“آقای عزیزی”، یک ایمیل نسبتا مفصل برایم زده بود و اعتراض نسبتا به حقی کرده بود. میگفت که پستهای طنزی که اینجا میگذارم، اگر چه گاهی لبخند را بر روی لبهایش می آورند، اما خیلی از آنها “سر و ته” درست و مشخصی ندارند… منظورش این بود که که هر داستانی ولو که طنز باشد، باید در آخرش یک نتیجه گیری منسجمی با خودش بیاورد…یا به عبارت دیگر، خواننده باید پیامی، نکته ای چیزی، ته ماجرا دستگیرش شود…
تا حدی با این “آقای عزیز” موافقم… اما من همیشه اعتقاد دارم که “هدف” یک داستان طنز -و نه هجو- لزوما میتواند “نتیجه” آخر داستان نباشد… میتواند هدفش این باشد که فقط کسی را بخنداند… یک داستان جدی -متضاد طنز- درست مثل اتوبوس تهران-چالوس میماند… تهران سوار میشوی و انتظار هم داری که چالوس پیاده شوی…یک نتیجه منطقی و واضح…اما طنز لزوما اینطور نیست… طنز مثل ترن هوایی میماند… سوار میشوی، بالا و پایین میروی، هیجان میگیری و زیر دلت خالی میشود… آخر سر هم، همان جایی پیاده میشوی، که سوار شده ای…به جای جدیدی نمیرسی و فقط فکر همان هیجان و بالا و پایین رفتنها برایت باقی میماند…
البته این فقط نظر من بود که به خود آقای عزیز هم گفتم…حالا نمیدانم شما با کداممان موافق ترید؟
