سال نو ِ میلادی

تا چند ساعت دیگر سال ۲۰۰۹ تمام میشود و اگر همه چیز خوب پیش برود، بی حرف پیش، بعد از آن، سال ۲۰۱۰ شروع میگردد. ابدا هیجان زده نیستم  و هیچ نکته مثبتی نسبت به سال قبل در آن نمی بینم، مگر اینکه سال جدید بر دو و پنج بخش پذیر است و سال قبلی نبود…که آنهم خیلی مهم نیست. خوبی سالهای میلادی –درکنار باقی بدی هایش- این است که تحویلشان، همیشه ساعت دوازده شب است. در نتیجه گرفتار آقای ایرج ملک پور نمیشویم که ببینیم امسال چه خوابی برایمان دیده است و قرار است چه ساعتی را برای تحویل سالمان رصد کند. حقیقتش همیشه هم دوست داشتم، برای یک بار هم که شده، ساعت دوازده بروم و سال تحویل ِ این فرنگی ها را ببینم که چطور شامپاین باز میکنند و مست ِ لایعقل میشوند… اما این خواب لامصب مجال نمیدهد…پس امسال را هم روی من حساب نکنید و همان بهتر که چشم باز کنم و ببینم سال عوض شده…بدون درد و خونریزی…

یک ماجرایی این فرنگی ها دارند به اسم Resolution و عبارتست از ایجاد تعهد برای خویشتن، در سال جدید برای رسیدن به یک یا چند هدف ارزشمند و مشخص… به زبان خودمان میشود قول و قرار برای رسیدن به اهداف و یا به عبارتی “حرف مفت”… مثلا نصف همکارهای من برای خودشان رزولوشن میگذارند که سال بعد، سراغ فست فود و چربی و شکر نروند و تعهد میکنند که ۵۰ کیلو وزن کم کنند… به ابوالفضل قسم، این چند سالی که ما مهمانشان بودیم، یک نفرشان محض رضای خدا به تعهدش عمل نکرده است و به نتیجه نرسیده… کلی زور میزنند و تا پانزده ژانویه دوام می آوردند، بعد آن، زیرش می زایند و همه چیز را میزنند به فلان ِ فلان کسک…اصلا تعهد را گذاشته اند که زیر آن بزنند… قرار نیست که تعهدی که داده میشود، تا آخر باقی بماند… مثلا همین زن و شوهرها…تعهد میدهند که تا آخر عمر غمخوار هم بمانند…یک سال که گذشت و دیگر به لطافت و گرمی ِ تن ِ هم که عادت کردند، همه چیز را فراموش میکنند و تنشان شروع به خاریدن میکند…حالا یا از هم جدا میشوند، یا جدا نمیشوند ولی غمخوار هم باقی نمیمانند… که از حالت اول مزخرف تر است…

اصلا چرا راه دور برویم…همین سیاست مدارها…همه جای دنیا یک سری تعهدات کلیشه ای به ملتشان میدهند، دو روز بعدش، کل تعهداتشان را به همراه ملتشان، میزنند که فلان ِ فلان کسک…

بگذریم…سر سال نوئی، خونمان را از این که هست کثیف تر نکنیم… حالا داشتم فکرش را میکردم که من چه تعهدی برای سال نو به خودم بدهم که هم خدا را خوش بیاید و هم بنده خدا را؟ خیلی گشتم ولی حقیقتش چیز ِ دندان گیری پیدا نکردم… یعنی، چیزهایی هست… اما من اهل تقیه و پایبندی به آنها نیستم… پس نه خودم را منتر میکنم و نه شما را… پس آقا جان، تا جایی که دست خودمان باشد، سال بعد هم، همینی خواهیم بود که امروز هستیم…با همه خوبی ها وبدی هایش… حالا شاید سعی کنم بیشتر عکس بگیرم و بگذارم اینجا…(احتمالا کل این داستان حسین ِ کرد شبستری را گفتم تا به اینجا برسم که آقا جان سری به سایت عکسهای من هم بزنید به ادرس جدید فوق الذکر و بغل الذکر)

از جرف جدی که بگذریم، امیدوارم سال بعد برای همه سال خوبی باشد، خونی از دماغ هیچ کس نریزد، چه صالح و چه خبیث… همه با هم مهربان باشند و از این خزعبلات تلویزیونی… اگر هم خارج کشور زندگی میکنید، کم خواب هم هستید و میتوانید سال نو را بیرون خانه بگذرانید، جان من عکس بگیرید و بگذارید روی وبلاگهایتان… اگرهم نه، که هیچ….

قوم الظالمین

خدا وند را شکر میکنم که وبلاگ من، زن زائو نبود و منتظر شما نماند تا او را بزائانید وگرنه تا حالا، سر زا رفته بود. کلهم  در این دو سال نوشتنمان، یک بار خواهشی ازتان کردم که شما هم رو سفیدمان کردید. هر کسی  که رد شد، شانه ای بالا انداخت که یعنی داداش ما رو بیخیال… هر سوالی هم پرسیدیم، همه گفتند ما تا سر این مطلب خواندیم و بیشترش را شرمنده ایم… هر چه هم سوالات را ساده تر  هم کردم، باز هم دریغ از یک جواب پدر مادر دار… در هر حال خدمتتان عرض کنم، این فاجعه ملی که الان تحت عنوان وبلاگ گفت و چای میبینید، حاصل شب نخوابی ها و دود چراغ خوردن های خود اینجانب است. البته یک سری از بزرگان هم آمدند و اعلام آمادگی کردند، اما نمیدانم چه شد که مفقود شدند…بابا جان کاریتان ندارم، فقط  یک خبری از زنده بودن خودتان بدهید، جواب ایمیل پیش کشتان… به هر حال دل ما از گنجشک نازک تر از پر قو نرم تر…هیچ اخمی بر شما نداریم.

الان هم بنده یک متخصص در زمینه وب  و برنامه نویسی و ملحقات آن هستم و اگر خدا قبول کند، هکری هم میتوانم بکنم. کلی تجربه کسب کردم و کلی اطلاعات به دست آوردم. به پیغمبر خدا اگر یک سر سوزن هم در آینده به کسی اطلاعات برسانم. مگر آنکه …

وای به حالتان اگر بگویید که تیترش را بزرگ بکن و کوچک بکن… یا که رنگش را عوض کن یا فونتش چرا چرند است… دینامیت میبندم به کمرم و خودم وبلاگ و شما را می برم روی هوا… این روزها هم که عملیات انتحاری مد شده است ما هم روی آن… انتقاد نمیپذیریم مجددا مگر آنکه…

نهایتا اینکه این نهایت زوری بود که میتوانستم بزنم (قبل ازاینکه جر بخوریم) و بیش از این از ما انتظاری نداشته باشید و کلهم هر چه بالا گفتم شوخی بیش نبود بجز قسمت دینامیتش

Moving

 

همیشه گفته اند عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد…مدت ریادی بود که میخواستم خودم را از زیر یوغ استثمار این بلاگر، بکشم بیرون…اما نمیشد…حسش نبود… همان ماجرای سنجد این حرفها…تا اینکه عدو (هالو اسکن – لعن اله علیه) سبب این خیر شد. 

پست کمک خواهی را که گذاشتم، امیدی به هیچ کمکی نداشتم…اما فهمیدم که آدم بدبینی هستم… دوستان خیلی زیادی اعلام کمک کردند و از همین جا مراتب تشکر را اعلام میدارم… آدم بزرگی هم (نه از نظر جثه، بلکه از نظر مرام) قرار است احتمالا دستی به سر و روی اینجا بکشد و آن را از حالت ضایع امروزش درخواهد آورد.

اما آنچه دل ما را له کرده، این دانش فزاینده من از علم “وب” است… وقتی وارد اکنت این هاست عزیز میشوم، ناخود آگاه ماجرای میمون و کابین خلبان جلوی چشمانم ظاهر میشود… البته در مثل ، مناقشه نیست… آنقدر که این دکمه و کلید دارد و مالامال از اصطلاحات عجیب و غریب است که کل اصطلاحات فقهی و حقوقی را لوله میکند (ادبیات غریبی پیدا کردم در این خانه جدید)… البته من به هیچ کجایم این ها را حساب نکردم و به صورت رندم وار و از روی شکم، این دکمه ها را فشار دادم… یکی دو باری هم هاست عزیز فکر کرد که هکری چیزی هستم و چند تذکر اخلاقی برایم فرستاد…

اما ماجرای کامنتها… شرمنده اخلاقتان… نمیشود… هر کاری کردم اکسپورت نشد… کامنتهای یکی از پستها را دستی وارد کردم… این بار وردپرس گیر داد که “هوی چه خبر است مثل فلان پشت سر هم کامنت میگذاری؟”…بعد هم فکر کرم اسپم هستم و آی پی کامپیوترم را بلاک کرد و تا اطلاع ثانوی کامنت نمیتوانم بگذارم…

خلاصه اوضاع خوبی نیست… حالا ببینیم این بزرگواری که به زحمت افتاده، میتواند کاری برایمان یکند یا نه… اگر خودشان خواستند بعدا اسمشان از همینجا اکران میشود… به هر حال عجالتا شما یک حالی به کامنت دانی اینجا بدهید، ببینیم خوب کار میکند یا نه… اگر هم دلتان را نزده ایم، آدرسمان را هم به روز رسانی کنید و این آدرس را جایگزین قبلی بفرمایید…