جایی که ش.ا.ش آدم، معرف شخصیت او می‌شود

قبل از ازدواجم، فکر می‌کردم سخت‌ترین و دشوار‌ترین مرحله زندگی‌ام، پیدا کردن همسر مناسب است و به ضرس قاطع بر این عقیده بودم که فتح این قله، مثل فتح اورست میباشد و لااقل روی کره زمین، هیچ بزمچه‌ای، نمی‌تواند ادعا بکند که بالاتر از آن را فتح کرده است… اما واقعیت ماجرا طور دیگری رقم خورد… شخص مورد نظر به راحتی پیدا شد… مراحل اولیه هم نسبتا راحت انجام شد…سختی آن، فوقش در حد قله “اشتران‌کوه” خودمان بود… اما مفهوم سختی را  وقتی فهمیدم  که قرار شد برای عقد، آزمایش اعتیاد بدهم…

ساعت حدودهای هشت صبح، دم ِ آزمایشگاه فاضل (فاطمی)، خودمان را قاطی یک صف طویل کردیم… لامروت آنقدر این صف طولانی بود که سر آن به نحو حیرت‌انگیزی پرسپکتیو شده بود و به صورت یک نقطه دیده میشد… حین دو سه ساعتی که توی این صف، زیر آفتاب ذوب میشدیم، کمی رایزنی کردیم که چند و چون آزمایش و  آزمایشگاه دستمان بیاید… فهمیدیم که داستان فقط یک آزمایش ساده خون نیست… گویا مشتاق دیدن ش.ا.ش مردان هم هستند… یکی آنطرف‌تر با حرارت و اشتیاق از تجربه‌های قبلی‌اش میگفت… یکی آدرس و تلفن یک بابائی را می‌داد که توی کار ش.ا.ش بود و به عبارتی قاچاقچی ش.ا.ش … و میگفتند نرخش هم مناسب است… البته برای آنهایی که معتاد بودند و میخواستند پاچه پدر‌ زنشان را مالش بدهند… خلاصه اطلاعات عمومی و تخصصی من در همه زمینه های زرد و آبکی، در همان دو ساعت بالا رفت…

نهایتا نوبت به ما رسید و وارد سالن آزمایشگاه شدیم… شناسنامه‌ها را گرفتند و اسم‌ها را نوشتند و عکس‌هایمان را بردند و خلاصه آماده نبرد شدیم… از خانم‌ها، یک تست ظریف خون برای تالاسمی گرفتند و روانه‌شان کردند به سالن انتظار… برای ما مردها، داستان کمی فرق میکرد… آزمایش خون را که گرفتند، به هر کداممان یک لیوان ایکس لارژ دادند که برایشان پرش کنیم… به طرف گفتم تا کجای لیوان را؟ ابرو بالا انداخت  و به قد و هیکلم نگاه کرد  و ناخن انگشت شستش را دو میلیمتر پائین تر از لبه لیوان گذاشت و گفت تا اینجا… پدر آمرزیده فکر می‌کرد که ما شتر هستیم… لابد اگر  کمی هیکلم درشت‌تر بود، پارچ دستم میداد…

خلاصه رفتیم توی صف تست… هر کس که از اتاق تست بیرون می‌آمد، عرق کرده بود و مثل لبو سرخ شده بود… احساس میکردی همین الان از پای منقل کباب بلند شده‌اند… ده دقیقه‌ای طول کشید تا نوبت ماشد… رفتیم توی اتاق… یک اتاق مثلا بیست متری که مثل قصر آئینه اصفهان، تمام دیوارهایش آینه‌های قدی کار گذاشته شده بود… یک آدم درشت اندام با سبیل‌های شیر افکن و کله‌ای که چیزی کمتر از آینه‌ها نداشت، پشت میز نشسته یود… کمی دور و برم را نگاه کردم که ببینم این مایع حیات را کجا باید تخلیه کنم… خیلی سوالی سرم را برای  سبیلو تکان دادم که یعنی کجا برم؟ خیلی جوابی و مستحکم سرش را کمی جلو داد که یعنی همینجا… تازه دو ریالی من جا افتاد و دیدم ده دوازده نفری رو به دیوار ایستاده‌اند و دارند تلاش میکنند… رفتم کنار یکی‌شان… طفلک می‌گفت یک ربع است که دارد تلاش میکند…به قول خودش از دیدن سبیلو، “ش.ا.ش بند” شده است…

حالا خیلی بیشتر در جزئیات نرویم… در همین حد بگویم که یک سمفونی مزخرفی آنجا راه افتاده بود که تا یک ماه از صدای آب ریختن پارچ توی لیوان و قوری توی استکان حالم به هم میخورد… و همانجا خدا را شکر کردم که علم بشر اینقدر پیشرفت کرده که با همین ماجرای شفاهی، پی به اعتیاد میبرد و مجبور نیستیم که قسمت کتبی را هم رو کنیم….

همه لیوان‌ها را صفایی می‌دادند و روی یک طاقچه می‌گذاشتند و  اسمشان را میچسباندند روی آن و خجل و شرمسار از جلوی سبیلو ، اتاق را ترک میکردند… نمیدانم آن روزی که این سبیلو به خواستگاری رفته است به پدر زنش گفته من چه کاره‌ام؟… ” ش.ا.ش بان؟

درنهایت کار آزمایش تمام شد وبعد از یک کلاس نیم ساعتی آموزشی، راهی‌مان کردند منزل… دو روز بعد هم جوابها را دادند و فهمیدیم و فهمیدند که معتاد نیستیم… البته گویا اگر ایدز و هپاتیت و اینها داشتیم، خیلی برای کسی مهم نبود…  مهم اینست که معتاد نباشی…

پی‌نوشت: این پست فقط بازخوانی یک خاطره قدیمی بود… تکراری بودنش را توی سرمان نکوبید.

خاک بازی

احتمالا اگر شما این روزها یک سری به وبلاگ “شراگیم” زده باشید، به جای همان صفحه سفید و نارنجی همیشگی، با یک صفحه جدید مواجه شده‌اید که مفهوم کلی آن این است که شراگیم، دائما یا موقتا،  نخواهد نوشت. اصلا اینجا قصد ندارم که برای ننوشتن شراگیم ضجه و مویه کنم و مراتب همدردی خودم را با باقی خوانندگانش اعلام کنم… ابدا! فقط قصد دارم از شراگیم به عنوان یک مثال در این دنیای وانفسای وبلاگ‌نویسی، استفاده کنم.

سال ۲۰۰۶، خانم آذر فخر برایم یک ایمیل زد و شراگیم را به من معرفی کرد. با توجه به شلوغی سرم (و جاهای دیگر)، دو ماهه آرشیوش را خواندم. از اولین پستش هم شروع کردم تا روند رشد نوشتنش را ببینم… که الحق و الانصاف، خیلی سریع قالب مناسب نوشتن ِ خودش را پیدا کرده بود. همیشه اعتقاد دارم که آدمهایی که نوشتن را شروع میکنند، اولین و بزرگترین گرفتاریشان پیدا کردن جا و سبکشان در نوشتن است… حالا، هر چه قدر آدم باهوش‌تر باشد، این سکو را هم، راحت‌تر پیدا میکند.

شراگیم، آدم معروفی بود (و هست)… خاصیت نوشته‌های او، روانی آن بود (و قطعا هست)… پدرم همیشه برای “نوشتن”، یک مثال به‌جا میزند. میگوید نوشتن مثل این است که آدم بخواهد لقمه نان و پنیر بگیرد و به دهان غیر بگذارد. خیلی‌ها اصولا حوصله‌اش را ندارند… بعضی آنقدر لقمه را بزرگ میگیرند که دهان طرف را پاره میکند… یا آنقدر کوچک که نمیفهمد چه خورده است… فقط گروه معدودی هستند که نرمه نان را پیدا میکنند و یک لقمه “به اندازه” با آن درست میکنند که طرف راحت می‌جود، قورت میدهد و هضم میکند… تا جایی که من میدانم، لقمه‌های شراگیم، سایزشان خوب بود… به عبارتی نوشته‌هایش لیز بود و سر میخورد وتا ته معده آدم میرفت.

نکته دوم، Sense of Humor شراگیم بود. طنز نوشتن خیلی سخت است. مثل خیلی کارهای دیگر… اعتماد به نفس هم میخواهد… اینکه یک ماجرا را “خنده دار” تعریفش کنی، طاقتفرساست… مخصوصا در فرهنگ ما ایرانی‌ها که با خنده رابطه خوبی نداریم. اگر خوب به نویسنده‌های قدیم و جدید ایران نگاه کنید، طنز نویسها نسبت به جدی‌نویسها، یک اقلیت محدود را تشکیل میدهند که به راحتی قابل اغماضند… سختی نوشتن طنز یک طرف، و بدتر از آن، بدقلق بودن ما شرقی‌ها در خندیدن از آن طرف… با این اوصاف طنز شراگیم، یکی از بهترینها بود… طنزی نبود که مثل سریالهای نود قسمتی صدا وسیما، جفتک بیاندازند تا ملت بخندند… اینها را گفتم که بگویم، منابع طنز واقعی ما خیلی محدودند… و آدم تاثیر بسته شدن حتی یکی از این وبلاگها را هم به راحتی میفهمد.

اما اینکه شراگیم ِ نوعی نخواهد بنویسد، حتما دلایل خودش را داشته و قطعا دلایل قابل قبولی هم هستند. خیلی وقتها (به عبارتی همیشه) نوشتن، فضای فیزیکی مناسب خودش را میطلبد… مثلا هیچ نویسنده‌ای را نمی‌بینید که در بازار مسگرها و زیر صدای چکش‌هایشان، سریلندکرده باشد… یا مثلا کسی که قرار است کتاب عاشقانه‌ای بنویسد که با خواندش تمام هورمونهایت ترشح کند، نمیتواند قلمفرساییش را در یک کارگاه ساختمانی به سرانجام برساند… فضای فیزیکی و فضای فکری و روحی نویسنده، مهمترین انگیزه نوشتن اوست…

جالبی ماجرا، جای دیگری است… اینکه هیچ کس حاضر نیست روی نوشتن کسی سرمایه گذاری کند… خیلی‌ها حاضرند از توی کوچه‌های خاکی روستاهای ما، آدمهای مستعد فوتبالیست را پیدا کنند و روی آنها سرمایه‌گذاری کنند و رشدشان بدهند… یا روی چشم و ابروی بازیگرها… یا روی صدا نکره خواننده‌ها… اما روی نویسنده، کسی حاضر به سرمایه گذاری نیست (که هزینه به مراتب کمتری نسبت به باقیه دارد)… البته سرمایه‌گذارها لابد حساب پنج دقیقه سرانه مطالعه ما ایرانی‌ها در سال را می‌کنند! همین است که نمی‌بینی کسی، هزینه‌ای کند تا یک نفر فقط بنویسد…

مخلص کلام… ما چند صد هزار وبلاگ ثبت شده داریم…کار هیچ کس را هم نمی‌خواهیم بی‌ارزش کنیم… اما گروه محدود و معدودی مثل شراگیم هستند که اسمشان این استحقاق را دارد که  علاوه بر سردر وبلاگشان، بر روی جلد کتابی هم حک شود… گروه معدودی هستند که صاحب سبک نگارش خودشان هستند… به قول فرنگیها signature دارند… یعنی  اگر یک پاراگرافش را بدهند به دستت، میفمی که نویسنده‌اش کیست…و بهتر اینکه، جای پای آنها را در سبک نگارش دیگران هم میبینی که چطور تقلیدی از نوشتن آنها میکنند.

این بحث نتیجه اخلاقی خاصی ندارد! فقط خواستم سلایق شحصی خودم را بگویم… امیدی هم به بهبود وضع اسفبار “گم شدن نویسنده‌ها” ندارم… چون مرجع ذیصلاحی برای پیدا کردن و نگهداری آنها وجود ندارد… چون مسابقه وبلاگ برتر ما را آلمانی‌ها برقرار کرده‌اند و خودمان رقابت جامعی برای آن نداریم… فقط خواستم بگویم که لااقل خودمان حواسمان بیشتر به اینجور آدمها باشد… حالا که “سرمایه گذارهای مادی”، کک فرهنگی توی تنبانشان نیست و فقط به فکر این هستند که دو ریالشان را سه ریال کنند، لااقل ما سرمایه‌گذاری معنوی کنیم… تشویقشان کنیم که یک قدم پا فراتر از آنچه که امروز هستند بگذارند و پرچمشان را جاهای بالاتر هم فروکنند…

پینوشت) شراگیم، اینجا یک مثال و سیبل برای تیر اندازی ما بود. از خود ایشان هم اجازه مکتوب دارم که این پست را بنویسم. اما مثال زیاد دارم… طنز نویسهایی که آمدند و یک دوره دل بردند و بعد هم رفتند و همرنگ مردم”عادی” شدند… جدی نویسهایی که نوشته‌هایشان مثل نقش برجسته یک قالی بودند و فرقشان را میفهمیدی… یا عاشقانه نویسهایی که هیچ وقت پایشان را توی یک خیابان شلوغ و بارانی و نورانی نگذاشتند تا همه فکرهای زبده‌شان را کلمه کنند و لقمه کنند و باقی سیر شوند… همین است که اسامی روی جلد کتابهای خیابان انقلاب اینقدر محدود هستند!

و صدالبته این نوشته به مفهوم این نیست که شراگیم رفته و دیگر هم نخواهد نوشت… اگر برگشت و نوشت، متهمم نکنید که جوان مردم را زنده به گور کرده ام…

بعدنوشت: نمیدانم چقدر از این پیشنهاد استقبال خواهد شد… اما اگر حالش را داشتید، اسم چند نفری را که “واقعا” خوب مینویسند و میشود روی آنها سرمایه گذاری معنوی کرد، بیاورید… از قدیم گفته اند که مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد…

یک چیزی بگویم که لال از دنیا نروم

گویا پست قبل که مربوط به عید و دنگ و فنگ آن بوده است را، خیلی مرثیه‌وار و به سبک و سیاق محرم خونین نوشته بودم… ملت دلشان گرفته و همه ناراحت وضع اسفبار ما غربت نشینان ِ “بی‌فروردین” شده‌اند و حکما بعضی‌ها که دلشان مثل گنجشک نازک بوده، دو قطره اشک هم برایمان ریخته‌اند… خواستم بگویم که ببخشید پستهای دم عید ما، به جای ریتم شش و هشت، ریتم یک‌و‌دو به خودش می‌گیرد و قرکمری نیست… اما فکر نکنید اینجا که عید میشود، ما در یک اتاق خاکستری و سرد خودمان را حبس می‌کنیم و زانوی غم بغل می‌گیریم و از دور، شادی شما را نگاه می‌کنیم و حسرت میخوریم و  افسردگی ِ دوری از مام وطن، ما را احاطه کرده و رسم و رسوم عید را به جا نمی‌آوریم…نه عزیزان دل من!… به ابوالفضل هر چه را که شما میکنید، ما هم به همان شدت میکنیم (؟)…

مثلا سفره هفت‌سین… امسال یک سفره هفت‌سین ِ هیئتی چیدیم که یک کاروان شتر با بارش در آن گم می‌شد… نه تنها هفت‌سین اصلی را گذاشتیم، بلکه ده دوازده تا “سین” زاپاس هم در آن پخش کردیم…  البته یک مقادیر جزئی با پسرک درگیری داشتیم و  تدابیر امنیتی شدیدی برای حفظ، نگهداری و امنیت جانی سفره از دست ایشان اتخاذ کرده بودیم…. مثلا سطح سفره را چند متری از سطح زمین بالاتر برده‌ایم تا دستش به آن نرسد… همه سفره‌شان را روی زمین می‌اندازند، آنوقت ما روی هوا پهن کرده‌ایم… خودمان هم باید روی نوک پنجه پا بایستیم تا محتویاتش را ببینیم… سال بعد احتمالا از لیزر دیتکتور هم استفاده میکنیم…

اما با همه این اوصاف، گاهی هم جواب نمیداد… مثلا همین سیب‌های سر سفره… حدودا شش بار مجبور شدیم عوضشان کنیم… تا کمی حواسمان پرت میشد می‌دیدیم که جای دو دندان گود، تن سیب‌های قرمز را خراشیده و خونشان را ریخته و شهیدشان کرده است… من نمیدانم قدیم‌ها چطور با وجود ده‌دوازده تا بچه قد‌ و نیم قد در هر خانه، سفره هفت‌سین میچیده‌اند… یا همین ماهی‌های بدبخت…  با پسرک رفته‌ایم از این فروشگاه‌هایی که سگ و گربه و خوک و خر می‌فروشند و دو تا ماهی قرمزِ فربه خریده‌ایم که توی تنگِ سر سفره، برای سال تحویل جفتک بیاندازند و جنسِ سفره را جور کنند…. حالا پسرک مثل یک گربه خونخوار، دائم دور وبر این بدبختها می‌پلکد… گهگداری هم مستاصل می‌گوید ” پس کی این ماهی‌ها را میخوریم؟”… به خدا نگران جان ماهی‌ها هستم… یک هفته‌ای میشود که دارم اصول و مبانی زیستی حیوانات آبزی را به او یاد می‌دهم  و تلاش می‌کنم که بفهمد ماهی عید، کمی با قزل آلا و کپور فرق دارد… اما مگر به خرجش می‌رود؟ دائم می‌خواد به سیخ بکشدشان و کباب‌شان کند…

حالا پسرک به کنار… رفته بودیم تا سمنو بخریم… از همین بقالی‌های  ایرانی… باور کنید یک چیز بد‌بو و قهوه‌ای و مشکوک را ریخته‌اند توی یکی ظرف پلاستیکی دردار… از همین ظرفهای پلاستیکی که توی آزمایشگاه بهار (سر  ِ امیر آباد) دست آدم می‌دهند و به سمت مستراح راهی‌اش میکنند… تنها فرقش همان برچسب محصول بود که به جای مثلا “جعفر کرمو”، نوشته بودند سمنو…همین… با این اوصاف آن را سر سفره گذاشتیم… البته یک جای دوری که خیلی توی دید نباشد… حالا این سمنو کجا و  سمنوی عمه لیلا سر میدان تجریش کجا؟ باقی جوارح سفره هفت‌سین هم به همین منوال مهیا شده‌اند…

مخلص کلام، با وجود سهل نبودن تدارکات سفره هفت‌سین و دشوار بودن تضمین بقای آن برای چند روز، اما ما اینکار را کردیم و تعهد و پایبندی خودمان را به این سنت چند میلیون ساله (خیلی بلف بود؟) اثبات کردیم…

پینوشت) هیچ انگیزه و هدف خاصی پشت این پست نبود الا اینکه ردیف فروردین ۸۹ به ردیفهای آرشیومان اضافه شود.  وگرنه میدانیم که مردمان آریایی هم اکنون لب ساحل خزر، حمام آفتاب میگیرند و ردِ مایو روی تنشان می‌اندازند و وبلاگ خوانی هم  نمیکنند … پس آن را میگذاریم به حساب خوانندگی یک آدم  بد صدا در حمام  که فقط دل به اکوی صدای خودش خوش کرده است…