هزار و سیصد و هشتاد و نه

قول داده بودم که خیلی پیش‌تر از عید، یک پست صوتی مبارک‌باد ِ عید، اینجا بگذارم…اما خب… توی این دنیا چه کسی سر حرف و قولش مانده است که من دومی‌اش باشم؟ برای همین هم، به نوشتن بسنده میکنم…

یک هفته به عید مانده است…گو اینکه حس بویایی ما آنقدرها قوی نیست و نمی‌توانیم بویش را از اینجا حس کنیم… پس دروغ نمی‌گویم که بوی عید می‌آید… اینجا اصلا بوی عید نمی‌آید… میدانید… یکی از اشکالات غربت نشینی (در کنار هزار حسن ِ آن!) این است که نمیتوانی غم و ناراحتی خودت را با کسی تقسیم کنی… یا لااقل درست و حسابی تقسیم‌اش کنی… اما اشکال بزرگتری هم دارد… این است که نمیتوانی بعضی از  “شادی” هایت را هم تقسیم کنی… مثل همین عید خودمان… ایران، وقتی یکم فروردین میشود، اینجا بیست و یک مارچ است… اول هیچ سال و ماهی هم نیست… هیچ کسی هم حالی‌اش نمیشود که امروز، روز اول بهار  است… هیچ کس متوجه تفاوت عمده امروز با دیروز نمی‌شود… آدم‌ها با همان لباس‌های دیروزشان، همان کارهای دیروزشان را انجام میدهند… حالا این وسط تو می‌مانی و یک شادی ِ غیر قابل تقسیم… و این اصلا خوب نیست… اوائل با انرژی و شادی، ماجرای نوروز و هفت سین و فلسفه وجودی آن را برای این “خارجی‌‌ها” توضیح میدهی… که ما فلان هستیم و بیسار… یا امضا جمع میکنی که سفره هفت سین را ثبت ِ سازمان ملل کنیم… یا ت*مهای گوگل را دستمال میکشیم که جان مادرت یک روز، لوگوی خودت را هفت سین کن… اما کمی که میگذرد، حس میکنی که این کارها تشنگی‌ات را رفع و رجوع نمیکند… دلت همان تهران شلوغ دم ِ عید را میخواهد… لابد الان فلکه آریا‌شهر جای سوزن انداختن نیست… ملت بساط آت و آشغال فروشی‌شان را پهن کرده‌اند کف خیابانها و از شیر مرغ تا جان آدیمزاد را فریاد میزنند… یا فروشگاه‌ها، همه‌شان دو تشت حمام جلوی درشان گذاشته‌اند و  سه میلیون ماهی قرمز در آن ریخته‌اند که بفروشند… از همین ماهی‌های زپرتی که طول عمرشان یک هفته بیشتر نیست… همانهایی که عشق بچگی ما بودند که طرف با تور بگیرد و بیاندازد توی کیسه فریزر و بدهد دستمان… که تمام راه خانه از پشت کیسه زل بزنیم تو چشمهایش و گاهی هم مثل این سادیسمی‌ها، با انگشت یک درکو*نی به او بزنیم… حال میداد نه؟

یا بوی خانه تکانی مادرمان… بوی وایتکس و شیشه شور و پودر رختشویی… یا پنجره‌های که پرده‌هایشان، یک سال دود خورده بودند و حالا دارند توی ماشین لباس‌شویی، تالاپ و تالاپ مالیده میشوند… یا فریاد صدای کارگرهایی که قالی میشورند… یا بروی توی خیابان ستارخان… ملت دو کیلومتر جلوی آجیل فروشی ایوب صف کشیده باشند… راستی پسته الان کیلویی چند است؟ دو میلیون تومان؟

خلاصه اینها همه زبان مشترکی میشود برای تقسیم شادی‌ها… همه یک جوری با هم حرف میزنند… دوست‌داشتنی است… اینکه اسفند ماه را بزنی به فلان ِ چپ گاو و رسما هیچ کس درست و حسابی کار نکند…بعد هم بدانی ۱۳ روز از فروردین را هم به فلان ِ راست گاو خواهی زد… قرار نیست آب هم از آب تکان بخورد… حال می‌دهد به مولا…

خب بگذریم… به هر حال طبق رسوم، باید عید را تبریک بگوییم و برای همدیگر دعا کنیم… ما هم که “رسم‌زده” هستم… پس عیدتان مبارک باشد…هر جای این دنیای گرد که هستید… سلامتی و عزت و پول و غیره هم که جزء بدیهی ترین دعا‌ها هستند که برایتان آرزو میکنیم… اگر در سال گذشته، دلی را شکاندیم، از همین تریبون مراتب عذرخواهی خودمان را اعلام میکنیم… اگر دلی را به دست آورده‌ایم که تمام تلاشمان را میکنیم که نگه‌اش داریم… اگر هم دل کسی را برده‌ایم (که بعید میدانم)، همینجا اعلام کند تا به او پس‌اش بدهیم…

مخلص کلام اینکه حلالمان کنید و سال خوبی داشته باشید و عیدتان مبارک!

بدون دیدگاه در “هزار و سیصد و هشتاد و نه”
پوزش ، نظرات بسته می باشد.