به نظر من، “کیفیت”، حرف اول را در عشق و عاشقی میزند. اینکه چقدر عاشقی،مهم است، اما از آن مهمتر این است که این عشق و عاشقی را چه شکلی از خودت بروز میدهی…  حالم به هم میخورد از اینکه برای دلداری به کسی بگویی که فلانی از ته قلب دوستت دارد اما بنده خدا بلد نیست نشانش بدهد… خوب عزیزم غلط کرد که عاشق شد… میدانید مثل چیست؟ مثل این میماند که یک پرس چلوکباب ناب و تزئین شده را بگذارند جلویت و تو تمام آن را با دست بخوری و انگشتهای چرب و چیلی خودت را تا ته حلقت فرو کنی  و گند بزنی به خودت و میز و آن چلوکباب… میخواهی با دست بخوری؟ برو میدان شوش و  یک دیزی بزن با پیاز…

البته  ما ها حق داریم… بلد نیستیم، چون بلد بودنش یعنی هرزگی… یعنی لا ابالی… اگر وسط جمع، یکهو بپری و از پشتِ سر ناغافل یک بوسه از گونه یار بگیری، وامصیبت میشود… لبهایش را که اگر نشانه بگیری که هیچ…مطرودی… اگر طرف را بنشانی روی رانهایت تا تکیه اش را به تو بدهد، یا همه نگاهشان را از تو میدزدند و یا تو را با نگاهشان میخورند…همین میشود که فراری میشویم از هر چه ابراز عشق… توی تنهایی‌هایمان هم گیجی میزنیم… نمیدانیم از کجایش شروع کنیم… چه کنیم تا ته دلش، غنج برود… همین میشود که یکهو میرویم سر اصل مطلب…  ته مطلب را همان اول رو میکنیم…

دوستی دارم که حرف خوبی میزند… میگوید ما ، عشقهای با کمیت و بی کیفیتی داریم… شصت سال با هم زیر یک سقفیم… از همان روز اول هم وظایفمان معلوم است… دو صباح هم که گذشت، همه چیزمان برای هم عادی میشود… چون همیشه قابل پیشبینی هستیم… هیچ وقت هم کار غیر مترقبه نمیکنیم… نمیکنی و  یک بار مثلا توی پاگرد خانه یک هو  خفتش کنی و بچسبانی‌اش به دیوار ونوک دماغت را بزنی به دماغش و  یواش بگویی که دیوانه عاشقتم…میفهمی؟ بعد هم بیخیال بروی یک گوشه و سرت را گرم  کار دیگری کنی…

همینهاست که عشقمان میشود مثل همه چیزمان… روزمرگی میگیرد و غبار فراموشی… همین میشود که هر از چند گاهی میرویم سر  وقت عکسهای عروسی  تا کمی حسرت بخوریم به آن روزهایی که هنوز همه چیز تازه و نو بود…  لامصب کیفیت در عشق خیلی مهم است… باور کنید عشق هم مثل لباس قشنگ است… اگر قرار باشد تمام عمر توی پستوی خانه نگه داشته شود که فایده ندارد… میپوسد و خراب میشود… گاهی وقتها بد نیست تا به تن کنید و بگذارید تا پوستتان حسش کند…

خلاصه اینطوریهاست… از ما به شما نصیحت… کیفیت بالا، شما را از هیچ خدایی دور نمیکند… که خودش مخترع عشق است… دو بار که امتحانش کنید برایتان عادی میشود… دبگر “بد” به نظر نمی‌آید…  چون که اصلا بد نیست… بد نیست که هز از چند گاهی نوک انگشتان دستش را بگیرید و  بلند کنید و بگذارید که یک دور روی پنچه پا برایتان بچرخد و دامن بلندش تا سر زانو  پرواز کند…  یا که شبهای برفی  زیر نور چراغهای کم رمق خیابان، چشم  در چشم شوی و بگذاری نگاه حریصت، همه حرفها را بزند… خیلی کارها میشود کرد… عمر کوتاه است …بجنبید…دیر میشود…

بعد نوشت: یادم آمد جوان و جاهل که بودم، این افاضات را هم کرده بودم..ملتفتید که؟

و دیگر اینکه، سلیقه ما اینطوریست دیگر… اینطور نوشته ها را دوست داریم

Comments

79 پاسخ to “زندگی کوتاه است لامصب!”

  1. Pooya در بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ ۱۰:۱۳ ق.ظ

    bahat movafegham, kheili sakhte baraye kasayi ke too Iran bozorg shodan hala az oon badtar ineke mesle man too Iran bozorg shi va bad doreye bozorgsalito (bad az 18) biai inja injoori dige gharashmishe chon yad migiri chejoori zendegi koni ama harvaght barmigardi Iran az dide hame raftaret gheire ghabele ghaboole baba man yebar khanoomamo too mehmooni bosesh kardam amoom oomadeh behem mige inkara jash vasate jam nist behesh goftam “pas oon yeki kara jash vasate jame? hanooz ke hanooze baham harf nemizane harchand ke man kare khodam ro mikardam va mikonam

  2. zarafe در بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ ۱۰:۲۴ ق.ظ

    che amoozande!

  3. پریسا در بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ ۱۰:۴۵ ق.ظ

    واو..

  4. sahar در بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ ۱۱:۱۷ ق.ظ

    cheghad khoob o ghashng gofty.ye jurayi harfe delam budo bayangare hasratam.kam nashnidam ke man asheghetam ama balad nistam khub bayanesh konam!manm ghabool mikardam chon khodam ashegh budam…

  5. ...... در بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ ۱۱:۲۱ ق.ظ

    و چقدر سخته و دردناک که طرفت خیلی خوب این عاشقیا رو بلد باشه و یهو بدون گفتن هیچ حرفی بگه همه چی باید تموم شه و بذاره بره………به نظرتون باید چی کار کرد؟؟؟

  6. زیبا در بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ ۱۱:۲۲ ق.ظ

    ببخشید استاد شما کلاس حضوری هم برگزار می کنید یا فقط جزوه می دهید؟

  7. ...... در بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ ۱۱:۳۲ ق.ظ

    چقدر سخته و دردناک که طرفت این عاشقیا رو خیلی خوب بلد باشه ولی یهو بگه همه چی باید تموم شه و بذاره بره….به نظرت باید چی کار کرد؟؟

    باید ولش کرد که رفت :)

  8. ندا در بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ ۱۱:۳۵ ق.ظ

    سلام!
    غمگین شدم. چرا اینقدر کوتاهه و ما هم بلد نیستیم چطوری باید ازش لذت ببریم.

  9. مِستر افشین در بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ ۱۱:۳۹ ق.ظ

    سعی میکنیم در زندگی دوم این فنون رو اجرا کنیم
    توی پاگرد خانه یک هو خفتش میکنم و میکشمش ….
    جالب میشه دی:

  10. mug در بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ ۱۲:۰۰ ب.ظ

    عالی عالی…واقعا همه حرف دل منو گفتین

  11. ن د ا در بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ ۱۲:۳۰ ب.ظ

    معرکه بود! من که این مدل حرفا رو می زنم یه جاهایی اونم با هزار دلیل و مدرک که خیلی هم خدا رو خوش میاد و اصلا هم جنایت نیست… متهم می شم به هزار و یک برچسب من جمله بی دینی و لاابالی و …کووووووو تا مردم یاد بگیرن با ساده ترین روش ها هم می شه از روزمرگی فاصله گرفت و یه عشق رو حفظ و حتی عمیق تر کرد!!!
    موفق باشید

  12. نفس در بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ ۱۲:۴۰ ب.ظ

    کاش همه مردها مثل تو فکر می کردند

  13. پریا در بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ ۱:۰۹ ب.ظ

    بشددددددددددت موافقم!
    این تعداد “دال”، دال بر عمق و وسعت موافقت بنده بود :D

  14. اقلیما در بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ ۱:۳۳ ب.ظ

    جناب آقای فهیم مسئلتن؟
    معمولا پارتنرهای ما خانمها که دامن به تن نمی کنند. برای آن چرخشی که گفتید چه حکمتی بیاندیشیم؟
    بعد من با آن قسمت حرفای شما کاملا موافقم. “غلط کرد که عاشق شد”… عاشقیت هم بلد بودن می خواهد… مراقبت می خواهد…
    راستی، من هم از آنهایی هستم که چشم هایم را می دزدم(:

  15. کرگدن در بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ ۲:۰۱ ب.ظ

    محشر بود این پستتون …
    مثل و جنس پستهای همیشه نبود ولی خب یه جور دیگه ای شاهکار بود …
    حالا خیلی ام نخوایم اغراق کنیم عالی بود خوب بود !
    حال آدمو خوب می کرد این عصر گند جمعه ای …
    لذا خیلی مرسی !

  16. Amir S در بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ ۲:۰۳ ب.ظ

    هی ملت را به کارهای بی ناموسی تشویق کن…دیگه چی؟ سر انکشتانو و بوسه و به به…

  17. طناز در بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ ۲:۱۹ ب.ظ

    خیلی عالی بود.ممنون
    خوب راست می گی مثل یه تلنگر می مونه

  18. حامد اویسی در بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ ۲:۴۴ ب.ظ

    خیلی ازین پستت خوشم اومد…

  19. Adomo در بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ ۲:۴۵ ب.ظ

    Man on hafte asheghaneye mamanbozorg va bababozorgamo ke didam vaghean lezat bordam,kheili ghashango pak o khalesane bud,ke hanuz bad az 50,60 sal zendegi hanuz hararat dasht!
    Akhare keifiat bud!
    Ghashang neveshti mamnun!

  20. ریحانه در بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ ۳:۱۰ ب.ظ

    عالی بود من اینارودر اینده میدم اقامون بخونه یادبگیره.راستی ایناکه گفتی مال اقایون بود ماچیکارکنیم اونوقت؟

  21. اشکان در بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ ۳:۲۸ ب.ظ

    سلام
    من حدود دو سه هفته ای است که با وبلاگ شما آشنا شدم و فید خوان شما یکی از فیدهای محبوب من در گودر است .نثر قشنگی دارید و چون از دل می یاد لاجرم بر دل هم می شینه یک نثر شکسته مدرن .راستی از این پستت هم خیلی خوشم اومد.

  22. الناز در بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ ۳:۴۰ ب.ظ

    میگویم جناب آقای فهمیم خان یعنی ما میتوانیم پاچه ی شلوار یار را تا زانو بالا بزنیم؟؟…
    بعدشم اینکه دست روی دلمان گذاشتید بسیار خون به راه شد…قربون یو

  23. الناز در بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ ۳:۴۳ ب.ظ

    ببخشید اون فهیم خان بود نه فهمیم خان!!

  24. پناه در بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ ۴:۰۴ ب.ظ

    فوق العاده بود … مرحبا به این قلم و فکر.

  25. محبوب در بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ ۴:۲۰ ب.ظ

    اینجا دیدم یه نفر گفته اینها واسه آقایونه و خانمها چه؟خواستم بگم کافیه فقط آقاهه یکم لطافت داشته باشه و اونوقت خانمه به راحتی میتونه راش بندازه.پس فکر نکنید یه وقت موضوع فقط مربوط به آقایونه. ولی زندگی بدون این چیزهایی که گفتید یعنی هیچی یعنی بعد ۲۰ سل فقط تحمل میمونه نه عشق:)

  26. محبوب در بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ ۴:۵۳ ب.ظ

    چند پست موجود در صفحه نخست رو خوندم و الان فک و دلم در میکنه از بس که سعی کردم بلند نخندم و خنده ها رو یکجا قورت دادم تا کسی بیدار نشه.
    پست هاتون یکی از یکی محشرتر بود:)

  27. لیدی مارمالاد در بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ ۸:۱۹ ب.ظ

    احیانا شما برادر ی مجرد ندارید آیا که البت مثل شما بیاندیشد به عشخ؟؟؟

  28. آژیراک در بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ ۱۰:۲۵ ب.ظ

    آقا بنده با تمام اجزا این مطلبو درک کردم …
    مخصوصا” پاراگراف اول رو …

  29. saray در بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ ۱۱:۱۴ ب.ظ

    درست میفرمایید و البت ذره ای شک نیست.واقعا بعد از یک مدت مدید و گاهی نه چندان مدید غبار روی روزها و خاطرات و عشق همسرهارو میپوشونه و باید مهارت خوبی داشته باشی برای پیشگیری و یا حداقل غبارروبی../یه بنده خدایی همیشه میپرسید : اینو قبول داری که گاهی جنس عشق و عاشقی ۲ نفر انقدررررررررر بوی دروغ و کلک میگیره و تبدیل به سوئ استفاده از صداقت ۱طرف از طرفین میشه که دیگه اصلا ارزش نداره…؟میدونی گاهی ادما همه جور کاریو میکنن و اصلا هم خجالت نمیکشن ..اما از ابراز دوستی و محبتشون سر باز میزنند و یه وقتی میخوان برگردن اول راه که نمیشه../ !حالا شما که اینهمه افاضات عاشقونه میفرمایید یه لطفی کن و نظرت رو در مورد حفظ آزادی و استقلال طرفین در عاشقیت بفرمایید..به نظر شما هر کاری در راه رسیدن به عشق و زندگی عاشقونه لازمه؟؟؟حتی تجاوز به حریم خصوصی خانواده ی طرف مقابل؟!!و اینکه میگن در عشق و جنگ همه چیز مجاز است به نظرت چقدر احمقانه میاد؟؟؟…

  30. for you در بهمن ۱۷م, ۱۳۸۸ ۱:۴۲ ق.ظ

    ممنون…

  31. نی نی ساکته در بهمن ۱۷م, ۱۳۸۸ ۲:۴۶ ق.ظ

    با این جمله خیلی خیلی موافقم”دیوونه،عاشقتم…می فهمی؟؟”

  32. * در بهمن ۱۷م, ۱۳۸۸ ۳:۲۸ ق.ظ

    اینایی که گفتی برای زن و شوهرها ست یا عاشقا؟ لروما شوهرا عاشق زنشون که نیستند!

  33. عرعری در بهمن ۱۷م, ۱۳۸۸ ۳:۳۹ ق.ظ

    اصن همین دیوونه بازیهاست که زندگی و عشقو قشنگتر میکنه، اینکه تو یه لحظه ای که اصلا جاش نیست، یه دفعه ابراز عشق کنی…

    ولی، ولی چلوکباب با دست خوردن رو هم با هیچی عوض نمیکنم! دقیقا مث همونی که گفتم: تو یه جایی که اصلن جاش نیست، چلوکباب با دست، مث همون ابراز عشق، بیشتر میچسبه…

  34. ماهی در بهمن ۱۷م, ۱۳۸۸ ۳:۵۴ ق.ظ

    ممنون، یادم می ماند که کیفیت در رابطه عاشقانه اینقدر مهم ست.

  35. یه دختر از همین حوالی در بهمن ۱۷م, ۱۳۸۸ ۳:۵۵ ق.ظ

    چقدر زیبا و دلنشین… چقدر باهاتون هم عقیده ام…

  36. رویا در بهمن ۱۷م, ۱۳۸۸ ۴:۰۷ ق.ظ

    تقریبا راست میگی

  37. حسام در بهمن ۱۷م, ۱۳۸۸ ۴:۵۱ ق.ظ

    شما قبول بفرمایید عشق باید ۲ طرف باشد .مثل غذا که وقتی دلت را میزند. عشق را هم که همه اش به زور نمیشود داد به خورد معشوق

  38. اقلیما در بهمن ۱۷م, ۱۳۸۸ ۶:۲۸ ق.ظ

    آن بعد نوشت اولتان، فک مرا انداخت رسما. یعنی الان من گیج می زنم به غایت. چند روز پیشا، با یک رفیقی گپ می زدیم. می گفتم بعضی جاها اصلا دوست ندارم حرف بزنم و بعضی جاها حرف زدنمان می آید بسیار. بعد داشتیم با هم مقایسه می کردیم که گفت خیلی دوست می دارد وقت غذا خوردن حرف بزند…حالا هی در خیالمان فکر می کنیم غذا خوردن همان غذا خوردن همیشگی ست یا استعاره ای ست از غذا خوردن… ببین دختر مردم را چطور در فکر می اندازید؟ داشتیم برای خودمان زندگانیمان را می کردیماااا…آقا ما هنوز فکمان افتاده است!!!! من باب اطلاع عرض کردیم. اصلا الان از آن وقت هایی ست که باید پروانه بانوی هیچستان بود بلکه درب و داغانتان می نمود! (البته همینطور الکی برای اینکه دور هم باشیم)….(این کامنت دقیقا محصول همان گیج زدن است. دست به گیرنده های خود نکوبانید لطفاااا)

  39. hala masalan در بهمن ۱۷م, ۱۳۸۸ ۹:۲۳ ق.ظ

    man az eshgh badam miad, az bolandie zendegi, az booso mokhalafatesh , az dele khoshe to , …man az eshgh badam miad

  40. عصرونه در بهمن ۱۷م, ۱۳۸۸ ۹:۲۶ ق.ظ

    عاشقی بدون جنگولک بازی نمیشه ؟ یعنی همش باید از سروکول هم بالا بریم تا معلوم شه عاشقیم ؟

  41. محمد در بهمن ۱۷م, ۱۳۸۸ ۱۲:۲۸ ب.ظ

    شده صبح جمعه پاشی از خواب بگه هوس ماسوله کردم ولی تا شب باید برگردیم.گازشو بگیری برید تا ماسوله و برگردید؟:)

    آره عزیز :)

  42. مریم در بهمن ۱۷م, ۱۳۸۸ ۱۲:۵۴ ب.ظ

    سلام

    این مطالب قشنگه اما وجود نداره.کی این روزا حواسش به عشقه.همه دنبال کسی هستن که سرش کلاه بذارن.عشق یه دروغ بزرگه.واسه نوشتن تو وبلاگ خوبه.خود تو قبولش داری نویسنده مجهول؟؟؟؟؟

    شما الان عصبانی هستی… یه نفس عمیق بکش، بعد بیا با هم حرف بزنیم

  43. من در بهمن ۱۷م, ۱۳۸۸ ۲:۰۴ ب.ظ

    خوب مینویسیا.مطلبای قبلیت کرکر خنده بود انقدر که آدم نمیتونه به کنه مطلبت فکر کنه.میخنده و میخنده. بعدش اگه باشعور باشه میفکره .ما که با شعور نبودیم و فقط خندیدیم تقریبا همه پستات خوندم از آغاز تا الان.شانسی وبلاگتو جستم.میام میخونم تقریبا هر روز.همین.

  44. آری در بهمن ۱۷م, ۱۳۸۸ ۲:۱۳ ب.ظ

    راست گفتی
    خیلی ها یادشون میره
    که عشقشان رو ابراز کنن
    و وا مصیبتا که بعد اصلاً منکر میشن که عشقی از اول وجود داشته
    این مریضی ما خوب بشو نیست
    مگه فرهنگی یه تکونی به خودمون بدیم

  45. nobaby در بهمن ۱۷م, ۱۳۸۸ ۲:۱۶ ب.ظ

    salam agha fahim ye sari be ma bezani bademoon nemiad ke hichi khoshemooon ham miad hey mesle adame ba class miam sar mizanam chizi nemigam agha bia sar bezan didam na baba hich khabari nist ine ke goftam begam nagi nagoftam :D

  46. sima در بهمن ۱۷م, ۱۳۸۸ ۲:۳۱ ب.ظ

    آقافهیم پس تکلبف من چیه که نه عاشق بودم نه دوستش داشتم.تو راست می گی زندگی خیلی کوتاهه من اینو دیر فهمیدم.خیلی سخته ولی کاریش نمی شه کرد.

  47. مژده در بهمن ۱۷م, ۱۳۸۸ ۲:۵۰ ب.ظ

    اجازه هست لینکتون کنم؟؟
    خداوند بهت عطیه ی خوب حرف زدن و خندوندن داده…

  48. آفتاب پرست در بهمن ۱۷م, ۱۳۸۸ ۳:۱۴ ب.ظ

    سلام
    این پست آخرتون خیلی برام جالب بود …. من هم یه مطلبی نوشتم که بی ارتباط با این پست نیست …. خوشحال می شم نظرتون رو بدونم .
    موفق باشین

  49. علیرضا در بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸ ۵:۲۲ ق.ظ

    سلام فهیم عزیز
    میخواهم با اجازه ات و با ذکر نامت از مطلب” می آیی بریم رستوران” در وب ام استفاده کنم.
    تا اجازه ندهی اقدام نمیکنم.متشکرم

    رفیق متعلق به خودت…از شیر مادر حلالتر

  50. هدی در بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸ ۵:۳۳ ق.ظ

    کوتاه و پر افسوس…
    پست رستورانت هم محشر بود! چه تشبیه های جالبی کردی! اون قدرهام بیربط نبودتشبیهت!
    کاش همه مثل تو برن رستوران!

  51. فنچ بانو در بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸ ۶:۳۰ ق.ظ

    با همش موافقم ..اما یه چیزی یادت فت بگی ..اینکه شریک عشقتم برای این هیجانات همراه باشه نه ضد حال

  52. یک ذهن تاریک در بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸ ۷:۰۹ ق.ظ

    مطلب جالبی بود. حدافل به درد من خیلی خورد.

    راستی لینک شدی. سر بزن به ما

  53. لیلا در بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸ ۷:۵۴ ق.ظ

    “نمیکنی و یک بار مثلا توی پاگرد خانه یک هو خفتش کنی و بچسبانی‌اش به دیوار ونوک دماغت را بزنی به دماغش و یواش بگویی که دیوانه عاشقتم…میفهمی؟ بعد هم بیخیال بروی یک گوشه و سرت را گرم کار دیگری کنی”
    اینو که خوندم رسما دلم غنج رفت بابایی. نمیگی ۴ تا جوون مجرد اینجا رو میخونن؟؟؟

  54. اُلدوز در بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸ ۱۱:۳۴ ق.ظ

    سلام
    خیلی درست بود.
    باعث شد یادم بیفته که خیلی ها این شانسو ندارن که همسرشون با این چیزای کوچولو غافلگیرشون کنه. امروز یه تشکر مخصوص از همسرم می کنم.
    ممنون واسه یادآوری.
    (در ضمن خیلی وقته بلاگ شمارو می خونم)

  55. سین سین در بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸ ۱۲:۲۲ ب.ظ

    نمی دونم چرا متنت را که می خوندم به یاد ساویر تو فیلم لاست افتادم. واقعا چرا؟

  56. مژده در بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸ ۱:۵۹ ب.ظ

    فکر کنم من یه چیزی پرسیده بودم..

    اختیار دارید…اجازه ما دست شماست…

  57. نیکو در بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸ ۳:۵۱ ب.ظ

    همین؟

  58. میلاد در بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸ ۵:۳۵ ب.ظ

    پدر فهیم خدا دستت رو به جنیفر لوپز برسونه فید ی که یهم داد ی کار کرد حالا هر وقت به روز شی خبر دار میشم بد مصب تومنی دو زار رفت رو قیمت وبلاگم بس که فیدت رونه..در کل ممنون لطف کردی

    قابل نداشت پسرم

  59. زهرا در بهمن ۱۹م, ۱۳۸۸ ۲:۲۷ ب.ظ

    عالی بود.دقیقاً قابل درک.
    ممنون که منو لینک کردین.

  60. Anonymous در بهمن ۱۹م, ۱۳۸۸ ۲:۳۹ ب.ظ

    سلام

    خیلی زیبا نوشتی

    یاد کتاب ” یک عاشقانه آرام ” نادر ابراهیمی افتادم
    به قول ایشون
    ” عشق کالای مصرف کردنی است نه پس انداز کردنی

  61. زهرا در بهمن ۱۹م, ۱۳۸۸ ۲:۴۰ ب.ظ

    سلام

    خیلی زیبا نوشتی

    یاد کتاب ” یک عاشقانه آرام ” نادر ابراهیمی افتادم
    به قول ایشون
    ” عشق کالای مصرف کردنی است نه پس انداز کردنی

  62. تهوت در بهمن ۲۰م, ۱۳۸۸ ۱۰:۰۶ ق.ظ

    درود فهیم!
    بسیار زیبا نوشتید.
    بی اجازه، این پست رو لینک کردم.

  63. آبان در بهمن ۲۰م, ۱۳۸۸ ۱۰:۳۴ ق.ظ

    ممنون…خیلی خوب بود.

  64. تنها در بهمن ۲۱م, ۱۳۸۸ ۷:۵۷ ق.ظ

    خیلی عالی بود
    بذار پیداش که کردم گوششو میگیرم میارم میشونمش اینجا اینا رو بخونه.
    ای بابا نمیدونم کجا رفته پیداش نمیشه.

  65. نادی در بهمن ۲۱م, ۱۳۸۸ ۹:۱۴ ق.ظ

    خیلی خوب بود
    من زیاد به این ها که گفتی فکر می کنم.
    البته کسی را ندارم اما از غیر قابل پیش بینی بودن خوشم می آید. شاید برای همین هست که زیاد می شنوم پشت سرم که می گویند: دیوانه هست فلانی
    تشکر از میثم بخاطر لینک به نوشته قشنگ شما

  66. تبسم در بهمن ۲۲م, ۱۳۸۸ ۵:۳۷ ق.ظ

    :) ممنون

  67. تهوت در بهمن ۲۳م, ۱۳۸۸ ۳:۰۲ ق.ظ

    آقا! نادی اشتباه گفت.
    من لینک کردم نه میثم!!!!!!!!!:)
    گفتم بگم یه وقت فکر نکنید من میثم هم هستم!

  68. بهنام در بهمن ۲۳م, ۱۳۸۸ ۳:۲۴ ب.ظ

    سلام
    واقعا عالی بود.. خیلی خوب. من کاملا اعتقاد دارم به این مطالبی که نوشتین…ولی حیف که بعضی وقتا آدما قدر با هم بودنو نمیدونن… به نظرم این عامل مهمترین عاملیه که سبب میشه عشق ها سرد بشن..
    من یه مشکلی دارم که تو وبلاگم نوشتم. خوشحال میشم نظرتو بدونم.. در ضمن، ان شاءالله به زودی لینک میکنم وبلاگتو تو وبلاگم…
    http://impossiblelove.persianblog.ir/

  69. بهنام در بهمن ۲۳م, ۱۳۸۸ ۳:۳۳ ب.ظ

    عااااالی بود واقعا… لذت بردم و شدیدا موافقم.
    کاش آدما همیشه قدر باهم بودنشونو میدونستن تا بعدها پشیمون نشن واسه اشتباهاتشون..
    من الان مشکلی دارم تو همین زمینه ها که اگه یه سر به وبلاگم بزنی و راهنمایی کنی ممنون میشم..
    وبلاگتو هم لینک کردم.
    http://impossiblelove.persianblog.ir/

  70. شبنم در بهمن ۲۳م, ۱۳۸۸ ۳:۵۴ ب.ظ

    عالی عالی عای عالیییییییییییییی!
    خیلی خوب بود!
    نوشته هات قویه…می گیره ادم رو…
    منم یه همچین نوشته ای با همین سوژه لای کاغذ پاره هام دارم…
    موفق باشی….

  71. untouchable در بهمن ۲۵م, ۱۳۸۸ ۶:۳۸ ق.ظ

    پسر از این کارها بکند می شود خاله زنک
    دختر اگر بکند می شود هرزه !

    تنهایی اما آااای حال می دهد!

  72. هرا در بهمن ۲۵م, ۱۳۸۸ ۱۲:۲۲ ب.ظ

    سلامو دفعه اول است که میام به وبلاگت. اما مطمئنم دفعه آخر نخواهد بود. با حرفت موافقم ولی آخه تنها که نمیشه … خدایی یکی رو به من نشون بده که پایه یه همچین عاشقی باشه، من خودم دومیش میشم!!!

  73. khorshid در بهمن ۲۶م, ۱۳۸۸ ۱:۴۹ ق.ظ

    akhe midooni cheye ye omr har chi myaym ajale konim hey behemoon migan NARDEBOON PELE PELE…in tanha nardeboonye ke hame entezar darand az peleye akharesh shoroo konio…khalas  intorye ke hafezeye ye melati sharti misheo ta naslaye motamadi har vaght too zendagishoon ba in joor nardeboona barkhord mikonnand yehoyi mikhan shirje beran roo peleye akhar………….

  74. ارغوان در بهمن ۲۶م, ۱۳۸۸ ۷:۲۰ ق.ظ

    محمد در بهمن ۱۷م, ۱۳۸۸ ۱۲:۲۸ ب.ظ

    شده صبح جمعه پاشی از خواب بگه هوس ماسوله کردم ولی تا شب باید برگردیم.گازشو بگیری برید تا ماسوله و برگردید؟:)

    آره عزیز
    —————-

    هر روز میام این کامت و جوابتون رو میخونم و لذت میبرم…. و خدارو شکر میکنم که چنین مردهایی روی این کره خاکی وجود دارن……..به همسرتون بخاطر داشتن شما تبریک میگم……..

    بازم میام و میخونمش و لذت میبرم….

    شاد باشید و برقرار…

  75. بهمن در بهمن ۲۶م, ۱۳۸۸ ۴:۰۵ ب.ظ

    کاملا صحیح است
    من هم کاملا این مسائل را رعایت می کنم و کلی هم ملت خیره می شوند و دردلشان فحش می دهند که ای بی حیا
    اما جالب اینجاست که کامنت ها من را یاد فیلم مارمولت و فضا نوردی و امکانات فضا نوردی انداخت
    البته هنوز مزدوج نشدم اما خوب عشق نیازی به ازدواج ندارد
    اصلا همون نحظات غیر تکراری واسه ادم می مونه چه درعشق چه در دیگر مسائل

  76. امید در بهمن ۲۹م, ۱۳۸۸ ۲:۵۸ ب.ظ

    با اجازه از مطالب شما استفاده کردم..خوشحال میشم سر بزنی و نظر خودتو بگی

  77. فاضل ترکمن در اسفند ۱م, ۱۳۸۸ ۱۰:۴۵ ق.ظ

    من الان عاشق این نوشته‌تون شدم. به‌خدا کیفیتشم خیلی بالاس! :)

  78. هستی در اسفند ۷م, ۱۳۸۸ ۳:۵۱ ب.ظ

    : )

  79. negisa در اسفند ۱۵م, ۱۳۸۸ ۴:۲۳ ب.ظ

    عالی بود . یکی از بهترین نوشته هایی که اخیرا خوندم.