گشاد شدیم، رفت پی کارش… شرمنده از این ادبیات چاله میدانی…اما هیچ واژه ای بهتر از این کلمه، حال و روز امروزمان را بهتر نشان نمیدهد. کالیبرمان طوری افزایش پیدا کرده که یک مزرعه سنجد هم کارساز نمیشود. همه آن هم تقصیر زندگی ماشینی و عصر صنعتی و صد البته پتانسیل خودمان در گشاد شدن است. یادم می آید ایران که بودم، هفته ای یک بار مجبور میشدم برای خرید، بروم میدان تره بار آریا شهر… همان که سر ِ خسرو بود… ماشین هم که نداشتم… میرفتم و به اندازه پشت یک وانت، خرت و پرت و هله هوله میخریدم و همه را با دست تا سر ِ ستارخان، خِر کش میکردم… احساس وزنه برداری را داشتم که با وزنه اش، دارد راه میرود… لامصب ها سنگین بودند… لنگر می انداختند…یکی که به من تنه میزد، از مسیر خارج میشدم و یک ربعی دور خودم گیجی میزدم تا تعادلم را دوباره به دست بیاورم… بعد هم منتظر تاکسی میماندم …جلو مینشستم و کرایه دو نفر را میدادم تا خیار و گوجه ها به کسی فرو نروند…
سر کوچه مان پیاده میشدم و با همان مکافات یک کیلومتری پیاده میرفتم تا به خانه برسم…همیشه فکر میکردم این کوچه ما از خیابان ولیعصر هم دراز تر است… بعد هم به خانه که میرسیدم، تازه اول بدبختی بود… شما که میدانید خانه ما طبقه چهارم بود آنهم بدون آسانسور… با آنهمه بار…آنهمه پله… آدم را به زائیدن وادار میکرد… وارد خانه که میشدم، دراز کش می افتادم و یک آب قند میدادند دستم تا تلف نشوم… تا هفته بعد هم رد دستگیره نایلونها، کف دستم میماند…
اما با همه این احوالات، یک ساعت بعدش همه چیز فراموشمان میشد و انگار نه انگار دو شکم زیر بار هندوانه و خربزه زائیده ایم… زندگی با خوشی ادامه پیدا میکرد… ما مثل شما هم نبودیم که با ماشین برویم خرید… یا برای خرید برویم میوه فروشی های فانتزی سر کوچمان… از همینهایی که خیار و سیب شان را وازلین (پارافین؟) میزنند و میگذارند توی ویترین… انگار میخواهند میوه را از پایین بخورند که چربش میکنند…
اما حالا اینجا که آمده ایم، بدجوری سوسول شده ایم… توان دو قدم راه رفتن را نداریم… تا سر خیابان که می خواهیم برویم، عزا میگیریم… یک طبقه را که میخواهیم بالا برویم، عمرا اگر از پله معمولی استفاده کنیم… ولو شده چند مدتی صبر کنیم تا پله برقی برایش بسازند… اصلا این زانو هایمان دیگر به خم شدن عادت ندارند… خودشان هم همینطورند… اگر در ِگاراژ خانه شان برقی نباشد، دق میکنند… دکانها و بانکها و ساندویچی ها، هم آمده اند یک پنجره توی دیوارشان در آورده اند که لازم نباشد از ماشین پیاده شوی و بروی داخل فروشگاه… با ماشین میروی دم پنجره و سفارشت را میدهی و جنست را میگیری و برو به سلامت… عصر جدید ِچارلی چاپلین را رو سفید کرده اند…
بدبختی این جور زندگی هم این میشود که تا دیگر با آدمها سرکار نداری… خریدت را از پشت همان پنجره میکنی یا پشت اینترنت… اصولا یکی از تفریحات من در ایران، چانه زدن با دکان دار ها بود… مثلا میرفتیم بازار صفویه… یک تنبان انتخاب میکردیم…طرف خیلی ریلکس میگفت بیست و شش تومان… ما هم خیلی ریلکس میگفتیم شش تومان میدهی ببریم… نیم ساعتی با هم چانه میزدیم… پای ائمه اطهار و ابوالفضل و زن و بچه هایمان را وسط میکشیدم و اخر سر هم دوازده تومان میدادیم و روی همدیگر را میبوسیدیم و خداحافظی میکردیم…دهانمان کف میکرد… فکمان جابجا میشد از بس قسم دروغ خورده بودیم… اما اینجا جای چانه وجود ندارد… همینه که هست… اینجا زبان و فکمان هم تنبل شده است و کم باز و بسته میشود لامصب…
خلاصه اینطوریهاست… آنوقت شراگیم می آید و نق میزند که چرا ملت کامنت نمیگذارند و همه چیز را از گودر پیگیری میکنند و فوقش کمی که از نوشته هایش خر کیف میشوند، لایکش میکنند… همین است…ما گشاد شده ایم… دو صباح دیگر هم شرط میبندم همه جای دنیا همین است…آدمها از توی همان رختخوابشان، همه کارشان را میکنند… ولو شده اجابت مزاج…
