حنابندان

حقیقت ماجرا این بود که تا شب قبل از حنابندان  خودم، هیچ حنابندانی را به صورت LIVE ندیده یودم و  هیچگاه در بطن ماجرا قرار نگرفته بودم… حالا نمیدانم که این مراسم در همه جا، با این کیفیت برگزار میشود یا فقط مخصوص ما جنوبی هاست؟  اول ماجرا همه چیز خیلی باکلاس و محترمانه برقرار شد… فک و فامیل داماد (که گویا من بودم)، با کوهی از شیرینی و تنقلات و داریه و تنبک- در هیبت یک قبیله سرخ‌پوستی- به خانه عروس رفتیم… آنها هم متقابلا خیلی ما را تحویل گرفتند و بوس و ماچ و لیس و شادی و سرور…

خلاصه همه چیز خیلی مصفا بود و من هیچ احساس نا‌امنی و خطری نمیکردم… فقط گاهی نگاه‌های از سر دلسوزی مدعوین و نچ نچ‌های آنها، کمی نگرانم میکرد… کمی که گذشت، وسط میدان را خالی کردند… خب این هم چیز مهمی نبود…لابد میخواستند برقصند…بعد  هم یک ملحفه سفید پهن کردند وسط …خب حالا دیگر  جا داشت که نگران شوم…از آن طرف هم، همه هلهله و شادی میکردند… یک آهنگ بندری هم گذاشته بودند که صدا به صدا نمیرسید… به یک آن نفهمیدم چطور شد و سر یک نفر رفت لای پاهای من و در کسری از ثانیه خودم را سوار کول او دیدم…ماشااله هیکل و قدش هم آنقدر بود که به راحتی، بالای پره های پنکه را میدیدم که چه خاکی گرفته است… خلاصه کمی من را آن بالا نگه داشت و حرکات موزون کرد… حس تیم ملی کاراته را داشتم که مدال آورده‌اند و حالا توی فرودگاه مهرآباد آمده‌اند استقبالش…

سرتان را درد نیاورم… مرد قوی هیکل بعد از کمی بالا و پایین کردن من، درست مثل یک کیسه برنج، خواباندم وسط همان ملحفه وسط اتاق… دیگر مطمئن شدم که الان یک کاسه آب میدهند بخورم و بعد هم میخواهند سرم را مثل گوسفند قربانی ببرند… اما اینطور نشد… کل مردان فامیل دوره‌ام کردند…و هر کدامشان یک جایی از من را گرفته بودند که جم نخورم… بعد هم”عمو حمید” آمد و بایک کاسه حنا نشست روی سینه‌ام… تا حالا اینقدر از نزدیک با عمو حمید فیس تو فیس نشده بودم… از آنجایی که همه جایم بند بود و تکان نمیتوانستم بخورم، فقط با چشمهایم گفتم که نوکرتم! رحم کن…. از آنطرف هم همه پسر خاله ها و پسر عمو ها و خلاصه همه بستگانی که خرده حسابی با من داشتند، رد میشدند و لگدی چیزی نثار میکردند… یا یکی از آن طرف داد میزد که بکن تو حلقش… خیلی امیدوار بودم که منظورش حنا باشد و نه چیز دیگری… در هر حال این وسط، عمو حمید، دست و پای ما را حنا زد… بعد هم کت بسته تحویل جماعت ذکور خانواده داد…آنها هم گذاشتنم روی دستهایشان و هیپ هیپ هورا میگفتند و مثل توپ بالا و پایین می انداختنم… خدا وکیلی چند باری هم زیادی بالا پرتم کردند و هنوز جای دست و صورتم روی سقف باقی مانده است…

***

عمو حمید همانجا یک هزارتومانی قاتی حنا‌ها کف دستم گذاشت… که البته هنوز هم آن را داریم…تنها چیزی که هفته پیش از دست دادیم، خود ِ عمو حمید است… دوستش داشتم… روحش شاد…

پ.ن) اگر حال و حوصله دانلود کردن ۴ مگابایت را دارید، این آهنگ ِ  مدارا را گوش کنید تا حال و هوای این روزهایمان دستتان بیاید.

مردان خوابگاه

زندگی خوابگاهی، چیزی کمتر از سربازی رفتن نیست. آنقدر ماجراهایش میتواند ماندگار باشد، که حتی در ذهن کم حافظه‌ی من هم، بعد از ده سال مثل یک جسد مومیایی، سالم و سرحال باقی بمانند…

اتاقهایمان هجده متری است و شش نفره… یعنی به ازای هر نفر، فوقش سه متر مربع زمین میرسد… همین است که شبها، درست مثل خرمای مضافتی کنار هم میخوابیم… اگر مهمان هم بیاید که تقریبا روی هم میخوابیم… به  هر هجده نفر هم، یک دستشویی میرسد… همین است که ترافیک مستراح، بیشتر از ترافیک همت است… قفل درش هم خراب است… صد بار به هادی گفته ایم که قبل از وارد شدن به مستراح، دو تقه با انگشت به در بزند و مطمئن شود که کسی (یا کسانی) آن تو، مشغول کاری نباشد… اما همیشه با لگد و زانو درِ مستراح را باز میکند… امروز هم که من آن تو بودم، با جفت پا در را باز کرد…تا کمر  سرش را کرده داخل و با تعجب میگوید اِ… تو اینجا چه کار میکنی؟ اگر دستم بند نبود همانجا به او تجاوز میکردم تا آدم شود و بفهمد آدم فقط برای یک کار به مستراح میرود…  قرار گذاشته‌ایم که از این به بعد یک دیلمی، میله ای چیزی با خودمان ببریم آن تو… نه برای اینکه هادی را بزنیم… فقط برای اینکه پشت در را بگیرد…

وضعیت غذای خوابگاه بدتر از مستراح است… بچه ها با کباب، مسابقه طناب‌کشی میدهند… جنس کبابهای پدرسگ، از چرم گاو هم مرغوب تر است… برنجها هم چیزی توی مایه کاه‌گل است… همان طور که میخوریمشان، همینطور دست نخورده از آنطرف، پسشان میدهیم… تاج سرسبد غذاها هم ماش پلو است… روزهایی که ماش پلو داریم، رسما احساس میکنیم آسفالت توی بشقابمان ریخته‌اند… یک بار سعید، یکی از ماشها را توی لوله خودکار گذاشت و  پای چشم “رجب آشپز” خواباند… رحب، سعید را سر ته بالای دیگ آبجوش ِ برنج آویزان کرد… اگر ملت جلویش را نگرفته بودند، حکما سعید را قاتی غذای فردا به خوردمان میداد… پتانسیل این عملیاتهای انتحاری را دارد… گو اینکه نهایتا فهمیدیم که لنگه کفش سعید در این کشمکش گم شده… احتمالا فردا توی بشقاب یکی پیدا میشود…

بدبختی زندگی خوابگاهی، شستن ظرفها و نظافت است… هر روز یکی از بچه‌ها، شهردار میشود… البته فقط اسمش شهردار است…وگرنه در واقع شرح وظایفش، اساسا  رفتگری است… اتاق را باید جارو کنی…ظرف بشوری… بچه ها را سرپا بگیری…خرید کنی… بچه ها هم که  کم جنبه اند… کم مانده شبها شهردار را به عقد و نکاح خودشان هم در بیاورند…

“پرویز مشنگ” نگهبان خوابگاه است… خودش میگوید توی جبهه خمپاره خورده  جلوی پایش و موجش او را گرفته و مشنگش کرده است… ما که باور نمیکنیم… دیشب ، هومن ناکس یک حبه تریاک  را قاتی چای‌اش کرده و از آنچه مشنگ بوده، مشنگترش کرده… اول آمده بود پیش من و  میگوید “زن عمو بیا تانگو برقصیم”..بعد هم رفته طبقه بالا پیش صادق و تنبانش را کشیده پایین که تو را به جان خودت، بیا و ترتیب ما را بده… صادق هم که نحیف ترین دانشجوی ایران است حکما… کل وزن و قدش را در هم ضرب کنی به عدد بیست هم نمیرسد… حالا فکر کن با پرویز ِ ۱۴۰ کیلویی… روی کار جانش را میدهد لابد…

کلا خوابگاه، شلم شوربایی است که بیا و ببین… بازار مکاره است…همه کار در آن میکنیم الا درس…فرصتی برای درس خواندن نیست…البته دلیلی هم برایش وجود ندارد… یکی از سر میدان ونک یک مار  ِ آبی خریده و گذاشته توی یقه هم اتاقیش… آن بدبخت هم از ترس، خودش را از پنجره پرت کرده توی حیاط… دو دنده و یک پایش شکسته… شب ِ جمعه ‌ها، بچه‌ها جمع میشوند توی راهروی طبقه سوم و چراغ ها را خاموش میکنند تا برنامه زن و شوهر همسایه روبرویی را ببینند… بازار دمپایی دزدی هم داغ است… بچه ها صبح ها دمپاییشان را توی کیفشان میگذارند و باخودشان میبرند سر کلاس…

خلاصه این است زندگی مفرح خوابگاهی ما… همه چیزش خوب است.

وبلاگ نویس آسوده، وبلاگ نویس مرده است

من در عالم وبلاگ‌نویسی، آدم  تازه‌کاری هستم و در مقایسه با خیل عظیم سینیورها، هنوز جونیور به حساب می‌آیم … اما در همین مدت کم، دهانم آسفالت شده است… ملت! زندگی‌‌ام را به من برگردانید…

قبلا توی هر محفلی که مینشستم و بحث اعتیاد و مواد مخدر وسط می‌آمد، جای من آن بالای منبر بود و همیشه هم ابرام و اصرار میکردم که ترک اعتیاد ابدا کار سختی نیست و اگر آدم از نظر شخصیتی، موجود ساخته شده‌ای باشد، میتواند به راحتی آن را ترک کند… اما خدا امروز توی کاسه‌ام گذاشته است… آنهم بدجور… درست حس یک آدم تریاکی ِ “عمل بالا” را دارم که هر روز هفده هجده ساعتی پشت منقل نشسته است و کلمه دود میکند… همان چند ساعت هم که خواب هستم، کابوس آن را میبینم…

یک سیکل احمقانه‌ای روی زندگی مجازی من سایه انداخته است که به هیچ وجه من الوجوه نمیتوانم از آن جدا بشوم… اول وبلاگت را چک میکنی تا ببینی چند تائی کامنت گرفته ای… بعد سری میزنی به هفت هشت تا آدرس ایمیلی که داری و هر کدامشان کاربرد خودشان را دارند… فارغ که شدی میروی سراغ گودر خواندن.. ببینی امروز چند نفر “لایکت” کرده‌اند؟…بعد هم تو چند نفری را “لایک” میکنی… سه تا آفلاین مسنجرت را  جواب میدهی… سر میزنی به  هفتصد تا لینکی که گوشه وبلاگت مدام بالا و پایین میشوند… و چهار تا کامنت برایشان میگذاری… فیس بوک و توئیتر ….بعد هم سری به فتوبلاگت میزنی…بعد چک میکنی  چندتا بازدیدکننده داشتی؟ آی پی های آنها را کنترل کنی… ببینی چه کسی لینکت کرده است… همزمان ِهمه این کارها، یک گوشه ای از فکرت هم دارد مدام  مثل یک  لوکوموتیو ذغالی کار میکند تا سوژه پست بعدی‌ات را پیداکند… این سیکل که تمام شد، دوباره روز از نو روزی از نو… همه این اتفاقات در حالی می‌افتد که پشت پنجره اتاقت، خورشید  هست، آب هست، آسمان آبی هست…و مهمتر اینکه زندگی واقعی هم هست… و این تو هستی که دائم زیر چشمهایت گود می افتد و خودت هم فرسوده میشوی…

گاهی وقتها میبینم که یک وبلاگ نویس، پست پر سوز گدازی مینویسد که ” اگر بار گران بودیم، رفتیم”… اولین کاری که میکنم این است که حسودی میکنم… درست احساس کسی را دارم که زندان است و حکم آزادی هم سلولی‌اش، آمده باشد… گو اینکه مطمئنی که دو صباح دیگر دوباره برمیگردد! در ِ وبلاگ را که تخته میکنی، با اولین پیام ِ یکی از خواننده هایت که قربان و صدقه‌ات رفته، بند دلت شل میشود و مثل خر آسیاب به سر همان زندگی “صفر و یک” برمیگردی…

بدبختی ماجرا این است که این زندگی مجازی، روی زندگی حقیقی آدم هم بد جوری اثر گذار است… همه چیز را با دنیای پشت مانیتور قیاس میکنی… همچین که یک نفر را دیدی، بعد از سلام کردن، کرم به تنت می‌افتد که ببینی طرف وبلاگی، گودری چیزی ندارد؟ که زود این رابطه فیزیکی را به رابطه مسخره مجازی تبدیل کنی… اینترنت هم که همه جا مثل پشکل روی زمین ریخته … میروی روستای دارقوز آباد، نوک کوه که از همه چیز خلاص شوی، زرتی میبینی موبایلت آنتن میدهد و اینترنت هم دارد… میزنی و خودت را دوباره به فلان میدهی… همیشه هم یک نسبت معکوس بین زندگی حقیقی و مجازی آدم حکمفرماست… هر وقت دیدی یک وبلاگ نویس، چراغ وبلاگش خیلی روشن است و حیات در آن بدجوری در رفت و آمد است، بدان که چراغ زندگی واقعی آن آدم -در آن لحظه- خیلی روبراه نیست…چون به هر حال توان آدم محدود است و یک جا بیشتر نمیتواند انرژی صرف کند… یا مجازی  یا حقیقی و نه هر دو!

حالا نمیدانم  که من فقط اینطور دو آتشه هستم  یا همه گیر است… کاش وقتی یک کسی تصمیم گرفت از این دنیای مجازی فوت کند و به دنیای “آدمها” برگردد، همه برایش کف و سوت و اینها بزنند و دعای “برو که دیگه برنگردی” را بخوانند…

خیلی ها هنوز توی این دنیا هستند که “ایمیل” ندارند… هنوز صبحانه شان را با روزنامه میخوانند و نه با لپ تاپ… وقت ناهارشان را به جای اینکه از این سایت به آن سایت بپرند و خزعبلات بخوانند، راحت لنگهایشان را میاندازند روی میز و چرتی میزنند… وخلاصه چیزی برای “چک” کردن ندارند… و نهایتا اینکه ملت! به فنا رفتیم به خدا….