این سگ وحشی

ما همه اش میخواهیم تقیه کنیم و راه تزکیه نفس را پیش بگیریم و به حرمت زن و بچه مردم که اینجا را میخوانند، پست هجده پلاس ننویسیم… اما لامروت مگر روزگار اجازه میدهد؟ دائم یک داستانی، حدیثی یا فیلمی پیش می آید و ما را وادار میکند که با چکش بزنیم و این تابو را خرد و خمیر کنیم… خب فلسفه بازی بس است و برویم سر اصل ماجرا… آقا ما یک مدت پیش ماجرای یک دوست چاقی را برایتان نوشتیم که با همسرش به مدت چند سالی به صورت خواهر و برادری زندگی کرده اند و هیچ رفت و آمد و دید و بازدیدی به مناطق ممنوعه همدیگرنداشته اند و همه این منطقه مفرح ، درست مثل دشت های نوادا، بکر و دست نخورده مانده بود… حالا ماجرای این دوستمان را نمیخواهم دوباره بنویسم و اگر میخواهید خودتان برویم و بخوانید… نکته در اینجاست که بعد از مدتها دوباره یک ملاقاتی با این دوستم داشتم… اول از همه صورت گل انداخته و لبهای خندانش، به راحتی نشان داد که از آن افسردگی و یرقان بیرون آمده و کاملا دل خجسته ای پیدا کرده است… خودش به حرف آمد و خیلی خلاصه گفت که “طلاق گرفتیم”… میگفت که بالاخره مثل دو آدم متشخص، نشستیم و فکرهایمان را کردیم و در آخر صمیمانه دست همدیگر را فشردیم ، برای همدیگر آرزوی موفقیت کردیم و جدا شدیم و هر کسی رفت به دنبال کار خودش… انگار که نه خانی آمده و نه خانی رفته است… همانطور که از مادر زائیده شده بودید… بدنه و فنی سالم…

من، اول مثل هر آدم سنتی دیگری، شوکه شدم و شروع به داد و فریاد که احمق، چرا اینکار را کردی؟ زندگی چند ساله ای که درست کرده بودی رابه فنا دادی که چه؟ و خلاصه از این حرفهای صد من یک غاز… کمی بعد، از خر شیطان آمدم پایین و به حرفهایش گوش دادم… دیدم که بد هم نمیگوید… میگفت خلاص شده ام… میگفت این روزها با یکی دیگر هستم که آنچه میخواهم را به خوبی بر آورده میکند بدون اینکه عذاب وجدان “خیانت” کردن از سر و گوشم بالا برود… همه چیز زندگیم آمده سر جایش… صبح ها کار میکنم…عصر ها خوشگذارنی میکنم و شبها در بازوی های گرم کسی –بدون اینکه به کس دیگری فکر کنم- آرام میگیرم… میگفت قبلا ها که اینطور نبود…صبحها در فکر آن کس دیگر بودم…عصر ها چون آن کس دیگر نبود، به من خوش نمیگذشت و شبها “در کنار” کسی ، نا آرام میخوابیدم… امروز همه چیز مثل ساعت کار میکند… لذت دارد این زندگی…

خیلی حرف زد…همه درست بودند… آنقدر که فکر کردم و بیایم و یک بار دیگر اینجا فریاد بزنم که ایهاالناس از این غریزه اصلی، غافل نشوید… این غریزه درست مثل یک سگ شکاری خطرناک است که از بچگی با شما بزرگ شده است… اگر درست تربیت و تغذیه اش کردید و اورا به گردش بردید، برایتان میشود یک دوست وفادار که تا دم مرگتان، یا خودش با شماست یا خاطره شیرینش… اما اگر به او بی توجهی کنید و در خانه حبسش کنید و غذای بد به او دهید، میشود یک سگ همیشه گرسنه و وحشی که خون جلوی چشمهایش را میگیرد و امانتان را میبرد… آنقدر پارس میکند که یک ثانیه هم چشم نتوانید روی هم بگذارید…

همه این حرفهای را توی چندین پست قدیمی گفته ام و همه تکراریند…اما مهم هستند… دوباره گفتنشان هم هیچ اشکالی ندارد… این دوست من میگفت که حالا من حرمت همه چیز را میتوانم حفظ کنم… از ران سفید منشیمان بگیر، برو تا عشوه دختران خیابان… همه امروز برایم یک نسیم خنکند که توی طوفان خوشی های خودم گم میشوند و محلی از اِعراب ندارند… میگفت، نمیدانی که وقتی بی هوا از پس گردنم یک بوسه میبرد و رد میشود، چقدر لذت میبرم و تا مدتی مثل فیلم ، از اول برای خودم پخشش میکنم… یک چیز ساده که هیچ وقت نمیدانسته ام…

خلاصه من شما را به طلاق ترغیب نمیکنم… هنوز به عقیده من، طلاق، اعتراف به خطا میباشد که اگر کمی به خودتان احترام بگذارید، راضی نمیشوید که تن به آن بدهید. اما ماجرا این است که آدمها توی دلشان یک حفره ای باقی میماند که خودشان خبر از آن ندارند… فقط میبینند که این قلب بی صاحاب صدایی از خودش نمیدهد… جاهایی که باید تند بزند، مثل بز می ایستد و وقتهایی که باید رام باشد، یورتمه میرود… ماجرا خیلی ساده است… خیلی چیزها به همان داستان خصوصی شما بر میگردد… به همان مهمانی شبانه دو نفری که گاهی توی فضای قرمز و نارنجی رخ میدهد و گاهی هم ته زیر زمینی نمور که دائم دعا میکنید که از آن خلاص شوید…

خودتان حلش کنید…هر طوری که صلاحتان است

Roller Coaster

“آقای عزیزی”، یک ایمیل نسبتا مفصل برایم زده بود و اعتراض نسبتا به حقی کرده بود. میگفت که پستهای طنزی که اینجا میگذارم، اگر چه گاهی لبخند را بر روی لبهایش می آورند، اما خیلی از آنها “سر و ته” درست و مشخصی ندارند… منظورش این بود که که هر داستانی ولو که طنز باشد، باید در آخرش یک نتیجه گیری منسجمی با خودش بیاورد…یا به عبارت دیگر، خواننده باید پیامی، نکته ای چیزی، ته ماجرا دستگیرش شود

تا حدی با این “آقای عزیز” موافقم… اما من همیشه اعتقاد دارم که “هدف” یک داستان طنز -و نه هجو- لزوما میتواند “نتیجه” آخر داستان نباشد… میتواند هدفش این باشد که فقط کسی را بخنداند… یک داستان جدی -متضاد طنز- درست مثل اتوبوس تهران-چالوس میماند… تهران سوار میشوی و انتظار هم داری که چالوس پیاده شوی…یک نتیجه منطقی و واضح…اما طنز لزوما اینطور نیست… طنز مثل ترن هوایی میماند… سوار میشوی، بالا و پایین میروی، هیجان میگیری و زیر دلت خالی میشود… آخر سر هم، همان جایی پیاده میشوی، که سوار شده ای…به جای جدیدی نمیرسی و فقط فکر همان هیجان و بالا و پایین رفتنها برایت باقی میماند

البته این فقط نظر من بود که به خود آقای عزیز هم گفتم…حالا نمیدانم شما با کداممان موافق ترید؟

آپشن

اصولا به عقیده من، ماشین باید ساده باشد. یعنی نباید دنگ و فنگ و ادا و اصول داشته باشد. کلهم، چهار تا چرخ و یک شاسی و فرمان و دنده کفایت میکند… حالا اگر برف پاک کن هم داشت که فبهاالمراد، نداشت هم که به چپ اسب فلانی… مثلا همین پیکان خودمان… فکر کرده اید مثلا مغزهای انباشته شده در شرکت ایران خودرو و چند کرور مهندس مکانیک ویلان و سیلان در این کارخانه، عرضه این را نداشته اند در این چهل سال که این قوطی را از تالبوت انگلیسی ها تحویل گرفته اند، کمی آن را بهبود و ارتقا دهند؟ چرا! خوب هم میتوانسته اند…اما نکرده اند. خوبی پیکان این است که به حکم سادگی اش، هر ننه قمر و عمله ای میتواند آن را تعمیر کند. ببینید ماجرا چقدر پیش پا افتاده است که “حاج احمد ماس بند” (خدابیامرز سر کوچه خانه سابق ما بساط ماست بندی و شیر برنج و سر شیر واینها داشت) بدون هیچ تحصیلات مرتبطی، میتوانست موتور هر پیکانی را کمپلت پایین بیاورد و دوباره سر هم کند… حالا بماند که گاهی رگه های چرب روغن موتور را میشد توی ماستهایش پیدا کرد، اما منظور اینکه نه دردسری دارد این ماشین نه افاده ای

حالا چه شده که من یاد این ماجرا افتاده ام؟ ماههای اولی که آمده بودیم دیار غربت، یک ماشین آبی دست دوم تمیز خریدیم که از نظر “آپشن” و ” ادا و اصول” به قول معروف آخَرش بود. این ماشین، هر کاری که بگویی، میتوانست بکند… جلویش درست مثل کابین خلبان بود، از بس که کلید و دکمه ودستگیره و لامپ و سایر زوائد داشت. ما هم که از ایران آمده بودیم و با تکنولوژی ترین ماشین که تا آنموقع رانده بودیم-البته بعد از پیکان جوانان- همان رنوی کذایی بوده که داستانش را یک روزی برایتان گفته بودم… خلاصه هیجان زده بودیم از این همه “چیز” که این ماشین داشت…اینقدر که، روزهای تعطیل، بساط تخمه و آجیلمان را برمیداشتیم و توی ماشین مینشستیم و شروع به تفحص و تحقیق در باره آپشنها میکردم (البته جایی نمیرفتیم…همینجور توی پارکینگ میماندیم)

همه این قرتی بازی ها برایمان بعد از چند ماه عادی شد… یک روز از سر کار با این ماشین آبی بر میگشتم خانه…مطابق روال عادی، ضبط ماشین بود و شیشه سمت راننده پایین و دست من تا نصفه از پنجره بیرون…تیپ همین راننده های خطی ونک-آزادی… بدتر از همه اینکه توی هپروت هم بودم…مثل همیشه… نفهمیدم چه شد و یک چاله به این عظمت (شاید هم بزرگتر)پرید زیر چرخ ماشین… یک صدای خرکی و آمد و بعد از آن هم ماشین افتاد به بندری زدن… فهمیدم که چرخ ترکیده است (صحیح تر اینکه پکیده بود)…زدم کنار… وسط یک جاده خلوت و متروک…باد سرد پائیزی و آفتاب دم غروب و یک سری کلاغ که جو گیر شده بودند و بالای سرم ادای لاشخورها را در می آوردند و میچرخیدند… هیچ کدام از این شرایط ترسناک، دلم را حتی اندکی هم نلرزاند… خوب چیزی نبود… پنچر شده است، چرخش را عوض میکنم… کار سه سوت و بلکم هم دو سوت است… خیلی ریلکس چرخ زاپاس را در آوردم و برای اینکه خودی جلوی آن ادمهای احتمالی که شاید پشت پنجره خانه های مرموز آن طرف خیابان، داشتند من را تماشا میکردند، ادای این شوفرهای اتوبوسهای لوانتور را هم در می آوردم… جک را زدم زیر ماشین… آچار چرخ را در آوردم… پنج تا پیچ داشت… چهار تا را به طرفه العینی در آوردم… به پنجمی که رسیدم، دیدم آچار به پیچ نمیخورد… نسبتشان، چیزی شبیه نسبت مثلا نامجو بود به رضا زاده… هر چه زور زدم که این پیچ بی صاحاب مانده را در آچار فرو کنم، نشد که نشد… همانجا یاد مربی طرح کاد دبیرستان افتادم… اتومکانیکی میرفتیم… میخواستیم چرخ یک رنو را عوض کنیم…نیم ساعت سه نفری تلاش کردیم، اما نتوانستیم پیچهای رینگ را در سوراخهای چرخ فرو کنیم… مربی مان گفت شما الان توی روز روشن سه نفری نمیتونید یک میله را توی این سوراخ گشاد فرو بکنید؛ آنوقت دو صباح دیگر چطوری این کار را در تاریکی، آنهم زیر لحاف میخواهید انجام دهید؟

خلاصه… نشد که نشد… پیچ پنجم سر جایش ماند… رفتم سراغ دفترچه راهنمای ماشین… یک کتابی بود به قطر دو جلد از تاریخ تمدن ویلدورانت… ده دقیقه ای طول کشید که تازه فصل تایر و چرخش را پیدا کنم… خواندمش…بی پدر توی پاورقی نوشته بود که برای ایمنی بیشتر، همه چرخها، یک پیچ ضد دزد دارند که برای باز کر

دنشان، آچار مخصوص میخواهید که در فلان جای ماشین تعبیه شده است… رفتم فلان جای ماشین…نبود… همه فلان جاهای دیگر ماشین را هم گشتم…نبود که نبود… حالا هوا هم تاریک شده و کلاغ ها واقعا به هیبت لاشخور در آمده اند… تلفنم را برمیدارم و زنگ میزنم به نمایندگی و ماجرا را میگویم… طرف پوزخندی میزند(توی مایه های داداش ر*دی)…بعد میگوید باید ماشین را بیاوری اینجا…هزار تا از این اچارها داریم، باید ببینیم کدامشان میخورد…خلاصه چهار تا فحش به طرف و ماشین و نمایندگی و پیچ ضد دزد میدهم و با بدبختی یکی از اینها که ماشین بکسل میکند را پیدا میکنم و با خواهش میکنم و جان مادرت، راضی مشود که من را تا نمایندگی برساند… نیم ساعت بعد میرسم نمایندگی و مجبور میشوم آچار را به قیمت گزافی بخرم… همانجا چرخ را عوض میکنم… اچار و بساطم را جمع میکنم و میگذارم توی کیف و یکهو یک صدا جرینگی می آید و یک چیزی از توی کیف می افتد بیرون… همان آچار ضد دزد گمشده پدرسگ بود…کارد میزدید، خونم در نمی آمد… پول آچار اضافه و بکسل ماشین، دردسر و اینها برای اینکه روزی روزگاری یکی نیاید چرخ ماشینمان را ببرد… حالا هم آن ماشین را فروخته ام و آن یک آچار اضافی را برای عبرت خودم و همسایه ها، زده ام به دیوار پارکینگ

اینها را گفتم که آقا جان دنبال آپشن و اینها نروید… به ولای علی همینکه چهار چرخ داشته باشد و راه برود، کافیست