فکر کرد تایتانیک پشت سرش است. بگذریم… خلاصه این بود که نوستالژی ما قد علم کرد.همینطور پشت سر هم خاطرات زنده میشد و ما هم آه میکشیدیم…
با همین رنو ،رفتیم ماه عسل… نمیگویم کجا رفتیم که شما فکر کنید مثل بیلی فاگ، دور دنیا را در هشتاد روز با رنو طی طریق کردیم. رفتیم یک هتل باکلاس…اتاق داشت مشرف به کوه و جنگل و دریا و اینها…اما ما یک اتاق گرفتیم رو به پارکینگ پشت که رنو را ببینیم. خب شانس پکیده ما را چه دیدید… یکهو چشم یک کسی را میگرفت و میزدندش زیر بغل و برو که رفتی… توی راه برگشت وسط اتوبان قزوین هم با یک پژو، “کل” انداختیم. آقا سرعتمان شده بود صد و چهل تا…. رنو تا حالا این همه سرعت را ندیده بود. سرعت سنج تا صد و شصت را نوشته بود اما معلوم بود از صد به بالایش دکوری و گنده گ*زی بود… خلاصه چند دقیقه ای با این سرعت راندیم… راننده پژو حسابی پوزمان را زد و مثل تیر از کمان در رفته، ناپدید شد. طفلک رنو بعد از آن چهار نعل رفتن، تیک عصبی پیدا کرده بود و چراغ راهنمایش به هیچ نحوی خاموش نمیشد…. خلاصه خیلی ماشین باحالی بود… اشکالش این بود که کمی، کم جا بود… مثلا اگر میخواستیم خمیازه بکشیم، حتما باید پیاده میشدیم، خمیازه میکشیدیم و دوباره سوار میشدیم چون جای فک باز شده را نداشت. یا اگر کسی کلم و لوبیا زیاد میخورد، بعد توی ماشین، گلاب به روی مبارکتان، بادی از بالا یا پایینش خارج میشد، حتما کنار میزدیم و درها را باز میکردیم و اینها…هوا کم بود داخل ماشین.. احتمال خفگی میرفت. اما ما عاشق این ماشین بودیم…
این تعمیرگاه مجاز رنو توی کاشانی ( توی کاشانی یعنی داخل بلوار کاشانی نه داخل ایشان) هم با ما حسابی رفیق شده بود… نه اینکه هر هفته، دو روز ماشین، مهمانشان بود، آشنا شده بودیم. فکر نکنید ماشین بدی بود و خرابیهای ناجور داشت…نه! فوق فوقش چند باری کمک فنر هایش از جا در درآمد یا حداکثر دنده یک و دو جا نمیرفت که آنهم مهم نبود …از دنده سه شروع به حرکت میکردیم. یکی دو باری هم میله دنده از جا در آمد که خیلی ماهرانه من همانجا حین رانندگی دوباره در ماتحت جعبه دنده فرویش کردم. البته یک ناهنجاری های جزئی هم داشت که تعمیرگاه هیچوقت نفهمید علتش از چیست. مثلا گاهی وسط حرکت مثل یابو جفتک و لغد میزد یا تصمیم میگرفت که دیگر حرکت نکند. ما هم چون خیلی اهل دموکراسی بودیم، خیلی مزاحمش نمیشدیم و همانجا وسط خیابان تنهایش میگذاشتیم و برمیگشتیم. یک اشکال دیگر جزئی که داشت، این بود که گاهی بوی دود اگزوزش یک چیزی شبیه توالت عمومیهای عوارضی تهران- قم میشد. کمی ناجور بود…اما ما عاشق این ماشین بودیم. عشق که این چیزها را نمیشناسد.
اما فکر کنم چشممان زدند. آنقدر زیر پایمان نشستند که این ماشین را عوض کنید، آبروی خانوادگی در معرض انقراض است، ایمنی ندارد و اینها… و یک دوشنبه شوم، آگهی زدیم و دو روزه ماشین را فروختیم. بعد از آن هم، دو هفته ای رفتیم خانه بابایمان قایم شدیم که اگر آمدند برای پس دادنش یا کتک زدنمان، خانه نباشیم. اما جایش حسابی خالی بود… تا همین اواخر جای لکه های روغن که از موتورش چکه میکرد، توی پارکینگ بود. آخر نگفتم بهتان، یک مقدار جزئی روغن ریزی هم داشت…فوقش هفته ای یک چهار لیتری به موتورش باید روغن اضافه میکردیم.
اما خوب… فروختیمش که چه؟ رفتیم برای پژو ثبت نام کردیم پیش این ایران خودروی حرامزاده…قرار بود ۸ ماهه بدهند… تا ۲۸ ماهش را خودمان صبر کردیم و ندادند، بعد هم حواله را فروختیم به یک نفر دیگر که او باقیش را صبر کند. به گمانم الان دیگر ماشین را گرفته اند …
خلاصه این راننده ماشین ” سفید کوچک هاچ بک” احتمالا ” زنیکه” نبوده است…یک فرشته نوستاژ بوده که با یک لایی مختصر من را به این روده درازی ها واداشته است. واقعا شرمنده…
اولین ماشین در زندگی مشترک خیلی میچسبد… صاحب قبلی ماشین که حکما راننده کشتی، ترنی، هواپیمایی چیزی بود یک بوق خرکی روی ماشین گذاشته بود این هوا…. لامصب بوق که میزدم، چراغهای ماشین کم نور میشد و ماشین به ریپ زدن می افتاد. فکر کنم سه چهار هزار واتی برق مصرف میکرد ( این عدد خیلی خالی بندی بود؟) خلاصه ما خیلی به این ماشین و بوقش افتخار میکردیم. شده بود عضو سوم خانواده و خیلی هم مورد احترام… مخصوصا بوقش…
خدا ببخشد ما را… یک بار سر شادمان، یک موتوری بی نوا کمی توقف بی جا کرده بود. چسباندم پشتش ( منظورم این است که ماشین را از عقب به موتورش نزدیک کردم) یک بوق زدم… طفلک از هولش از موتور پرت شد پایین…فکر کرد تایتانیک پشت سرش است. بگذریم… خلاصه این بود که نوستالژی ما قد علم کرد.همینطور پشت سر هم خاطرات زنده میشد و ما هم آه میکشیدیم…
با همین رنو ،رفتیم ماه عسل… نمیگویم کجا رفتیم که شما فکر کنید مثل بیلی فاگ، دور دنیا را در هشتاد روز با رنو طی طریق کردیم. رفتیم یک هتل باکلاس…اتاق داشت مشرف به کوه و جنگل و دریا و اینها…اما ما یک اتاق گرفتیم رو به پارکینگ پشت که رنو را ببینیم. خب شانس پکیده ما را چه دیدید… یکهو چشم یک کسی را میگرفت و میزدندش زیر بغل و برو که رفتی… توی راه برگشت وسط اتوبان قزوین هم با یک پژو، “کل” انداختیم. آقا سرعتمان شده بود صد و چهل تا…. رنو تا حالا این همه سرعت را ندیده بود. سرعت سنج تا صد و شصت را نوشته بود اما معلوم بود از صد به بالایش دکوری و گنده گ*زی بود… خلاصه چند دقیقه ای با این سرعت راندیم… راننده پژو حسابی پوزمان را زد و مثل تیر از کمان در رفته، ناپدید شد. طفلک رنو بعد از آن چهار نعل رفتن، تیک عصبی پیدا کرده بود و چراغ راهنمایش به هیچ نحوی خاموش نمیشد…. خلاصه خیلی ماشین باحالی بود… اشکالش این بود که کمی، کم جا بود… مثلا اگر میخواستیم خمیازه بکشیم، حتما باید پیاده میشدیم، خمیازه میکشیدیم و دوباره سوار میشدیم چون جای فک باز شده را نداشت. یا اگر کسی کلم و لوبیا زیاد میخورد، بعد توی ماشین، گلاب به روی مبارکتان، بادی از بالا یا پایینش خارج میشد، حتما کنار میزدیم و درها را باز میکردیم و اینها…هوا کم بود داخل ماشین.. احتمال خفگی میرفت. اما ما عاشق این ماشین بودیم…
این تعمیرگاه مجاز رنو توی کاشانی ( توی کاشانی یعنی داخل بلوار کاشانی نه داخل ایشان) هم با ما حسابی رفیق شده بود… نه اینکه هر هفته، دو روز ماشین، مهمانشان بود، آشنا شده بودیم. فکر نکنید ماشین بدی بود و خرابیهای ناجور داشت…نه! فوق فوقش چند باری کمک فنر هایش از جا در درآمد یا حداکثر دنده یک و دو جا نمیرفت که آنهم مهم نبود …از دنده سه شروع به حرکت میکردیم. یکی دو باری هم میله دنده از جا در آمد که خیلی ماهرانه من همانجا حین رانندگی دوباره در ماتحت جعبه دنده فرویش کردم. البته یک ناهنجاری های جزئی هم داشت که تعمیرگاه هیچوقت نفهمید علتش از چیست. مثلا گاهی وسط حرکت مثل یابو جفتک و لغد میزد یا تصمیم میگرفت که دیگر حرکت نکند. ما هم چون خیلی اهل دموکراسی بودیم، خیلی مزاحمش نمیشدیم و همانجا وسط خیابان تنهایش میگذاشتیم و برمیگشتیم. یک اشکال دیگر جزئی که داشت، این بود که گاهی بوی دود اگزوزش یک چیزی شبیه توالت عمومیهای عوارضی تهران- قم میشد. کمی ناجور بود…اما ما عاشق این ماشین بودیم. عشق که این چیزها را نمیشناسد.
اما فکر کنم چشممان زدند. آنقدر زیر پایمان نشستند که این ماشین را عوض کنید، آبروی خانوادگی در معرض انقراض است، ایمنی ندارد و اینها… و یک دوشنبه شوم، آگهی زدیم و دو روزه ماشین را فروختیم. بعد از آن هم، دو هفته ای رفتیم خانه بابایمان قایم شدیم که اگر آمدند برای پس دادنش یا کتک زدنمان، خانه نباشیم. اما جایش حسابی خالی بود… تا همین اواخر جای لکه های روغن که از موتورش چکه میکرد، توی پارکینگ بود. آخر نگفتم بهتان، یک مقدار جزئی روغن ریزی هم داشت…فوقش هفته ای یک چهار لیتری به موتورش باید روغن اضافه میکردیم.
اما خوب… فروختیمش که چه؟ رفتیم برای پژو ثبت نام کردیم پیش این ایران خودروی حرامزاده…قرار بود ۸ ماهه بدهند… تا ۲۸ ماهش را خودمان صبر کردیم و ندادند، بعد هم حواله را فروختیم به یک نفر دیگر که او باقیش را صبر کند. به گمانم الان دیگر ماشین را گرفته اند …
خلاصه این راننده ماشین ” سفید کوچک هاچ بک” احتمالا ” زنیکه” نبوده است…یک فرشته نوستاژ بوده که با یک لایی مختصر من را به این روده درازی ها واداشته است. واقعا شرمنده…




