داشتم خاطرات بچگیهایم را مرور میکردم… خوب فکرش را میکنم، میبینم که من هم برای خودم کروکودیلی بودهام و خبر نداشته ام… کروکودیل چیزی متضاد با بچه سوسول و “بچه لای پر قو” و آدمهای در این زمره به حساب میآید… مثلا یادم میآید کلاس چهارم دبستان که بودم، خانهمان کمپلو بود… اهواز را که میشناسید؟ اما مدرسه ما گلستان بود… رسما دو تا کورس تاکسی (یا مینیبوس) میطلبید به علاوه نیم ساعت پیادهروی… عین خیالم هم نبود… آنقدر هم ریز نقش بودم که دستم به میلههای سقف مینیبوس نرسد… جان من نپرسید مگر صندلی خالی گیرت نمیآمد که یک چیزی بهتان میگویم ها… همیشه که مینیبوس به پیچ استادیوم که میرسد، راننده “اور اکتیو” میشد و میبایست ران یک نفری را میچسبیدم تا مثل یک کیسه ماش، کف ماشین پخش نشوم… حالا چه زن و چه مرد…مهم نبود.
پیادهروی هم که میکردیم، خالی از لطف و صفا نبود. یک جاده دو کیلومتری که پیادهرو نداشت و چهار فصل سال به برکت باران و فاضلاب خانهها، دوطرف آن، تا کمر گِل بود… شروع به پیادهروی که میکردیم، ۴۰ کیلو بودیم و تا به مدرسه میرسیدیم، لااقل ۶۰ کیلو میشدیم… تا توی دهانمان گِلی بود…
این جاده، خوبی دیگری هم داشت… مثل ک.ا.ن دوم، برای کنترل جمعیت مفید بود… رانندههای سربههوا هر از چندگاهی با ماشین یک ویراژی بین ملت پیاده و همیشه در صحنه کنار خیابان میدادند و مثل بولینگ آنها را به گِل و خون میکشیدند… کلا احساس میکردی که دارند پلیاستیشن بازی میکنند… اصولا امنیت حرف اول را میزد… یکجوری بود که خانوادههای پر جمعیت، شب به شب باید سرشماری میکردند تا ببینند همان تعدادی که صبح از خانه بیرون رفتهاند، به خانه برگشتهاند یا نه…که معمولا نه!
با همه این گل و بلبلی که خودمان داشتیم، صدام حرامزاده هم داشت به ما تجاوز میکرد…نمیدانستیم کجایمان را بچسبیم تا چیزی در ما فرو نکنند… یک سالی که خاک شهرمان را توبره کشیدند، مجبور شدیم برویم در یک روستا پناهنده بشویم… کلا زندگی عشایری خوبی بود… آنجا مدرسه هم میرفتیم… یک کلاسی داشتیم که ظرفیتش ۵۰ نفر بود که البته ما ۱۰۰ نفر بودیم… آن هم مختلط… تقریبا روی هم مینشستیم… که در جمع بد هم نبود…خوش میگذشت… مثلا در طول سال تحصیلی، کلهم یک بار نوبت انشا خواندن به هر کس بیشتر نمیرسید… تازه اگر خوششانس بودی… بیست و پنج دقیقه اول هر کلاسی هم به حضور و غیاب میگذشت… دهن معلم بینوا، کف میکرد تا اسم ۱۰۰ نفر را بخواند… در عوض سالی دو بار به ما دفتر و مداد مفتی میدادند… از همین دفترهایی که کاغذشان شبیه کتیبههای دوره فرعون بود… همانهایی که پشتشان مینوشتند تعلیم و تعلم عبادت است… در هر حال یکسالی هم قاتی چوپانها و گوسفندها درس خواندیم و زندگی کردیم…خوشی گذشت…
همه اینها پوستمان را کلفت کرد… مثل کرگدن… انعطاف پذیرمان کرد… یاد گرفتیم که زندگی معمولا مقوله گهی است… و این یکی از مهمترین دریافتهایی است که هر کس یک روزی باید به آن نائل بیاید… همینها بود که امروز وقتی بچهای را میبینم که سر رنگ کفشش چانه میزند، میخواهم خرخرهاش را بجوم…
غرغر نمیکنم باور کنید… تکتک آن خاطرهها و لحظهها را دوست دارم… هنوز قیافه دخترکهای عشایر آن سالها تو ذهنم است و هنوز آرزو میکنم که لااقل یکی از آنها را پیدا کنم و دو ساعتی با او گپ بزنم… البته اگر هنوز زبان همدیگر را بفهمیم… آنوقتها که خوب میفهمیدیم… اگر شما یکی از آنها هستید، یک خبری به من بدهید که یک جایی با هم قراری بگذاریم!