زندگی کوتاه است لامصب!

به نظر من، “کیفیت”، حرف اول را در عشق و عاشقی میزند. اینکه چقدر عاشقی،مهم است، اما از آن مهمتر این است که این عشق و عاشقی را چه شکلی از خودت بروز میدهی…  حالم به هم میخورد از اینکه برای دلداری به کسی بگویی که فلانی از ته قلب دوستت دارد اما بنده خدا بلد نیست نشانش بدهد… خوب عزیزم غلط کرد که عاشق شد… میدانید مثل چیست؟ مثل این میماند که یک پرس چلوکباب ناب و تزئین شده را بگذارند جلویت و تو تمام آن را با دست بخوری و انگشتهای چرب و چیلی خودت را تا ته حلقت فرو کنی  و گند بزنی به خودت و میز و آن چلوکباب… میخواهی با دست بخوری؟ برو میدان شوش و  یک دیزی بزن با پیاز…

البته  ما ها حق داریم… بلد نیستیم، چون بلد بودنش یعنی هرزگی… یعنی لا ابالی… اگر وسط جمع، یکهو بپری و از پشتِ سر ناغافل یک بوسه از گونه یار بگیری، وامصیبت میشود… لبهایش را که اگر نشانه بگیری که هیچ…مطرودی… اگر طرف را بنشانی روی رانهایت تا تکیه اش را به تو بدهد، یا همه نگاهشان را از تو میدزدند و یا تو را با نگاهشان میخورند…همین میشود که فراری میشویم از هر چه ابراز عشق… توی تنهایی‌هایمان هم گیجی میزنیم… نمیدانیم از کجایش شروع کنیم… چه کنیم تا ته دلش، غنج برود… همین میشود که یکهو میرویم سر اصل مطلب…  ته مطلب را همان اول رو میکنیم…

دوستی دارم که حرف خوبی میزند… میگوید ما ، عشقهای با کمیت و بی کیفیتی داریم… شصت سال با هم زیر یک سقفیم… از همان روز اول هم وظایفمان معلوم است… دو صباح هم که گذشت، همه چیزمان برای هم عادی میشود… چون همیشه قابل پیشبینی هستیم… هیچ وقت هم کار غیر مترقبه نمیکنیم… نمیکنی و  یک بار مثلا توی پاگرد خانه یک هو  خفتش کنی و بچسبانی‌اش به دیوار ونوک دماغت را بزنی به دماغش و  یواش بگویی که دیوانه عاشقتم…میفهمی؟ بعد هم بیخیال بروی یک گوشه و سرت را گرم  کار دیگری کنی…

همینهاست که عشقمان میشود مثل همه چیزمان… روزمرگی میگیرد و غبار فراموشی… همین میشود که هر از چند گاهی میرویم سر  وقت عکسهای عروسی  تا کمی حسرت بخوریم به آن روزهایی که هنوز همه چیز تازه و نو بود…  لامصب کیفیت در عشق خیلی مهم است… باور کنید عشق هم مثل لباس قشنگ است… اگر قرار باشد تمام عمر توی پستوی خانه نگه داشته شود که فایده ندارد… میپوسد و خراب میشود… گاهی وقتها بد نیست تا به تن کنید و بگذارید تا پوستتان حسش کند…

خلاصه اینطوریهاست… از ما به شما نصیحت… کیفیت بالا، شما را از هیچ خدایی دور نمیکند… که خودش مخترع عشق است… دو بار که امتحانش کنید برایتان عادی میشود… دبگر “بد” به نظر نمی‌آید…  چون که اصلا بد نیست… بد نیست که هز از چند گاهی نوک انگشتان دستش را بگیرید و  بلند کنید و بگذارید که یک دور روی پنچه پا برایتان بچرخد و دامن بلندش تا سر زانو  پرواز کند…  یا که شبهای برفی  زیر نور چراغهای کم رمق خیابان، چشم  در چشم شوی و بگذاری نگاه حریصت، همه حرفها را بزند… خیلی کارها میشود کرد… عمر کوتاه است …بجنبید…دیر میشود…

بعد نوشت: یادم آمد جوان و جاهل که بودم، این افاضات را هم کرده بودم..ملتفتید که؟

و دیگر اینکه، سلیقه ما اینطوریست دیگر… اینطور نوشته ها را دوست داریم

بدون نظر در “زندگی کوتاه است لامصب!”
Pooya در تاریخ بهمن ۱۶, ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۱۳ ق.ظ

bahat movafegham, kheili sakhte baraye kasayi ke too Iran bozorg shodan hala az oon badtar ineke mesle man too Iran bozorg shi va bad doreye bozorgsalito (bad az 18) biai inja injoori dige gharashmishe chon yad migiri chejoori zendegi koni ama harvaght barmigardi Iran az dide hame raftaret gheire ghabele ghaboole baba man yebar khanoomamo too mehmooni bosesh kardam amoom oomadeh behem mige inkara jash vasate jam nist behesh goftam “pas oon yeki kara jash vasate jame? hanooz ke hanooze baham harf nemizane harchand ke man kare khodam ro mikardam va mikonam

zarafe در تاریخ بهمن ۱۶, ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۲۴ ق.ظ

che amoozande!

پریسا در تاریخ بهمن ۱۶, ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۴۵ ق.ظ

واو..

sahar در تاریخ بهمن ۱۶, ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۱۷ ق.ظ

cheghad khoob o ghashng gofty.ye jurayi harfe delam budo bayangare hasratam.kam nashnidam ke man asheghetam ama balad nistam khub bayanesh konam!manm ghabool mikardam chon khodam ashegh budam…

...... در تاریخ بهمن ۱۶, ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۲۱ ق.ظ

و چقدر سخته و دردناک که طرفت خیلی خوب این عاشقیا رو بلد باشه و یهو بدون گفتن هیچ حرفی بگه همه چی باید تموم شه و بذاره بره………به نظرتون باید چی کار کرد؟؟؟

زیبا در تاریخ بهمن ۱۶, ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۲۲ ق.ظ

ببخشید استاد شما کلاس حضوری هم برگزار می کنید یا فقط جزوه می دهید؟

...... در تاریخ بهمن ۱۶, ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۳۲ ق.ظ

چقدر سخته و دردناک که طرفت این عاشقیا رو خیلی خوب بلد باشه ولی یهو بگه همه چی باید تموم شه و بذاره بره….به نظرت باید چی کار کرد؟؟

باید ولش کرد که رفت :)

ندا در تاریخ بهمن ۱۶, ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۳۵ ق.ظ

سلام!
غمگین شدم. چرا اینقدر کوتاهه و ما هم بلد نیستیم چطوری باید ازش لذت ببریم.

مِستر افشین در تاریخ بهمن ۱۶, ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۳۹ ق.ظ

سعی میکنیم در زندگی دوم این فنون رو اجرا کنیم
توی پاگرد خانه یک هو خفتش میکنم و میکشمش ….
جالب میشه دی:

mug در تاریخ بهمن ۱۶, ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۰۰ ب.ظ

عالی عالی…واقعا همه حرف دل منو گفتین

ن د ا در تاریخ بهمن ۱۶, ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۳۰ ب.ظ

معرکه بود! من که این مدل حرفا رو می زنم یه جاهایی اونم با هزار دلیل و مدرک که خیلی هم خدا رو خوش میاد و اصلا هم جنایت نیست… متهم می شم به هزار و یک برچسب من جمله بی دینی و لاابالی و …کووووووو تا مردم یاد بگیرن با ساده ترین روش ها هم می شه از روزمرگی فاصله گرفت و یه عشق رو حفظ و حتی عمیق تر کرد!!!
موفق باشید

نفس در تاریخ بهمن ۱۶, ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۴۰ ب.ظ

کاش همه مردها مثل تو فکر می کردند

پریا در تاریخ بهمن ۱۶, ۱۳۸۸ ساعت ۱:۰۹ ب.ظ

بشددددددددددت موافقم!
این تعداد “دال”، دال بر عمق و وسعت موافقت بنده بود :D

اقلیما در تاریخ بهمن ۱۶, ۱۳۸۸ ساعت ۱:۳۳ ب.ظ

جناب آقای فهیم مسئلتن؟
معمولا پارتنرهای ما خانمها که دامن به تن نمی کنند. برای آن چرخشی که گفتید چه حکمتی بیاندیشیم؟
بعد من با آن قسمت حرفای شما کاملا موافقم. “غلط کرد که عاشق شد”… عاشقیت هم بلد بودن می خواهد… مراقبت می خواهد…
راستی، من هم از آنهایی هستم که چشم هایم را می دزدم(:

کرگدن در تاریخ بهمن ۱۶, ۱۳۸۸ ساعت ۲:۰۱ ب.ظ

محشر بود این پستتون …
مثل و جنس پستهای همیشه نبود ولی خب یه جور دیگه ای شاهکار بود …
حالا خیلی ام نخوایم اغراق کنیم عالی بود خوب بود !
حال آدمو خوب می کرد این عصر گند جمعه ای …
لذا خیلی مرسی !

Amir S در تاریخ بهمن ۱۶, ۱۳۸۸ ساعت ۲:۰۳ ب.ظ

هی ملت را به کارهای بی ناموسی تشویق کن…دیگه چی؟ سر انکشتانو و بوسه و به به…

طناز در تاریخ بهمن ۱۶, ۱۳۸۸ ساعت ۲:۱۹ ب.ظ

خیلی عالی بود.ممنون
خوب راست می گی مثل یه تلنگر می مونه

حامد اویسی در تاریخ بهمن ۱۶, ۱۳۸۸ ساعت ۲:۴۴ ب.ظ

خیلی ازین پستت خوشم اومد…

Adomo در تاریخ بهمن ۱۶, ۱۳۸۸ ساعت ۲:۴۵ ب.ظ

Man on hafte asheghaneye mamanbozorg va bababozorgamo ke didam vaghean lezat bordam,kheili ghashango pak o khalesane bud,ke hanuz bad az 50,60 sal zendegi hanuz hararat dasht!
Akhare keifiat bud!
Ghashang neveshti mamnun!

ریحانه در تاریخ بهمن ۱۶, ۱۳۸۸ ساعت ۳:۱۰ ب.ظ

عالی بود من اینارودر اینده میدم اقامون بخونه یادبگیره.راستی ایناکه گفتی مال اقایون بود ماچیکارکنیم اونوقت؟

اشکان در تاریخ بهمن ۱۶, ۱۳۸۸ ساعت ۳:۲۸ ب.ظ

سلام
من حدود دو سه هفته ای است که با وبلاگ شما آشنا شدم و فید خوان شما یکی از فیدهای محبوب من در گودر است .نثر قشنگی دارید و چون از دل می یاد لاجرم بر دل هم می شینه یک نثر شکسته مدرن .راستی از این پستت هم خیلی خوشم اومد.

الناز در تاریخ بهمن ۱۶, ۱۳۸۸ ساعت ۳:۴۰ ب.ظ

میگویم جناب آقای فهمیم خان یعنی ما میتوانیم پاچه ی شلوار یار را تا زانو بالا بزنیم؟؟…
بعدشم اینکه دست روی دلمان گذاشتید بسیار خون به راه شد…قربون یو

الناز در تاریخ بهمن ۱۶, ۱۳۸۸ ساعت ۳:۴۳ ب.ظ

ببخشید اون فهیم خان بود نه فهمیم خان!!

پناه در تاریخ بهمن ۱۶, ۱۳۸۸ ساعت ۴:۰۴ ب.ظ

فوق العاده بود … مرحبا به این قلم و فکر.

محبوب در تاریخ بهمن ۱۶, ۱۳۸۸ ساعت ۴:۲۰ ب.ظ

اینجا دیدم یه نفر گفته اینها واسه آقایونه و خانمها چه؟خواستم بگم کافیه فقط آقاهه یکم لطافت داشته باشه و اونوقت خانمه به راحتی میتونه راش بندازه.پس فکر نکنید یه وقت موضوع فقط مربوط به آقایونه. ولی زندگی بدون این چیزهایی که گفتید یعنی هیچی یعنی بعد ۲۰ سل فقط تحمل میمونه نه عشق:)

محبوب در تاریخ بهمن ۱۶, ۱۳۸۸ ساعت ۴:۵۳ ب.ظ

چند پست موجود در صفحه نخست رو خوندم و الان فک و دلم در میکنه از بس که سعی کردم بلند نخندم و خنده ها رو یکجا قورت دادم تا کسی بیدار نشه.
پست هاتون یکی از یکی محشرتر بود:)

لیدی مارمالاد در تاریخ بهمن ۱۶, ۱۳۸۸ ساعت ۸:۱۹ ب.ظ

احیانا شما برادر ی مجرد ندارید آیا که البت مثل شما بیاندیشد به عشخ؟؟؟

آژیراک در تاریخ بهمن ۱۶, ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۲۵ ب.ظ

آقا بنده با تمام اجزا این مطلبو درک کردم …
مخصوصا” پاراگراف اول رو …

saray در تاریخ بهمن ۱۶, ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۱۴ ب.ظ

درست میفرمایید و البت ذره ای شک نیست.واقعا بعد از یک مدت مدید و گاهی نه چندان مدید غبار روی روزها و خاطرات و عشق همسرهارو میپوشونه و باید مهارت خوبی داشته باشی برای پیشگیری و یا حداقل غبارروبی../یه بنده خدایی همیشه میپرسید : اینو قبول داری که گاهی جنس عشق و عاشقی ۲ نفر انقدررررررررر بوی دروغ و کلک میگیره و تبدیل به سوئ استفاده از صداقت ۱طرف از طرفین میشه که دیگه اصلا ارزش نداره…؟میدونی گاهی ادما همه جور کاریو میکنن و اصلا هم خجالت نمیکشن ..اما از ابراز دوستی و محبتشون سر باز میزنند و یه وقتی میخوان برگردن اول راه که نمیشه../ !حالا شما که اینهمه افاضات عاشقونه میفرمایید یه لطفی کن و نظرت رو در مورد حفظ آزادی و استقلال طرفین در عاشقیت بفرمایید..به نظر شما هر کاری در راه رسیدن به عشق و زندگی عاشقونه لازمه؟؟؟حتی تجاوز به حریم خصوصی خانواده ی طرف مقابل؟!!و اینکه میگن در عشق و جنگ همه چیز مجاز است به نظرت چقدر احمقانه میاد؟؟؟…

for you در تاریخ بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ ساعت ۱:۴۲ ق.ظ

ممنون…

نی نی ساکته در تاریخ بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ ساعت ۲:۴۶ ق.ظ

با این جمله خیلی خیلی موافقم”دیوونه،عاشقتم…می فهمی؟؟”

* در تاریخ بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ ساعت ۳:۲۸ ق.ظ

اینایی که گفتی برای زن و شوهرها ست یا عاشقا؟ لروما شوهرا عاشق زنشون که نیستند!

عرعری در تاریخ بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ ساعت ۳:۳۹ ق.ظ

اصن همین دیوونه بازیهاست که زندگی و عشقو قشنگتر میکنه، اینکه تو یه لحظه ای که اصلا جاش نیست، یه دفعه ابراز عشق کنی…

ولی، ولی چلوکباب با دست خوردن رو هم با هیچی عوض نمیکنم! دقیقا مث همونی که گفتم: تو یه جایی که اصلن جاش نیست، چلوکباب با دست، مث همون ابراز عشق، بیشتر میچسبه…

ماهی در تاریخ بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ ساعت ۳:۵۴ ق.ظ

ممنون، یادم می ماند که کیفیت در رابطه عاشقانه اینقدر مهم ست.

یه دختر از همین حوالی در تاریخ بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ ساعت ۳:۵۵ ق.ظ

چقدر زیبا و دلنشین… چقدر باهاتون هم عقیده ام…

رویا در تاریخ بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ ساعت ۴:۰۷ ق.ظ

تقریبا راست میگی

حسام در تاریخ بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ ساعت ۴:۵۱ ق.ظ

شما قبول بفرمایید عشق باید ۲ طرف باشد .مثل غذا که وقتی دلت را میزند. عشق را هم که همه اش به زور نمیشود داد به خورد معشوق

اقلیما در تاریخ بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ ساعت ۶:۲۸ ق.ظ

آن بعد نوشت اولتان، فک مرا انداخت رسما. یعنی الان من گیج می زنم به غایت. چند روز پیشا، با یک رفیقی گپ می زدیم. می گفتم بعضی جاها اصلا دوست ندارم حرف بزنم و بعضی جاها حرف زدنمان می آید بسیار. بعد داشتیم با هم مقایسه می کردیم که گفت خیلی دوست می دارد وقت غذا خوردن حرف بزند…حالا هی در خیالمان فکر می کنیم غذا خوردن همان غذا خوردن همیشگی ست یا استعاره ای ست از غذا خوردن… ببین دختر مردم را چطور در فکر می اندازید؟ داشتیم برای خودمان زندگانیمان را می کردیماااا…آقا ما هنوز فکمان افتاده است!!!! من باب اطلاع عرض کردیم. اصلا الان از آن وقت هایی ست که باید پروانه بانوی هیچستان بود بلکه درب و داغانتان می نمود! (البته همینطور الکی برای اینکه دور هم باشیم)….(این کامنت دقیقا محصول همان گیج زدن است. دست به گیرنده های خود نکوبانید لطفاااا)

hala masalan در تاریخ بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ ساعت ۹:۲۳ ق.ظ

man az eshgh badam miad, az bolandie zendegi, az booso mokhalafatesh , az dele khoshe to , …man az eshgh badam miad

عصرونه در تاریخ بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ ساعت ۹:۲۶ ق.ظ

عاشقی بدون جنگولک بازی نمیشه ؟ یعنی همش باید از سروکول هم بالا بریم تا معلوم شه عاشقیم ؟

محمد در تاریخ بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۲۸ ب.ظ

شده صبح جمعه پاشی از خواب بگه هوس ماسوله کردم ولی تا شب باید برگردیم.گازشو بگیری برید تا ماسوله و برگردید؟:)

آره عزیز :)

مریم در تاریخ بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۵۴ ب.ظ

سلام

این مطالب قشنگه اما وجود نداره.کی این روزا حواسش به عشقه.همه دنبال کسی هستن که سرش کلاه بذارن.عشق یه دروغ بزرگه.واسه نوشتن تو وبلاگ خوبه.خود تو قبولش داری نویسنده مجهول؟؟؟؟؟

شما الان عصبانی هستی… یه نفس عمیق بکش، بعد بیا با هم حرف بزنیم

من در تاریخ بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ ساعت ۲:۰۴ ب.ظ

خوب مینویسیا.مطلبای قبلیت کرکر خنده بود انقدر که آدم نمیتونه به کنه مطلبت فکر کنه.میخنده و میخنده. بعدش اگه باشعور باشه میفکره .ما که با شعور نبودیم و فقط خندیدیم تقریبا همه پستات خوندم از آغاز تا الان.شانسی وبلاگتو جستم.میام میخونم تقریبا هر روز.همین.

آری در تاریخ بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ ساعت ۲:۱۳ ب.ظ

راست گفتی
خیلی ها یادشون میره
که عشقشان رو ابراز کنن
و وا مصیبتا که بعد اصلاً منکر میشن که عشقی از اول وجود داشته
این مریضی ما خوب بشو نیست
مگه فرهنگی یه تکونی به خودمون بدیم

nobaby در تاریخ بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ ساعت ۲:۱۶ ب.ظ

salam agha fahim ye sari be ma bezani bademoon nemiad ke hichi khoshemooon ham miad hey mesle adame ba class miam sar mizanam chizi nemigam agha bia sar bezan didam na baba hich khabari nist ine ke goftam begam nagi nagoftam :D

sima در تاریخ بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ ساعت ۲:۳۱ ب.ظ

آقافهیم پس تکلبف من چیه که نه عاشق بودم نه دوستش داشتم.تو راست می گی زندگی خیلی کوتاهه من اینو دیر فهمیدم.خیلی سخته ولی کاریش نمی شه کرد.

مژده در تاریخ بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ ساعت ۲:۵۰ ب.ظ

اجازه هست لینکتون کنم؟؟
خداوند بهت عطیه ی خوب حرف زدن و خندوندن داده…

آفتاب پرست در تاریخ بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ ساعت ۳:۱۴ ب.ظ

سلام
این پست آخرتون خیلی برام جالب بود …. من هم یه مطلبی نوشتم که بی ارتباط با این پست نیست …. خوشحال می شم نظرتون رو بدونم .
موفق باشین

علیرضا در تاریخ بهمن ۱۸, ۱۳۸۸ ساعت ۵:۲۲ ق.ظ

سلام فهیم عزیز
میخواهم با اجازه ات و با ذکر نامت از مطلب” می آیی بریم رستوران” در وب ام استفاده کنم.
تا اجازه ندهی اقدام نمیکنم.متشکرم

رفیق متعلق به خودت…از شیر مادر حلالتر

هدی در تاریخ بهمن ۱۸, ۱۳۸۸ ساعت ۵:۳۳ ق.ظ

کوتاه و پر افسوس…
پست رستورانت هم محشر بود! چه تشبیه های جالبی کردی! اون قدرهام بیربط نبودتشبیهت!
کاش همه مثل تو برن رستوران!

فنچ بانو در تاریخ بهمن ۱۸, ۱۳۸۸ ساعت ۶:۳۰ ق.ظ

با همش موافقم ..اما یه چیزی یادت فت بگی ..اینکه شریک عشقتم برای این هیجانات همراه باشه نه ضد حال

یک ذهن تاریک در تاریخ بهمن ۱۸, ۱۳۸۸ ساعت ۷:۰۹ ق.ظ

مطلب جالبی بود. حدافل به درد من خیلی خورد.

راستی لینک شدی. سر بزن به ما

لیلا در تاریخ بهمن ۱۸, ۱۳۸۸ ساعت ۷:۵۴ ق.ظ

“نمیکنی و یک بار مثلا توی پاگرد خانه یک هو خفتش کنی و بچسبانی‌اش به دیوار ونوک دماغت را بزنی به دماغش و یواش بگویی که دیوانه عاشقتم…میفهمی؟ بعد هم بیخیال بروی یک گوشه و سرت را گرم کار دیگری کنی”
اینو که خوندم رسما دلم غنج رفت بابایی. نمیگی ۴ تا جوون مجرد اینجا رو میخونن؟؟؟

اُلدوز در تاریخ بهمن ۱۸, ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۳۴ ق.ظ

سلام
خیلی درست بود.
باعث شد یادم بیفته که خیلی ها این شانسو ندارن که همسرشون با این چیزای کوچولو غافلگیرشون کنه. امروز یه تشکر مخصوص از همسرم می کنم.
ممنون واسه یادآوری.
(در ضمن خیلی وقته بلاگ شمارو می خونم)

سین سین در تاریخ بهمن ۱۸, ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۲۲ ب.ظ

نمی دونم چرا متنت را که می خوندم به یاد ساویر تو فیلم لاست افتادم. واقعا چرا؟

مژده در تاریخ بهمن ۱۸, ۱۳۸۸ ساعت ۱:۵۹ ب.ظ

فکر کنم من یه چیزی پرسیده بودم..

اختیار دارید…اجازه ما دست شماست…

نیکو در تاریخ بهمن ۱۸, ۱۳۸۸ ساعت ۳:۵۱ ب.ظ

همین؟

میلاد در تاریخ بهمن ۱۸, ۱۳۸۸ ساعت ۵:۳۵ ب.ظ

پدر فهیم خدا دستت رو به جنیفر لوپز برسونه فید ی که یهم داد ی کار کرد حالا هر وقت به روز شی خبر دار میشم بد مصب تومنی دو زار رفت رو قیمت وبلاگم بس که فیدت رونه..در کل ممنون لطف کردی

قابل نداشت پسرم

زهرا در تاریخ بهمن ۱۹, ۱۳۸۸ ساعت ۲:۲۷ ب.ظ

عالی بود.دقیقاً قابل درک.
ممنون که منو لینک کردین.

Anonymous در تاریخ بهمن ۱۹, ۱۳۸۸ ساعت ۲:۳۹ ب.ظ

سلام

خیلی زیبا نوشتی

یاد کتاب ” یک عاشقانه آرام ” نادر ابراهیمی افتادم
به قول ایشون
” عشق کالای مصرف کردنی است نه پس انداز کردنی

زهرا در تاریخ بهمن ۱۹, ۱۳۸۸ ساعت ۲:۴۰ ب.ظ

سلام

خیلی زیبا نوشتی

یاد کتاب ” یک عاشقانه آرام ” نادر ابراهیمی افتادم
به قول ایشون
” عشق کالای مصرف کردنی است نه پس انداز کردنی

تهوت در تاریخ بهمن ۲۰, ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۰۶ ق.ظ

درود فهیم!
بسیار زیبا نوشتید.
بی اجازه، این پست رو لینک کردم.

آبان در تاریخ بهمن ۲۰, ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۳۴ ق.ظ

ممنون…خیلی خوب بود.

تنها در تاریخ بهمن ۲۱, ۱۳۸۸ ساعت ۷:۵۷ ق.ظ

خیلی عالی بود
بذار پیداش که کردم گوششو میگیرم میارم میشونمش اینجا اینا رو بخونه.
ای بابا نمیدونم کجا رفته پیداش نمیشه.

نادی در تاریخ بهمن ۲۱, ۱۳۸۸ ساعت ۹:۱۴ ق.ظ

خیلی خوب بود
من زیاد به این ها که گفتی فکر می کنم.
البته کسی را ندارم اما از غیر قابل پیش بینی بودن خوشم می آید. شاید برای همین هست که زیاد می شنوم پشت سرم که می گویند: دیوانه هست فلانی
تشکر از میثم بخاطر لینک به نوشته قشنگ شما

تبسم در تاریخ بهمن ۲۲, ۱۳۸۸ ساعت ۵:۳۷ ق.ظ

:) ممنون

تهوت در تاریخ بهمن ۲۳, ۱۳۸۸ ساعت ۳:۰۲ ق.ظ

آقا! نادی اشتباه گفت.
من لینک کردم نه میثم!!!!!!!!!:)
گفتم بگم یه وقت فکر نکنید من میثم هم هستم!

بهنام در تاریخ بهمن ۲۳, ۱۳۸۸ ساعت ۳:۲۴ ب.ظ

سلام
واقعا عالی بود.. خیلی خوب. من کاملا اعتقاد دارم به این مطالبی که نوشتین…ولی حیف که بعضی وقتا آدما قدر با هم بودنو نمیدونن… به نظرم این عامل مهمترین عاملیه که سبب میشه عشق ها سرد بشن..
من یه مشکلی دارم که تو وبلاگم نوشتم. خوشحال میشم نظرتو بدونم.. در ضمن، ان شاءالله به زودی لینک میکنم وبلاگتو تو وبلاگم…
http://impossiblelove.persianblog.ir/

بهنام در تاریخ بهمن ۲۳, ۱۳۸۸ ساعت ۳:۳۳ ب.ظ

عااااالی بود واقعا… لذت بردم و شدیدا موافقم.
کاش آدما همیشه قدر باهم بودنشونو میدونستن تا بعدها پشیمون نشن واسه اشتباهاتشون..
من الان مشکلی دارم تو همین زمینه ها که اگه یه سر به وبلاگم بزنی و راهنمایی کنی ممنون میشم..
وبلاگتو هم لینک کردم.
http://impossiblelove.persianblog.ir/

شبنم در تاریخ بهمن ۲۳, ۱۳۸۸ ساعت ۳:۵۴ ب.ظ

عالی عالی عای عالیییییییییییییی!
خیلی خوب بود!
نوشته هات قویه…می گیره ادم رو…
منم یه همچین نوشته ای با همین سوژه لای کاغذ پاره هام دارم…
موفق باشی….

untouchable در تاریخ بهمن ۲۵, ۱۳۸۸ ساعت ۶:۳۸ ق.ظ

پسر از این کارها بکند می شود خاله زنک
دختر اگر بکند می شود هرزه !

تنهایی اما آااای حال می دهد!

هرا در تاریخ بهمن ۲۵, ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۲۲ ب.ظ

سلامو دفعه اول است که میام به وبلاگت. اما مطمئنم دفعه آخر نخواهد بود. با حرفت موافقم ولی آخه تنها که نمیشه … خدایی یکی رو به من نشون بده که پایه یه همچین عاشقی باشه، من خودم دومیش میشم!!!

khorshid در تاریخ بهمن ۲۶, ۱۳۸۸ ساعت ۱:۴۹ ق.ظ

akhe midooni cheye ye omr har chi myaym ajale konim hey behemoon migan NARDEBOON PELE PELE…in tanha nardeboonye ke hame entezar darand az peleye akharesh shoroo konio…khalas  intorye ke hafezeye ye melati sharti misheo ta naslaye motamadi har vaght too zendagishoon ba in joor nardeboona barkhord mikonnand yehoyi mikhan shirje beran roo peleye akhar………….

ارغوان در تاریخ بهمن ۲۶, ۱۳۸۸ ساعت ۷:۲۰ ق.ظ

محمد در بهمن ۱۷م, ۱۳۸۸ ۱۲:۲۸ ب.ظ

شده صبح جمعه پاشی از خواب بگه هوس ماسوله کردم ولی تا شب باید برگردیم.گازشو بگیری برید تا ماسوله و برگردید؟:)

آره عزیز
—————-

هر روز میام این کامت و جوابتون رو میخونم و لذت میبرم…. و خدارو شکر میکنم که چنین مردهایی روی این کره خاکی وجود دارن……..به همسرتون بخاطر داشتن شما تبریک میگم……..

بازم میام و میخونمش و لذت میبرم….

شاد باشید و برقرار…

بهمن در تاریخ بهمن ۲۶, ۱۳۸۸ ساعت ۴:۰۵ ب.ظ

کاملا صحیح است
من هم کاملا این مسائل را رعایت می کنم و کلی هم ملت خیره می شوند و دردلشان فحش می دهند که ای بی حیا
اما جالب اینجاست که کامنت ها من را یاد فیلم مارمولت و فضا نوردی و امکانات فضا نوردی انداخت
البته هنوز مزدوج نشدم اما خوب عشق نیازی به ازدواج ندارد
اصلا همون نحظات غیر تکراری واسه ادم می مونه چه درعشق چه در دیگر مسائل

امید در تاریخ بهمن ۲۹, ۱۳۸۸ ساعت ۲:۵۸ ب.ظ

با اجازه از مطالب شما استفاده کردم..خوشحال میشم سر بزنی و نظر خودتو بگی

فاضل ترکمن در تاریخ اسفند ۱, ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۴۵ ق.ظ

من الان عاشق این نوشته‌تون شدم. به‌خدا کیفیتشم خیلی بالاس! :)

هستی در تاریخ اسفند ۷, ۱۳۸۸ ساعت ۳:۵۱ ب.ظ

: )

negisa در تاریخ اسفند ۱۵, ۱۳۸۸ ساعت ۴:۲۳ ب.ظ

عالی بود . یکی از بهترین نوشته هایی که اخیرا خوندم.

پوزش ، نظرات بسته می باشد.