Again you Friday

باز هم جمعه آمد…شما که من را میشناسید… با جمعه رابطه خوبی ندارم… روزهای جمعه درست میشوم مثل یک چراغ قوه بی قوه… حوصله هیچ کس و ناکسی را هم ندارم… مثل سگ بداخلاق و پاچه گیر میشوم… می افتم به یاوه گویی… درست مثل یک آدم مست و پاتیل که کلون پشت درب دهانش را باز میکند و زیر و روی خودش را بی مباحا در طبق اخلاص میریزد….

حالا شما هم به بزرگی خودتان ببخشید…طبق روال خیلی از جمعه ها، دو سه پاراگراف براده مینویسم که سر و ته ندارند و پستش میکنم اینجا و بعدش هم تعطیلات آخر هفته …

جدیدا، شدیدا به پسر حسودی میکنم… الان حدود پانزده ماه میشود که ما را پدر کرده و پدرمان را هم تا حدی در آورده… تا حالا به حس “شادی” و “آزادی” ، در چشم هیچ بچه ای، از نزدیک نگاه نکرده بودم… خدای نکرده فلان که نبوده ام که به بچه مردم زیاد نگاه کنم… اما حالا که دقت میکنم، میبینم که پسرک اساسا شاد و بی خیال است… هیچ چیز این دنیا را هم به فلان جایش هم حساب نمیکند… اینقدر راحت میشود خنده اش انداخت…چیزی که مدتهاست ما آدم بزرگها فراموش کرده ایم… البته ما آدم بزرگهای آسیایی… فکر کنم همه قاره ها، مثل ما نباشند… آین فرنگی های ماتحت نشسته که به ترک دیوار هم خنده شان میگیرد…. اما حالا چه بشود که ما لبمان را به یک لبخند مهمان کنیم… همین عکسهای خانوادگی خودمان را یک نگاهی بیاندازیم، همه چیز روشن میشود…. مثلا میرویم عروسی و با عروس و داماد عکس میگیریم…به قیافه ها که نگاه میکنی ، انگار با پس گردنی به عروسی دعوتمان کرده اند…آنقدر که این ابروهایمان به هم گره خورده است و دو گوشه لبهایمان تا نزدیک نافمان پایین آمده است… راستی چرا اینطوریم؟

البته حق هم داریم… ما همیشه یک ماجرایی داریم که دریای دلمان را متلاطم کند و خنده های ما را بکشد…مربوط به یک دهه و دو دهه هم نمیشود…ازقدیم همینطور بوده… همیشه یکی بوده که انگولکمان کند ( تازه اگر تجاوز نکند)… همیشه باید جنگ کنیم…همیشه مواظب “دشمن” باشیم…همه دنیا برای ما کیسه دوخته اند و ازاین اوهام و خیالات…خب پس خیلی سرمان شلوغ است… این است که نمیخندیم.

آقا بگذریم… این مردک مایکل جکسون هم مرد… تا قبل از مرگش، دو سه هفته ای همه خبرگزاری ها از ایران میگفتند… اما مرگ این آدم ۷۲ کیلویی، کل اخبار ملت ۷۲ میلیونی ما را زد کنار… کسی نمیگوید خرمان به چند من… البته به عقیده من همیشه همینطور بوده است…. اخبارایران و چین و عراق و طالبان و افغانستان، درست مثل پیام های بازرگانی بین فیلم سینمایی میمانند… تا نوبت به آنها میرسد ملتشان یاد ش.ا.ش و مستراح می افتند و تلویزیون را ول میکنند…

بگذریم… آقاجان… اخلاقمان حسابی برگشته است… قبلا ها هر از چندگاهی خاطره ای از یک جایمان در می آوردیم و مینوشیتیم اینجا و دور هم به خودمان میخندیدیم…یا کمی نصیحت های بی ناموسی میکردیم شما را… از همینهایی که مثلا فرنچ کیس فرقش با بوس خرکی یا همان ماچ آبدار چیست و اینکه چه کار کنید که زندگی خصوصی تان مثل شهر بازی مفرح شود…. اما حالا لامصب نمی آید… اصلا رویش نمیشود که بیاید… اتفاقا موقعش الان بود که روحیه بدهی…درست مثل زنگ تفریح وسط کلاس ریاضی مهندسی…میچسبید…اما دریغ از این چشمه کم آب که امروز مثقالی هم آب تراوش نمیکند…

اما… این نصیجت پدرانه ما را قبول کنید که اگر در هر کاری روحیه را ببازید، زندگیتان را باخته اید (یکی نیست اینها را به خود من بگوید)… کمرتان را راست کنید و زل بزنید توی چشمهای لوچ روزگار… اصلا میدانید چیست؟ یک قانون کلی این وسط وجود دارد…. آدم همیشه از جاهایی شانس می آورد و موفق میشود که فکرش را هم نمیکند…نشنیده اید که میگویند ” طرف از ک*ن شانس آورده است”؟…این عضو حیاتی بدن، نماد همان جایی است که عمرا فکرش را نمیکرده اید… بنابراین دل قوی دار که صبح سحر نزدیک است… از آن عضو حیاتی هم غافل نشوید …

و من اله توفیق

امشب را سحر نکن

عزیزم…
گفتم نرو… اما رفتی…
عزیزم…امشب بی تو تنها چه کنم؟ به تو گفتم خسته از کبودی زیر چشمهایت هستم… فردا شاید اصلا نیایی… ونیامدی… عزیزم امشب کجا خوابیدی؟ اصلا خوابیدی؟ عزیزم… انگشتهای ظریفت زیر پای کسی نمانده؟… دیشب به تو گفتم نرو… اما رفتی… گفتی اگر نیامدم، شبها زیر سقف آسمان دراز بکش و به ماه نگاه کن تا رقص تو را در نور نقره ایش ببینم… تو هم همین کار را میکنی؟ شاید اتاقی که در آن خوابیدی، پنجره نداشته باشد… آنوقت ماه را چطور میبینی؟ اگر پنجره نداشته باشد، هوا سنگین میشود… نفس سخت بالا می آید… اما نه… به پنجره که نیست… من الان زیر سقف آسمانم…اما باز هم نفسم بالا نمی آید…
عزیزم امشب بغض تو را دارم… میترسم به اتاقت بروم… طاقتش را ندارم… آن قاب عکس گوشه اتاقت… همان که تو در آن نشسته ای… نکند همان قاب عکس، بشود یادگاری تو به من؟…نه! مگر ممکن است؟
از فردا صبح میترسم… میترسم که تو درب کهنه این خانه ماتم زده را نزنی… یا اینکه کلاغ سیاهی از روی دیوار سرک بکشد و بگوید که تو نمی آیی… حتما همان کلاغ سیاه به من نمیگوید زیر کدام خاک مرطوب خوابیده ای…
امشب میمیرم… از غصه بی تو بودن میمیرم… کنار حوض آب مینشینم… همه شمعدانی ها مثل من شده اند… کمرشان خم شده… آنها هم عاشقت بوده اند… هنوز هم عاشقتند…
خدایا امشب را سحر نکن… من از فردا میترسم… از اینکه تو نیایی… از اینکه یقین کنم که آنچه امشب بر من میگذرد، کابوس نیست و همان قاب عکس “تو” بشود همدم عمر من…
عزیزم… گفتم نرو… اما رفتی…
کاش قبل از رفتنت میگفتمت که چقدر دوستت دارم… کاش به تو میگفتم که بوی تنت، سمفونی شبهای من است… بی تو در سکوت مرگ، میخوابم…به امید آنکه دوباره بیدار نشوم…
عزیزم… تو اشکت راحت در می آمد…حتی بال خونی کبوتری هم میتوانست پهنه صورتت را خیس کند… نکند امشب کسی اشکت را در بیاورد… من که نیستم تا سرت را روی شانه ام بگذاری و هق هق ات را خالی کنی…
عزیزم… امشب چقدر جای تو اینجا خالیست… چه کنم اگر فردا نیایی؟

خدای ما را چه شده؟

همه چیز این دنیا عوض شده است… حتی اخلاق خدای ما… خدایی را که من قبلا میشناختم، زمین تا آسمان با خدای امروزم فرق میکند. نمیدانم ماجرا چیست…اما حس میکنم دیگر حوصله ندارد. قبلاها خدای من خوش اخلاق تر بود… دیدنش راحت تر بود… جای پایش، همه جای زندگی من بود…. هر جا که میرفتم، سایه اش جلو تر از من بود….

خدای دیروز من، دنیایش دار مکافات بود… اما امروز حوصله مجازات هیچ گناهی را ندارد… انگار سرش جای دیگری گرم است… لابد آدمهای بهتری توی این دنیا هستند و دارد از بالا تماشایشان میکند و گاهی هم قلقلکشان میدهد…

قدیمها خدای من دلش نازکتر بود… یتیم شدن “دخترک” را نمیتوانست تحمل کند… بی دختر شدن “پدر” را هم نمیتوانست ببیند… اما امروز، همه اینها را میبیند و مثل باد بهاری از کنارشان میوزد و میرود…. آنقدر سبک و بی صدا که حتی خاکی هم بلد نمیشود… لابد آنقدر از این چیز ها در این دنیای خاکستری دیده که برایش از طلوع خورشید هم عادی تر شده است…

اصلا میدانید چیست؟ خدای من یک جورهایی عادتهای قدیمش را فراموش کرده… قبلا ها میگفت که من زیبا هستم و زیبایی را هم دوست دارم… اما امروز به نظر، زیبایی را هم دیگر دوست ندارد وگرنه کاری میکرد که دوباره ابرهای آسمانش ببارند و این خاک ترک خورده زمین را خیس کنند… خسته شدیم از بس این باد وحشی در کویر جولان بدهد و خاک خشک را در آسمان به رقص درآورد و زوزه اش موی تنمان را سیخ کند…

همه چیز این دنیا عوض شده است… حتی اخلاق خدایمان هم برگشته است…