دختران دانشگاهمان

آدم انتقام جویی نیستم… مثل شتر هم کینه ای نیستم… اما یک چیزی اینجایم گیر کرده که اگر نگویم میمیرم ( مفسده نکنید… اینجایم همان گلویم است نه جای دیگر)… آن قدیمها بزرگترین انگیزه من برای دانشگاه رفتن، مختلط بودن آن بود… با خودم همیشه تصور یک دانشگاه بزرگ را میکردم که پسر ها و دخترها گله به گله ( به ضمه گ نه فتحه) توی حیاط روی چمن ها ولو شده اند و دل وقلوه رد و بدل میکنند و اینها… خوب از یک بچه شهرستانی ساده مثل من چه تصور بهتری میرفت؟ به هر حال وقتی اسمم را توی روزنامه دیدم، تا چشمم را میبستم، خودم را وسط یک اتمسفر سیندرلایی و اینها پیدا میکردم ( که من البته نقش شاهزاده را داشتم)…

خلاصه آمدیم تهران و شدیم دانشجوی مملکت… خیلی سعی میکردیم به خودمان برسیم به قول خودشان دخترکش بشویم ( مجددا به ضمه ک و نه کسره)…

ولی هر چه خیال پردازی کرده بودیم، به باد فنا رفت… نمیدانم امکان دارد که روزی روزگاری یکی از دختران دانشگاه ما، اینجا را بخواند یا نه… اما فرض میکنم که یکی از آنها عاقبت اینجا را میخواند و بفهمد که چه ظلمی به ما کرده اند…

نفهمیدم چرا دختران هم دوره ما اینقدر از ما فراری بودند…شاید بابت سر و وضع و تیپمان بود… مطمئن نیستم… مثلا شلوارهایمان خیلی “پیله” داشت…مثلا هر طرف پنج تا… کمی هم گشاد…کمی که نه… هر شلوارمان حدودا یک طاقه پارچه برده بود… حالا پشت مو هم کمی داشتیم…سبیل هم گاهی… گاهی (فقط گاهی) هم با کت و شلوار، کتانی سفید میپوشیدیم… اما اینها دلیل میشود که کسی از کسی فرار کند؟

ما خیلی سعی میکردم روشنفکرانه با آنها برخورد کنیم… مثلا شماره تلفنمان را محترمانه به آنها میدادیم… حالا یا روی کاغذ مینوشتیم و پرتش میکردیم توی کیفشان یا جهت اطلاع عموم (مجددا به ضمه ع و نه فتحه)،روی وایت برد مینوشتیم… اما محض رضای خدا یکیشان هم زنگ نزد… خب البته کمی تلفن کردن به ما هم دردسر داشت… ما که خوابگاه بودیم…وقتی شماره تلفن میدادیم، یک دستور العمل چند خطی هم ضمیمه میکردیم… مثلا مینوشتیم که” با شماره خوابگاه که تماس گرفتید، احتمالا پرویز پلنگ (نگهبان خوابگاه) گوشی را بر میدارد… بگویید وصل کند واحد مثلا چهار… حتما بگو خواهر یا دختر خاله ای چیزی هستی… وصل که شد واحد چهار، یکی (که من نیستم) گوشی را برمیدارد… صدایت را کمی کلفت کن و بهش بگو با اتاق مثلا ۴۰۱، آقای فلانی کار دارم …پدرش هستم… “

به همین سادگی… حالا کمی امکان دارد دردسر داشته باشد… اما عشق که این حرفها را نمیشناسد… ولی دریغ از یک تماس…

نفهمیدم چرا هیچ کدام از دختران دانشگاه ما، حتی یک لبخند هم به روی ما نزدند… آدم مگرچند بار میرود دانشگاه؟ همین کارها میکردند که یکی مثل جعفر ، یک هفته را توی بازداشتگاه آب خنک خورد… ماجرایش خیلی پیچیده نبود… آقا، جعفر عاشق یکی توی دانشگاه شد… طرف به قول شما جوانها، پا نداد… جعفر زد به سیم آخر… رفت یک دختر خیابانی را برد توی آسانسور ساختمان اسکان که کمی آب خنک روی آتش دلش بریزد… آنقدر آسانسور را بالا و پایین زد و نگذاشت در آسانسور باز و بسته شود که وسط راه آسانسور متلاشی شد و دو ساعت حبس شدند…آخر سر هم آمدند و نجاتشان دادند و پلیس، جعفر را با پس گردنی با خودش برد… گناه جعفر چه بود مگر؟

البته کمی اختلاف فرهنگی هم بین دخترها و ماها وجود داشت… نمیدانم…مثلا آنها اهل اسکی و اسب دوانی بودند… اما ما فوقش گل کوچیک با پای برهنه… یا آنها معمولا مسافرت میرفتند با هواپیما آنهم اروپا…ما فوقش با اتوبوس مسافرت میرفتیم شهرستان خودمان… ناهار هم ما مجبور بودیم فضولات ناهارخوری دانشگاه را بخوریم اما آنها مجبور نبودند… ولی اینها اصلا دلیل میشود؟ اینهمه فردین و وثوقی فیلم شاهزاده و گدا بازی کردند… پس میشود…

تازه گاهی وقتها سعی میکردیم COOL بازی هم بکنیم و برویم توی دلشان… اما نمیشد… یک بار ما را برده بودند اردو… باید یک روز توی بیابان کار میکردیم… از شب قبلش، کله هایمان را با نمره چهار زدیم و همه مان هم یک کلاه بافتنی سیاه سرمان گذاشتیم… با شلوار خمره ای پلنگی… کمی ناجور شده بودیم اما نه خیلی… فردایش،اصلا دخترها نمیتوانستند کار کنند…از زور خنده… گاهی یک چیزهایی توی مایه کله کمبزه و اینها هم میشنیدیم که رد و بدل میکردند…

. نامردها…

من که به سهم خودم شما را نمی بخشم… آخر سر همشان هم زود ازدواج کردند… انگار که نه انگار اینهمه آدم کشته فتاده در این دانشگاه بوده… خوب درست است که کمی ما با شوهرهای شما فرق داشتیم… مثلا آنها کمی خانه و زندگی داشتند… خب دانشگاه، خوابگاه متاهلی که داشت… یک اجاق گاز سه شعله و قوری کتری و چند تا لگن و افتابه و اینها هم خودمان میخریدیم و زندگیمان را آنجا شروع میکردیم… مهم عشق بود…نه؟…احتمالا نه…

اگر آنها ماشین داشتند، ما هم اتوبوس در اختیارمان بود… نه دردسر جای پارک و تعویض روغن و نه هیچ چیز دیگر…

یک چند تا مشکل کوچک هم بود که یک جوری حلشان میکردیم… سربازی و شغل و خانه و پول و اینها… مهم نبود که…

به هر حال آن دنیا سر پل صراط، ما هستیم و آنجا میبینمتان…

چرا؟

فکرش را بکن… یک شب سرد بارانی پاییزی… یک کیوسک زرد تلفن، سر یک چهار راه خلوت، زیر نور قرمز چشمک زن چراغ راهنمایی… صدای مست تو آنور خط…و قلب من که حالا تندتر از همیشه میزند… منتظر برای شنیدن زمزمه دوستت دارم های یواشکی تو…

تلفن پدرسگ… حالا نصف شبی از کجا یک سکه دیگر گیر بیاورم و به شکم کارخورده تو بریزم… تف به تو و بوق اشغال تو و گراهام بل…

توپولف پدرسگ

خب به میمینت و سلامتی یکی دیگر از توپولفها هم نابود شد… همیشه نیمه خالی لیوان را نگاه نکنید که یک هواپیما زمین خورده و ۱۶۸ نفر هم مرده اند…نیمه پر لیوان میگوید یک توپولف از ناوگان هوایی، حذف شده است…این خبر خوبی است… یک توپولف کمتر…زندگی بهتر…

بگذریم… امروز سر صبح اخبار را باز کردیم تا ببینیم در این دنیای بیشعور چه اتفاق خوبی دارد رخ میدهد… تیتر همه خبرها توپولف ما بود… از عکس و فیلمهایی که نشان میدادند معلوم بود که کلهم از این هواپیما فقط یک نصفه بال باقی مانده بود و دو تا گواهینامه پایه دو رانندگی و یک گودال عظیم…به جز اینها چیز دیگری اخبار نشان نداد… که البته امیدوارم خلبانها با آن گواهینامه ها پشت فرمان هواپیما نبوده باشند…

به هر حال فکر نکنید که من ماجراجویی نکرده ام و سوار توپولف نشده ام…. چرا سوار شدم…. به اندازه موهای سر شما سوار شده ام… فکر میکنید آنوقتها که میرفتیم جنوب سر پروژه که دو لقمه نان حلال سر سفره بگذاریم، با چه میرفتیم؟ کنکورد که نبود….همین توپولفها بودند دیگر…

آقا میرفتیم سوار بشویم… تنها هواپیمایی بود که مهماندار، همان جلوی پله ها می ایستاد و تک تک مسافر ها را از زیر قرآن، دو سه بار رد میکرد و حلالیت میطلبید… یک جوری به دل همه می افتاد که این سفر، همان سفر آخر و آخرت است… خب شمایل این هواپیما و چفت و بستش درست مثل اتوبوسهای دوطبقه خط شوش- شاعبدالعظیم می ماند ( راستی این اتوبوسها هنوز هستند؟)…

طفلک این هواپیما جثه آنچنانی هم که ندارد …دو سه تا پله بالا میرفتیم میرسیدیم به در ورودی… البته در که نبود بیشتر به پنجره ورودی میخورد، آنقدر که باید خم میشدیم تا وارد هواپیما شویم… آنقدر خم که حتما دستت را باید حفاظ پشتت میکردی که دل و دین و ایمان کسی را بر باد ندهی….

تفریح وقتی شروع میشد که وارد هواپیما میشدیم…. نه اینکه راهروها کمی تنگ بودند، دیگر راه رفتن کمی مثل حرکات موزون میشد…مجبور بودیم پیچ و تاب بخوریم تا از بین نیمکتهایش رد شویم… تازه اگر شانس می آوردیم یکی از این مهمانداران توی راهرو نایستاده باشد تا مردم را راهنمایی کند…آنوقت بود که مجبور بودی با یک ترفند بی ناموسی رد بشوی و همه جای بدنت را با همه جای بدنش آشنا کنی… (اشتباه فکر نکنید… مهماندارها گاهی وقتها، مرد هستند)

خلاصه… پیدا کردن صندلی کار سختی نبود… البته توی همین هواپیمای نقلی، این روس های نامرد تا میتوانسته اند، صندلی چپانده اند… یک چیزی توی مایه خرما چین… وگرنه فکر میکنید چطور ۱۶۸ نفر توی توپولوف جا میگیرد؟ مثل این است که ۱۱ نفر را مثلا سوار رنو بکنی… نه اینکه نمیشود… میشود… اما با کمی فشار و لگد…

بگذریم… آقا صندلی را پیدا میکردیم و مینشستیم…. حالا سلام و صلوات میفرستادیم که بغل دستی ما یک آدم ایکس لارژی چیزی نباشد که تا خود مقصد، آرنجش ریز فک ما جا خوش کند…

سرتان را درد نمیاورم… همه را مثل پازل سوار میکردند… تا خود ته هواپیما و بوفه هواپیما و روی چرخ و دم در مستراح ، آدم نشسته بود….سلانه سلانه شروع میکرد به حرکت روی باند… یک مهماندار هم می آمد و نکات ایمنی را گوشزد میکرد… گو اینکه خودش هم بهتر میدانست که توپولف هیچ نکته ایمنی را لازم ندارد…. اگر بخواهد بخورد زمین، هیچ کدام از ائمه هم جلودارش نمیشود… برای همین کسی حرفهای مهماندار را خیلی جدی نمیگرفت و یک جورهایی هر کس مشغول مغفرت از درگاه الهی بود….

همچین که شروع به تیک آف میکرد، احساس میکرد ی روی یک گاو وحشی، زین پکیده ای بسته اند و سوارش شده ای و دارد مثل باد میدود…. تکان های افقی و عمودی در راستای تمام محورهای مختصات ( همان xوyوz… یادتان که هست؟) تمام صندلی ها و در و پنجره و مهماندار و سقف میلرزیدند… خلاصه زور میزد و از زمین کنده میشد…. همه هم سعی میکردند قیافه ریلکسی به خودشان بگیرند که انگاری سوار بوئینگ شده اند…. خود من هر بار حین تیک آف، خواهر و مادر استالین و گورباچف و یلتسین و پوتین را نوازش میدادم…

>

خلاصه معمولا هر پرواز دو ساعتی با توپولف باعث میشد تمام گناهان مسافران بخشیده بشود و یک گوشه ای از بهشت را به نامشان بزنند…

موقع نشستن هم عادت داشتیم دیگر… درست مثل این بود که یک تیکه تاپاله گرم را توی دستت بگیری و محکم بکوبی روی آسفالت…. توپولوف هم درست مثل همان تاپاله با آسفالت یکی میشد… تازه اگر گوشت چندانی به بدنت نداشته باشی، درست مثل این میماند که خودت را مثل تاپاله روی آسفالت کوبیده اند….

در هر حال ما هم سوار توپولف شده ایم و لذتش را برده ایم… پا بدهد باز هم سوار میشویم… آصلا آنقدر سوار میشویم تا همه آنها را به زمین گرم بزنیم و نسل توپولوف حرامزاده را منقرض کنیم… اصلا میدانید چیست؟ ما ایرانی ها را گذاشته اند تا نسل هواپیماهای اسقاطی را از روی زمین برداریم… قیمت انهدام هر توپولف هم معادل جان ۱۶۸ نفر ایرانی… اگر پایه اید بسم ا…

بعد نوشت: الان فهمیدیم که ما هم چهار نفر را در این توپولف از دست داده ایم…دوری است و نبود یک شانه فراخ برای گریه کردن…