پونه

خب! کمی از وضع و حال این روزهایم بنویسم. به عبارتی روزمره نگاری کنم. واضح تر یعنی بدون اینکه سوژه خاصی در سر و فکرم باشد، بنویسم و بگذارم قلم، در علفزار برای خودش بچرد و اگر خواست لگدی هم بزند. مخلص اینکه بی ربط مینویسم و شما هم دنبال چیز خاصی نباشید.

یک هفته ای میشود که به خانه جدید آمدیم… کوچک است… به قول فرنگی ها Cozy است. نه اینکه خودم آدم دل گنده ای نیستم، برای همین هم از خانه کوچک خوشم می آید. اینجا همه چیز دمِ دست است. روی مبل که مینشینم، دستم به تلویزیون میرسد و نمیخواهد خیلی جم بخورم. کمی کش که بیایم، به یخچال هم دسترسی دارم. خلاصه با دو قدم شتری میتوانی سر خانه را به تهش برسانی. زود گرم میشود. نفس عمیق هم نباید بکشی که امکان دارد ته خانه “مکش” ایجاد شود و چیزی بیافتد.

هنوز هم اینترنت و تلفن و تلویزیون خانه را وصل نکرده اند… این روزها خیلی بدوی زندگی میکنیم و هیچ وسیله ارتباطی با دنیای خارج نداریم…اینقدر که اگر به جای تنبان، برگ درخت موز دور خودمان بپیچانیم، میشویم خود آدم و حوا…که البته بد هم نیست… کمی فرصت داریم به خودمان برسیم…

همسایه های خوبی هم داریم. چون تا حالا ندیدمشان این را میگویم. همسایه خوب اینجا به همسایه ای میگویند که او را سال تا سال نبینی و صدایش را هم نشنوی… خب این فرضیه در این خانه جواب میدهد. اما احتمالا دور و برمان هندی زیاد باید باشد… بوی ادویه ” کاری” همیشه این دور و برها میچرخد… خانه دست چپیمان هم احتمالا عشق الویس پریسلی باید باشد… صدا ضبطش را تا فیهاخالدون بالا میبرد و هر شب به یک آلبوم دعوتمان میکند… همیشه دوست داشته ام که صدای موسیقی از خانه همسایه بیاید… یک جورهایی میشود موسیقی پس زمینه زندگی روزمره ات… بهتر از آن، اینکه حق انتخابی برای موسیقی نداری و آدم همسایه باید آن را انتخاب کند… عاشق این جور دیک. تاتوری ها هستم… در هر حال همسایه خوبیست و جز صدای الویس پریسلی و صدای سیفون توالتش، چیز دیگری مزاحمت ایجاد نمیکند…

در ضمن نزدیکی های این خانه، یک رودخانه هم رد میشود… میگویم رودخانه یکهو فکرتان سمت می سی سی پی و آمازون و اینها نرود…یک رود کوچک… از همانهایی که گاهی پونه کنارشان سبز میشود… شاید هوا که گرم تر شد بروم و بچینم… از بچگی عاشق چیدن پونه بوده ام…نمیدانم حکمش چیست اما تا نچینی اش، خشکش نکنی، پودرش نکنی، به آدم نمیچسبد… همین عادت را برای بعضی آدمها هم دارم… تا خشک و پودرشان نکنم، به من نمیچسبند…

حالا اگر از من بپرسید که این خزعبلات که بالا گفتی یعنی چه و اصلا هدفت چه بود، رسما جوابی برایتان ندارم. نوشتن گاهی میشود مثل گذاشتن یک پارچ زیر شیر آب… کمی که بگذرد، پر میشود و سر ریز میکند… اینها را که گفتم، همه اش سرزیرِ همان پارچ آب است… باید بریزد و برود…

بدون دیدگاه در “پونه”
پوزش ، نظرات بسته می باشد.