حماسه ملی

راست ماجرا این است که گلاب به رویتان چند مدت پیش، رفته بودیم یکی از این کنسرتهای شش و هشت‌ِ قر کمری‌  که کل فلسفه وجودی انسان و جهان را زیر سوال میبرند… البته به میل و اراده که نرفته بودیم… اجبار زمانه باعث شد… لعنت به این جبر… داستان این بود که چند مدت قبل تر از آن، یک لوگو برای یک آقای ایرانی که کارش راه اندازی کنسرت و اینجور مفاسد بود، طراحی کردم… بماند که چقدر من و این طرح را بالا و پائین کرد…رسما میخواست سنت و مدرنیته را مثل عسل و خربزه با هم قاتی کند… نتیجه آن هم شد یک کله اسب پرسپولیسی که به تن یک مار ماهی خفن وصل شده بود… هر کس نمیدانست، فکر میکرد این لوگوی یکی از این شرکتهای قاچاق انسان  یا چیزی توی این مایه ها است… بعد از دو ماه دوندگی، طرح نهایی شد و یک روزی قرار گذاشتیم تا طرح را به او بدهم و او هم دستمزدم  را پرداخت کند… سر قرار که رفتم و طرح را دادم، آقای کنسرتی گفت: آقا جان.. حقیقتش پول توی دست و بالم نیست…امکانش هست که به جای نقدی، با شما جن.سی حساب کنم؟… یک قدمی عقب رفتم و با احتیاط و در لفافه به طرف حالی کردم که من خیلی به جنس موافق تمایلی ندارم و کششی در من ایجاد نمیکند… همان جنس مخالف را ترجیح میدهم… طرف ابروهایش را گره زد و با اخم گفت که عمو جان منظورم این است که میشود یک جنس یا کالایی به ازای طراحی به شما بدهم؟… راست میگویند که مردها هر هفت ثانیه یک بار به این ماجرا فکر میکنند ! خلاصه قبول کردم که ما به ازای آن طرح، یک چیزی بدهد… احساس میکردم توی یکی از بازارهای دوره اعراب جاهلیت دارم معامله پایاپای میکنم و گفتم الان طرف یک کیسه آردی، گندمی،  برنجی چیزی برای دستمزد به من میدهد… خلاصه طرف دست کرد توی جیبش و دو تا بلیط گذاشت کف دستم و گفت که آقا جان… این بلیط های کنسرت آخر هفته…اندی… سرم را خاراندنم و با استیصال گفتم که داریوشی، آرشی، بریتنی چیزی نداری؟ اعصاب کنسرتی کاملا به هم ریخت و گفت: عمو! سی دی فروشی که نیامدی…همینه که هست… خلاصه لاجرم با فک ِ کش آمده، بلیط ها را گرفتم و رفتم خانه…

روز موعود آمد… آخرین کنسرتی که رفته بودم، کنسرت ِ علیزاده بود… یک دیلینگ دیلینگ خیلی آرام و صد تا تماشاچی گوگولی…از همین تماشاچی هایی که موقع دست زدن، آرام نوک انگشتها را به کف دست میزنند که یک دفعه اوف نشوند… فکر کردم اینجا هم همین طور خواهد بود… وارد سالن که شدیم، اول احساس کردم اشتباهی آمده ایم بازی استقلال – پرسپولیس…. آنقدر که آدم آمده بود… اصلا فکرش را نمیکردم که در شهر ما اینهمه ایرانی باشد… مالامال از مردهایی که ساعت طلا میبندند و هفت دکمه از هشت دکمه پیراهنشان را باز میگذارند تا چمنزار سینه هایشان باد بخورد… زنها هم که نگو… حس میکردی قبل از کنسرت هر کدامشان دو نارنجک به خودشان بسته اند و ضامنش را کشیده اند تا بترکد… هر کدام یک چیزی شبیه لانه پرنده روی سرشان با موهایشان درست کرده بودند… که فکر میکنم آنقدر عظیم بود که به راحتی دو تا کلاغ میتوانستند آنجا جفت گیری کنند و بچه هایشان را هم بزرگ کنند… کلا لباسهایشان هم حظ بصر بود به ولای علی.. با ده سانتی متر مربع، کل بالا تنه را پوشش داده بودند و هر آن فکر میکردی که الان یک بار پرتقال (و گاها هندوانه)  از آن داخل،  بیرون میریزد…

آقای کنسرتی ردیف چهارم را برای ما تدارک دیده بود… انصافا جای خوبی بود… تقریبا توی دهان خواننده بودیم… ملت با سر و صدا سر جای خودشان نشستند و کنسرت ِ ساعت ۸ شب، حدود ساعت نه شروع شد… جلوی ما یک ردیف پسر و دختر سرخوش نشسته بودند که هنوز اندی نیامده بود، کک توی تنبانشان رفته بود و بابا کرم میزدند… آقا یکهو یک جاز خرکی شروع شد …این باندهایش هم دم گوش ما بود و ما را مثل عدس توی سینی، بالا و پایین می انداخت…  متعاقبا هم آقای اندی آمد… آقا که چه عرض کنم… آنچنان در نگاه اول دل ما را برد که هر دم حس میکردم که عنان اختیار را امکان دارد از کف بدهم… یک شلوار چسب ِ چرمی… پشت موی فرفری… عشوه‌ها خرکی و ناز و قمیش… با این آهنگ هم شروع  کرد که خوشگل‌ها باید برقصند… آقا حال عجیبی داشتیم… تهوع…تحریک… تعجب و خیلی چیزهای دیگر… از اینور هم ملت داشتند خودشان را جر میدادند… دخترکهای ترگل ورگل جیغ‌زنان خودشان را به سن می‌رساندند تا دستشان را به پاچه اندی بزنند… هر کدامشان هم که موفق میشد، رو به حضار میکرد و از ته دل (جایی نزدیک لگن خاصره‌شان) فریاد  میکشیدند… انگار که فلان جای فلانی را بوسیده‌اند…  از آنطرف یک پسر نر‌ه‌خر، مثل کانگرو خودش را به بالای سن رساند و شروع کرد با اندی، بندری زدن… البته دو ثانیه طول نکشید که مامورها، او را با ت*م‌هایش گرفتند و به پایین کشیدند… مخلص کلام اینکه ملقمه ای بود از عجایبی که تا حالا ندیده بودم… بدتر از همه دعوای ملت بود… همان جوانهای ردیف جلویی ما، فشار ِ قرشان زده بود بالا وسرپاشدند که برقصدند… حالا دیگر ما به جای فیس مبارک اندی، باید باسن آنها را میدیدیم… که البته بد هم نبود… بعد هم آقای کناری ما سر همین ماجرا، روانش به کلی به هم ریخت و وسط کنسرت با آنها دست به یقه شد… کلا هر پنج دقیقه یک بار، یک گوشه سالن دعوا میشد و تفریح ماجرا را بیشتر میکرد… نمیدانستیم ملت را  تماشا کنیم  یا اندی را… خلاصه دو ساعتی آقای اندی عزیز، حنجره اش را در طبق اخلاص گذاشت  و بین هر دو آهنگ یک پند اخلاقی میداد و از فرهنگ عظیم ۲۵۰۰ ساله ایرانی حرف میزد…

بعد از اتمام کنسرت هم، سالن شده بود درست مثل میدان جنگ قادسیه… به ازای هر یک نفر، دو تا بطری آب کف زمین مانده بود… نمیدانم آنها را اماله کرده بودند یا خورده بودند… احتمالا چند روزی طول میکشید تا اثرات این تمدن ۲۵۰۰ ساله را جمع کنند… خارج سالن هم، همین ملت ِ باحال، هرکدامشان سوار یک بنز، بی ام و یا پورشه شدند و با احترام تمام، قاتی ملت متمدن، به خانه شان برگشتند…

خلاصه اینطوری هاست… خوشی گذشت… با یک حماسه ملی آشنا شدیم و دست و پنجه نرم کردیم… بعد از آن هم هیچ کنسرتی نرفتم… در ضمن دیگر لوگو هم طراحی نمیکنم… حتی برای شما دوست عزیز…

این جمعه‌های پدرسگ

کمی “جمعه نگاری” کنم تا دلم شاید کمی خنک شود… نمی‌دانم چه سری در این جمعه‌ها نهفته است که سیستم آدمها را (یا که لااقل من را) کن فیکون میکند. میگویند هر نفرتی، یک ریشه در گذشته آدم دارد. نمیدانم حالا ریشه این انزجار از کجا است… شاید از مدرسه…اینکه جمعه‌ها همیشه خبر از شنبه‌ای میدادند که باید سر صبح خبردار روی صف بایستی..تا مدیری، ناظمی، پرورشی چیزی بیاید و موهایمان را چک کند که نکند  از یک بند انگشت بلندتر باشد… که اگر بود تهدیدمان میکرد که پرونده‌مان را میزند زیر بغلمان که برویم  بیخ دل ننه‌مان بنشینیم…البته این یک فرضیه است… شاید درست نباشد… چون من از اول هم از این تهدیدها نمیترسیدم… پشتم گرم‌ ِ پدرم بود… کار مدرسه، گیرش بود و لاجرم احترام من در مدرسه نگه داشته میشد… خدا پدرم را نگه دارد…

شاید هم یک شکست عشقی خانمانسوز داشته‌ام که جمعه‌ای رخ داده باشد… اما نه! ندارم… من کلا یک بار  در جوانی عاشق شدم… یادم می‌آید که یک دوشنبه‌ای در مهرماه شروع شد و یک  سه شنبه‌ای در آذرماه تمام شد… داستانش را نگفته‌ام برایتان… آخر هر کسی (مخصوصا هر مردی) برای خودش یک “راز” دارد… که دلش نمی‌خواهد آن را برملا کند… نه اینکه بترسد…نه جانم!…فاش نمی‌کند که ارزشش کم نشود… این رازها درست مثل عکسهای پولوراید میمانند… رمز بقای آنها، تاریکی است و پستو… بیاوری در ملا عام، نور می‌خورند و کمرنگ و کمرنگتر میشوند… تا اینکه از یادت بروند… لوث میشوند… اما شکست عشقی هم، مزه خودش را میدهد… در کنار همه درد اولیه‌اش، عاقبت افتخار‌آمیزی دارد… مثل زخم چاقوست… وقتی میخوری، دردت می آید و میسوزد… اما دو صباح بعدش، فقط جایش میماند و کمی گوشت اضافه… هر وقت نگاهش میکنی، ته دلت غنجی میرود که عجب شجاعتی کردم و عاشق شدم… گاهی وقتها هم یک طرف ِعاشقی، نمی‌فهمد که  طرف دیگر ماجرا چقدر اسیرش است… اینطوری مزه‌اش باز هم بیشتر میشود… روز خداحافظی، که یک غروب احمقانه است، خیلی راحت شانه‌اش را بالا می اندازد و مثلا پشت تلفن میگوید “ما که رفتیم…” و نمی‌فهمد دم دستت، عزیزت دارد می‌میرد و الان چقدر نیازش داری که مرهم این روزهایت باشد…تو هم که آدم ِ اصرار نیستی… فقط مثل بز اخفش سری تکان میدهی و میسپاری‌اش به خدا… تو میمانی و یک راز “یک نفره” که هیچ کس را در آن شریک نمیکنی…

خب که چه؟ این اتفاقها هیچ کدامشان جمعه که نیفتاده است…. پس این جمعه‌ها چه مرگشان است؟

اینکه دیگر نفس نکشی


صادقانه به شما بگویم که من از مردن و مرگ و فنا و این گونه مقوله‌ها میترسم. اگر شما با این یک خطی که نوشتم موافق نیستید، از دو حالت خارج نیست… یا دروغ می‌گویید، یا اینکه به عمق فاجعه پی نبردید… با این تئوری هم که “انسان اگر به زندگی آن دنیا، اعتقاد قلبی داشته باشد، دیگر دلیلی برای ترسیدن از مرگ نخواهد داشت” هم ابدا موافق نیستم… همین دسته آدم‌ها قبل از مثلا نشستن توی یک توپولوف، چهل بار آیت الکرسی را میخوانند تا خدای نکرده هواپیمایشان سقوط نکند و له و لورده نشوند… معمولا هم وقتی روی زمین و زیر پتوی گرم هستند و احساس امنیت می‌کنند، شجاعتتشان گل میکند و دم از ترسناک نبودن مرگ می‌زنند

بگذریم… به ما چه که باقی مردم چقدر با خودشان صادق هستند… خلاصه من از مردن می‌ترسم…هر چقدر هم به خودم امید روزهای زیبای پس از مرگ و حوری‌های سوپر دولوکس بهشتی و جوی‌های آب روان و اینها را میدهم، باز هم افاقه نمی‌کند… خیلی هم طبیعی است… این که فکر کنی ۱۲۴۱۰ روز، صبح ها با نور خورشید بیدار شدی و شبها زیر نور ماه خوابیدی و حالا همه چیز کن فیکون می‌شود و دیگر قرار نیست بیدار شوی… و یا قلبی که مثلا حدود ۱۰۷۲ میلیون بار منظم برایت تپیده است، حالا قرار است یک شبه بازنشسته شود و مثل بز، بدون تکان بماند و تو را تماشا کند… ترسناک نیست؟ هست

یک چیز مسخره دیگر هم هست که باور کنید از خود ِ مردن هم ترسناک تر است…اینکه میدانی بعد از مردن، دنیا به همان روال سابق و بدون حضور تو ، به کارش ادامه میدهد و هیچ اتفاق خاصی هم قرار نیست بیافتد… سنگ فرش تمام خیابانهایی که هر روز گزشان کردی و به قول معروف کفشهایت روی آنها حق آب و گل دارد، هم آدم را فراموش میکند… یا اینکه از همان روز اول که مردی، خانه ات را میگذارند یک جایی انتهای شهر، پیش باقی مردگان… حداقل نمیکنند و مثلا توی حیاط خانه بگذارند بمانی که لااقل هر روز آنهایی که دوست داری را ببینی… یا اینکه زمینی بودن یادت نرود… یا اینکه هیچ کس وقتی خوشحال است سری به خاکت نمیزند… هر وقت یکی دلش گرفت و از آدمهای زنده خسته شد، سری به مرده ها میزند که دل خودش را خالی کند وگرنه به هیچ وجه به مرحوم کاری ندارد

البته فکرکنم این بدبینی های من، از نگرش خشن “ما” به مرگ نشات گرفته است… پای صحبت “این ور آبی‌ها” که بنشینی، خیلی‌هایشان مطمئن هستند که آن دنیا به بهشت میروند و خیلی منفی بافی نمی‌کنند… اما محیطی که من (شما را نمیدانم) در آن بزرگ شدم، آدمهای پیر وقتی یاد مردن می‌افتادند، بغض میکردند و می‌گفتند ” ما که دل گناهکاری داریم” و مثلا جایمان وسط موتورخانه جهنم است… آنقدر این بار منفی روی من زیاد بوده که تقریبا مطمئنم ظرفیت جهنم چند میلیون برابر بهشت است و ترافیک خفنی دارد… نمیدانم شاید هم نحوه کفن و دفن آدمهای مرده هم روی انسانهای زنده اثر گذار است… مثلا در یک قوم وقتی یکی بمیرد، لباس خوب و مرتب تن جسدش بکنند و توی یک صندوق چوبی اعلا بگذارندش و سری آدم خوش لباس و آرام، جسد را با احترام توی قبری بگذارند که قبرستانش یک چیزی توی مایه های خود ِ بهشت باشد… یا اینکه رقتی مردی، تو را لخت و عور توی پارچه سفیدی بگذارند…بعد هم همه آشناهایت توی قبرستان، روی زمین از ناراحتی غلت بزنند و خاکی خلی بشوند و به احترامت تا دو ماه ریششان را نزنند و شبیه فیدل کاسترو بشوند

اینها همه تئوری‌اند…. اما آنچه که خیلی مسلم است، این است که من از مرگ می‌ترسم… و بدجوری به این “تن خاکی” که به روایتی قفس روح است، عادت کرده ام… شما را نمی‌دانم….