پری دریایی

یک اصطلاحی مد شده است بین آدمها که میگویند مثلا ” کودک درون من” یا مثلا ” من بالغ” یا ” گودزیلای اندرونی” که احتمالا نشان دهنده تنوع خواسته های آدم است. به فرض درست بودن این تئوری، بنده سبیل کلفت هم یک مدتی است متوجه یک “پری دریایی گوگولی مگولی” درون خودم شده ام. قسم میخورم قبلا از این موجودهای درونی بی ناموسی و سوسولی نداشته ام. اما یک مدتی است که به فضائلم اضافه شده است. این پری دریایی کره خر، بد جوری شلیته بازی در می آورد و میخواهد کوس رسوایی من را بزند. دائم میخواهد یک کاری کند روح من تلطیف شود و گاهی هم من را مجبور به یک کارهای ضایعی میکند که خودم هم خجالت میکشم. مثلا از آن روزی که آمده است، باید رانندگی من را ببینید. بین دو خط رانندگی میکنم…برای پیچیدن راهنما میزنم یا اگر اشتباهی بکنم تا کمر از ماشین بیرون می آیم و عذر خواهی میکنم. یک سری حرکات جلف، مخصوص این آدمهای شاعر پیشه که تمام شعرهایشان را مثلا با پر غاز مینویسند…. شما که خبر ندارید من تهران چطور رانندگی میکرد. همیشه انگاری یک دوجین ” سر بریده” توی صندوق عقب دارم و مثل اجل میراندم. لایی میکشیدیم، دور در جا ، آیینه بازی ( از اینها هست که با آینه ماشینت مماس میکنی به ماشین بغل که طرف پاپیون کند) و خلاصه از این ژانگولرهای مردانه….حالا این پری دریایی کره خر از روزی که به من ملحق شده، انگاری یک جایمان را کشیده و کنده و گذاشته روی طاقچه که دیگر نداشته باشیم و از این کارها نکنیم.
حالا اینها خیلی مهم نیست. اینقدر این زنیکه (پری دریایی) روح من را سابیده و جلا داده که مثل پوست پیاز نازک شده است. به قول معروف دل نازک شده یم. میدانید از کجا میشود فهمید که دل نازکید یا نه؟ از خوابهایی که شب میبینید. اگر کارهای روزانه شما در خواب شبتان منعکس بشود، یعنی دلتان دارد نازک میشود. من قبلا ها (درست است این قبلاها؟) مثلا میرفتیم کارگاه صد تا دعوای حسابی میکردیم، یقه و پاچه و فلان جای ملت را میگرفتیم، شب هم مثل خرس سرمان را میگذاشتیم میخوابیم و فوقش خواب دختر همسایه را میدیدم. اما حالا چه؟ فاجعه شده …میخواهید باور کنید یا نکنید. آقا ما چند شب پیش یک فیلم مسخره ایرانی دیدیم. کمی بزن و بکش و مرگ و میر داشت ( فکر نکنید خیلی…نه! کمی) شب که خوابیدیم، خواب دیدیم رفتیم آن دنیا…. حالا باکی؟ با آقای قرائتی و مرحوم دهخدا…. به جان خودم راست میگویم….شام هم ار پر مرغ سبکتر خورده بودم. جهنم را دیدم ( آقا بد جای خفنی است…مراقب باشید)…بهشت را هم دیدم. همان اول که بهشتی ها و جهنمی ها را جدا میکردند، من و دهخدا رفتیم سمت بهشت… آقای قرائتی را دیگر ندیدم ( نمیدانم بجز بهشت و جهنم، جای سومی هم وجود دارد یا نه) خیلی جای خوبی بود اما من ترسیده بودم اساسی…. خلاصه خواب تکان دهنده و پر ماجرایی بود…. نصف شب از خواب پریدیم خیس عرق و مثل ژله میلرزیدم. همانجا صدای قهقهه آن پری دریایی حرامزاده را حس میکردم.
خلاصه تغییرات هورمونی شدیدی در ما دارد صورت میکیرد. لطیف شده ایم، دست نوازش سر آدمها میکشیم، صحنه احساسی توی تلویزیون میبینیم، چانه مان شروع به ویبره میکند ( میدانید چه را میگویم که؟) یا مثلا این جانورهای بازاریاب هستند که تلفن میزنند و میخواهند جنسشان را قالب کنند؟ قبلا تا زنگ میزند، خواهر و مادر و عمه و مادربزرگ و سایر اناث دم دستش را مورد عنایت قرار میدادم. اما حالا چه؟ طرف زنگ میزند مثلا “ملخ هواپیما” میفروشد. با اولین آهی که میکشد، چهار تا ازش میخرم. اگر هم بپرسند برای چه میخری، میگویم گناه دارد…طفلک خرج و برج دارد…آخر مرد حسابی ملخ هواپیما را میخواهی بکنی کجایت؟
خدا لعنت کند این پری دریایی درون مان را….چند روز پیش رفته بودیم خرید… کنار خیابان یکی از این چشم بادامی ها بساط ماساژ دادن پهن کرده بود و دنبال مشتری میگشت. نفهمیدم چه گفت و چه شد و خودم را زیر مشت و لگدش پیدا کردم. طرف ده دقیقه ای ماساژم داد…پدربیامرزیده احساس میکرد دارد نمد میمالد… خلاصه کلی ما را کوفته کرد و کلی هم پول گرفت و ولمان کرد به امان خدا…. که طرف گناه دارد و چند سر عائله دارد…. ای تف به رویت پری دریایی بدکاره….
حالا چه باید کرد؟ اینجا یا جای من است یا این فلان فلان شده…. من خودم بیشتر از همه مستحقم حالا هی میگوید دلت برای این بسوزد دلت برای آن بسوزد. شما راهی چیزی سراغ ندارید تا دوباره کمی خشن و کرکودیل بشوم؟ دوایی دعایی چیزی؟

پ.ن) آقا غرض از مزاحمت… بهمن ماه است. چند سالی قبل از اینکه خون بر شمشیر به پیروزی برسد، ما در همین ماه مبارک به دنیا آمدیم. همین موقع ها دم غروب بود. حالا به نظر شما این تولد مبارک است یا فاجعه ای بیش نبوده است؟ نظرات خود را در قالب شعر، داستان کوتاه، کاریکاتور، فحش و بد وبیراه اعلام کنید.

Inevitable

چقدر خوب است که هنوز هم گهگداری مهمان رویاهایم میشوی… و چه خوب میکنی که وقتی به رویایم می آیی، همان حریر سیاه را میپوشی که در آن، سفیدی اندامت، خواستن را دوباره در من زنده میکند…

بوسه های شتری، عشوه های خرکی

به جان امواتتان قسم تان میدهم که اگر من را به نحوی میشناسید یا باهم قوم و خویشیم یا به هر صورتی این احتمال را میدهید که یک روزی چشممان در چشم همدیگر بیافتد، بیخیال این پست بشوید و بروید دنبال یک تفریح دیگر و نگذارید این پرده نازک “حیا” که بینمان وجود دارد جر و واجر شود.
ماجرا خیلی بیشرمانه نیست. یعنی بستگی دارد چطور نگاهش کنید. درست عین دسته بیل میماند که هم میتواند ابزار کار یک کارگر زحمتکش باشد که با آن، نان شب را تهیه میکند و هم میتواند ابزاری برای یک فحش کلاسیک باشد که آن را به ناکجا آباد همدیگر حواله میدهیم. خلاصه… ماجرا، ماجرای معاشقه است. هم خوب است و هم بد…
قبلا هم روی این ماجرا ابرام و اصرار کرده ام که معاشقه برای زن و مرد، مثل میلگرد برای فونداسیون است که اگر استفاده اش نکنید، فونداسیون شما زپرتی محسوب میشود و ساختمانتان با هر نسیم صبایی که میوزد، به بندری زدن می افتد. خب این که کم چیزی نیست…. هست؟ بیایید و این یک بار، به حرف من تنبان عمل بپوشانید و مطمئن باشید که ضرر نمیکنید. ببینید… شما در زندگی فقط یک بار فرصت دارید که از ته دل معاشقه کنید. ما که فرنگی نیستیم و عوض کردن همسر برایمان مثل عوض کردن چرخ ماشینمان باشد. ما وقتی زن میگیریم یا شوهر میکنیم( این فعل آخر کمی ناجور است)، یک جورهایی داریم آش خاله را میخوریم که به هر نحو پایمان است. تعداد آدمهایی که یک بار در زندگی ازدواج میکنند به کسانی که چند بار، در ایران اصلا قابل مقایسه نیست. پس آدم باید کمال استفاده را از این یک بار ببرد. اینکه حالا ما هنوز محرم هم نشده ایم یا اینکه این کارها قبح دارد ویا اینکه جلوی همه نمیشود و اینها را فراموش کنید. وقتی “بله” بین دو نفر رد و بدل شد، درست مثل شلیک تفنگ یک داور مسابقه ” دو” میماند … باید بدوی و تمام تلاشت را بکنی تا برای خودت خاطره درست کنی… خجالت بکشی و رودربایستی کنی یا حساب کتاب جهنم و بهشت را بکنی، بازنده میشوی. برای معاشقه یک زمان محدود داری… دقیقا تا قبل از اینکه برای همدیگر یکنواخت بشوید. یکنواختی هم یعنی وقتی دست همدیگر را میگیرید، دیگر قلقلکتان نمیشود وبرایتان فرق چندانی نکند که دست همسرتان را گرفته اید یا پاچه یک قوچ وحشی را… یا بوسه ها و نوازشها خیلی دیگر روی ضربان قلبتان اثری نمیگذارد. خلاصه اینکه زمانتان خیلی کوتاه است.تازه معاشقه را هم خوب باید بلد باشید.اگر بلد نیستید، بروید یاد بگیرید…فیلم بی ناموسی ببینید …کتاب بخوانید…عملی روی یک بنده خدایی تمرین کنید. هیچ اشکال ندارد چون نیتتان که خیر است. همین بوسیدن معمولی… بنظر ساده می آید… اما کلی فوت و فن و حدیث دارد. نمیشود که همه را یک جور ببوسید. طرف زنش را همانطور میبوسد که اوس احمد شاطر را در مراسم ولیمه اش بوسیده است.خلاصه پر است از ظرافت و نکته های کنکوری… حالا من که قرار نیست اینجا درس معاشقه بدهم…خودتان بروید وراهش را پیدا کنید.این خارجی های ماتحت نشسته استاد این کار ها هستند.خوب میدانند چه کار کنند. خوب میدانند که کنج لب فرقش با خود لب چیست یا خوب میدانند که بد نیست گاهی فقط دستی دور کمر هم بیاندازد و سکوت کنند و مهتاب را تماشا کنند. لزوما هم معاشقه ها همیشه صحنه های هجده پلاس نیستند. یک نکته دیگر هم بگویم و بروم…آقا جان… حجب و حیا خیلی خوب است و بر منکرش لعنت… اما گاهی معاشقه و شیطنت زیر نگاه شخص سوم هم لذت بخش است. نمیگویم بروند ودر ملا عام تنبان هم را پایین بکشند و آنقدر به هم پیچند که آن شخص سوم هم وارد ماجرایشان بشود. اما بد نیست همچین، دستی لای موهای طرفت ببری و چند رشته از آنها را به بازی بگیری.حالا بیشتر نمیگویم که هوس نکنید.
خلاصه داستان از این قرار است.یک زندگی زناشویی است و یک معاشقه…اولین معاشقه ها عین نوزاد میمانند..نرم و سفید و خوردنی… اما معاشقه هم مثل همان نوزاد هرچه که بزرگتر میشود ، ضایعتر میگردد و پر میشود از جوشهای غرور جوانی و یک جایی میرسی که از آن فرار هم میکنی. نه؟ اینطور نیست؟ البته اشتباه نشود…منظور من معاشقه است و نه عاشق بودن که آن یک داستان جدا است.
کیفیت معاشقه های اول زندگی تنهاچیزی هستند که خوب در ذهن آدمها میماند. خوب اجرایشان کنی، میشود خاطره فیلم تایتانیک و اگر بد اجرا شود، میشود خاطره همه فیلمهای ایرانی (بلا استثنا) …اگر طرفتان را پیدا کرده اید، خوب به حرفهای من فکر کنید… گارانتی میکنم که خدا هیچ کس را به خاطر معاشقه اش به جهنم نمی اندازد. لازم نیست با یک بوسیدن و نوازش سفیدی گردن یارتان، وجدانتان چهار نعل روی اعصابتان قدم بزند و توبه و غسل و این حرفها…خلاصه یک کاری بکنید که موقع پیری، وقتی یک فلاش بک به گذشته میزنید، یک لبخند ملیح روی لبهایتان نقش ببندد نه اینکه با یادآوری هر خاطره ای، انگار لیموترش خورده اید و قیافه تان در هم بشود.
خلاصه و لب مطلب این میشود که معاشقه خودتان را فدای هیچ چیزی نکنید. بهتر اینکه بگویم، همه چیز را فدای معاشقه بکنید. خوب ببوسید و لمس کنید و بو کنید که دیگر گیرتان نمی آید. هیچ اشکالی هم به آن وارد نیست… گاهی لطافت، گاهی شیطنت گاهی هم خارج از دایره عرف و شرع… کلام آخر هم اینکه هیجان را فراموش نکنید. هیجان عین فلفل سیاه و زرد چوبه برای غذا میماند… تندش کنید که فراموشتان نشود…

پ.ن) آقا جان هر چه از ما شنیدید را فراموش کنید. به من چه معاشقه آدمها… همان سیستم سنتی را اجرا کنند که آقا ده گ

ز جلوی خانم راه میرود و خانم هم از معاشقه، فقط یورشهای شبانه را میبیند که حالا شاید دو سه تا بوس شتری هم، آقا از خودش در میکند. پیر هم میشوند و نمیفهمند که چه چیزی را از دست داده اند.