بر باد رفت

از دکتر ها خوشم نمی آید. محیط بیمارستان و مطب، کاملا من را یه قعر یاس فلسفی پرتاب میکند و اساسا فلسفه وجودی حیات خودم را زیر سوال میبرد. حالا اگر دردی، مرضی چیزی داشته باشی باز منطقی به نظر می آید که خودت را در دام دکتر بیاندازی… اما این “چک آپ” سالانه دیگر چه صیغه نامیمونی است؟ ماجرا از اینجا شروع شد که من امروز نوبت چک آپ سالانه داشتم… از شب قبلش با اینکه میدانستم قرار نیست هیچ حادثه خاص و غیر خاصی بیافتد، اما یک جورهایی “غم باد” گرفته بودم…مهربان شده بودم…یاد گناهان کرده و نکرده خودم افتادم… زردی برگهای پائیز را حس میکردم وخلاصه شاعر شده بودم… سر صبح هم پاشدم و با شکم گرسنه رفتم کلینیک… حالم از این پرستارهای بیخیال به هم میخورد… طرف داشت آنطرف جان میداد، آنوقت پرستار بالای سرش خیلی ریلکس مثلا دارد با دوستش از ماجرا دیشب حرف میزند…

در هر حال رفتم و خودم را معرفی کردم و دو کرور فرم پر کردم و هزار تعهد دادم که هر بلایی سرم بیاید، حقم است و دندم نرم، میخواستم نیایم دکتر و اینها… یک پرستار ترکه ای سیاه، مدارکم را گرفت و کمی زیر و رویشان کرد و آخر سر هم من را به اتاق آزمایش برد و گفت همین جا باش تا دکتر بیاید…

یک اتاق چهار در پنج با در بسته… همه جای دیوارهایش هم پوستر زده بودند و انواع واقسام بیماری های لاعلاج و با علاج را روی آنها توضیح داده بودند… از زکام خودمان بگیر برو تا جذام… ته هر پوستر هم یک جمله اخلاقی نوشته بود با این مفهوم کلی که ” ببین چک آپ سالانه خوبه؟ اگر مبتلا باشی و خودت ندانی، ما به تو میگوییم”… خلاصه داشتم خودم رابا در و دیوار سر گرم میکردم تا وقت بگذرد و من زودتر خلاص شوم… دو دقیقه بعد دکتر آمد… در را بست…دکتر درشتی بود… یک نیم نگاهی به من می انداخت و یک نیم نگاهی به پرونده ام…انگار دزد گرفته بود… بعد شروع کرد به سوال کردن… از حالت خوب است شروع کرد و رسید به رژیم غذایی و گلاب به روتون چند بار میروم مستراح و پدر و مادرم چند سالشان است و اینها… همه جزئیات زندگیم را پرسید…فکر کردم دختری چیزی دارد و میخواهد بیاندازدش به من… که البته کور خوانده و من عمرا دختری که پدرش دکتر است را نمیگیرم…همه زندگی میشود استرس..لابد هر از چندگاهی که میخواهد زهر چشمی از داماد بگیرد، یک آمپولی چیزی حواله آنجایمان میکند…

مخلص…طرف کلی سوال جواب کرد… بعد هم سینه اش صاف کرد و با وقاحت تمام گفت من میروم بیرون و دو دقیقه دیگر می آیم… تو هم لباسهایت را کلهم دربباور و بزن به چوب لباسی…. چشمهایم را تنگ کردم و گفتم جان؟ امیدوار بودم که زبانش را نفهمیده ام و منظورش چیز دیگری بوده…مثلا شاید گفته این چوب لباسی را ببر خانه برای خودت و لباسهایت را به آن آویزان کن…. اما نه..خیلی جدی دوباره همان حرف اول را تکرار کرد… آخر مگر من با دکتر شوخی دارم؟ مگر قبلا همدیگر را دیده ام؟ ما توی زندگی همین یک کار را نکرده ایم…اصلا تنها نقطه قوت ما همین بوده…توی همین هاگیر و واگیر دکتر از اتاق بیرون رفت… چاره ای نبود… یکی یکی درشان آوردیم…. شدیم درست مثل همان روز اولی که پایمان را به این کره خاکی گذاشتیم… البته قبل از اینکه زائو لای ملحفه بپیچاندمان… اصلا احساس خوبی نبود… میدانید اصلا آدم بدون لباس احساس امنیت نمیکند… چه خوش گفته آن شاعر که حجاب مصونیت است… من الان میفهمم… هر نسیم خنکی که از تهویه اتاق به تنت میخورد، احساس غریبی به آدم میدهد…

یکهو دکتر آمد… معاینه اش را از چشمها شروع کرد… نور انداخت و اینها…رسید به گوش و دماغ و دهن و گلو و سینه … این گوشی و دم دستگاهش را همه جا میکرد… دکتر گفت بخواب روی تخت… ناخود آگاه گفتم are you sure? خیلی محکم گفت اره… صدای قلبم را چک کرد… کمی آمد پایین…کلیه و معده و اینها را هم چک کرد…. بعد هم ]………..[(خودتان را جر واجر هم کنید نمیگویم بعدش چکار کرد و چه شد- خواننده باید عاقل باشد)

خلاصه معاینه ما تمام شد… همین بس که بگویم که دیگر چیزی برای باختن نداریم… آقای دکتر برای ما شد “دکی جون”…شاید هم “دکی بلا”… اصلا نمیدانم این دکترها چطور میتوانند توی چشم مریضهایشان نگاه کنند؟ من که عمرا بار دیگر مطب این مردک نمیروم….حداقل بار بعد میروم پیش یک دکتر زن…اصلا پیرزن…که خیالم راحت باشد… در هر حال روز خوبی نبود… نروید چکاپ…فوقش آدم از قانقاریا میمیرد…صد شرف دارد به این کارهای بی ناموسی…نه؟

بدون دیدگاه در “بر باد رفت”
پوزش ، نظرات بسته می باشد.