صاحب سبک باشید
آقا جان هر کاری که میخواهید بکنید، بکنید… فقط در آن صاحب سبک خودتان باشید. این یک قانون نانوشته است و تا حالا به نام هیچ آدیمزاده ای ثبت نشده بود، که الان شد… من آن را نوشتم و از حالا به بعد هم جزو مایملک من محسوب میشود. اینها را ول کنیم…برسیم به صاحب سبک بودن…
ببینید… همین “علی واکسی” خودمان را نگاه کنید… ما هزار تا شاید هم ده هزار تا، واکسی توی مملکت خودمان داریم…همشان آمده اند یک قوطی چوبی درست کرده اند و بساطشان را در آن ریخته اند و دوره راه می افتند توی بازار و کوچه و محل که بیا و واکست بزنم… هیچ کدامشان هم معروف نشدند… نه بی بی سی با آنها مصاحبه کرده و نه هر روز بیست تا ایمیل از زندگی نامه آنها، دست به دست چرخیده است… حالا یک کسی آمد و به جعبه واکس خودش، ایده “تلفنی بودن یک واکسی” را هم اضافه کرد. اینقدر معروف شد که اگر توجه کرده باشید من آن بالا گفتم “علی واکسی خودمان”!… یعنی تا این حد…
حالا این یک مثال چرب و چیلی و سیاه و معمولی بود…شما اگر یک نگاهی به دور و برتان بیاندازید، از این علی واکسی ها خیلی میبینید… توی همین تهران خودمان… چند تا بقالی داریم که اسمشان “دریانی” است؟ حداقل هر محله ای یکی را دارد… هیچ کدامشان هم معروف نیستند، بجز “دریانی” محله ما… طرف آمده و روی میزش یک قابلمه هیئتی گذاشته است و لب به لب پرش کرده از کاغذهای تاشده شانسی… ادعا میکند که قبل از خرید، یکی از این کاغذها را با چشم بسته انتخاب کن، هر چه در آمد، آن را به صورت مجانی به باقی خریدهایت اضافه میکند. شیر مفتی… کره مفتی… به هر حال ما انسانیم و عبید این تئوری که “مفت باشد، کوفت باشد”(یا به بیانی مفت باشد، کلفت باشد…بسته به دیدگاه آدمها)… حالا نتیجه چه میشود؟ من که عمرا حاضر نیستم دو قدم پیاده بروم، برای این آقای دریانی یک ربعی پیاده میرفتم تا شاید چیزی برنده شوم… ته دلم هم قرص بود که این مارمولک، روی تمام این کاغذها کلمه”پوچ” را نوشته است…اما باز هم کورسوی امیدی داشتم که شاید اشتباهی از زیر دستش در رفته و یکی را نوشته مثلا “یخمک”… که هیچ وقت هم آن اتفاق نیفتاد… اما آدم خلاقی بود…متفاوت کار کرد…مشتری های احمق مثل من هم از سر وکولش بالا میرفتند و روزی یک قابلمه، کاغذ مصرف میکرد…
هنوز هم مثال بزنم؟ بس است دیگر… مخلص کلام اینکه به عقیده من، اینکه چه کاره ای، اصلا مهم نیست…اینکه چطور این کارت را انجام میدهی مهم است… همین گداهای توی کوچه و خیابان مثال زنده این ماجرا هستند… اینها تا حالا کلاس مارکتینگ که نگذرانده اند ولی نامردها این قانون نانوشته را سینه به سینه به نسل های بعدشان منتقل میکنند. باز هم نتیجه اش این میشود که شما و من ساده دل، سر صبح به خودمان قول میدهیم که عمرا به این شیادها پول ندهیم، ولو اگر خودشان را به مردن زدند یا حتی اگر واقعا تلف شدند…شب که برمیگردیم به خانه، نمیفهمیم که چطور دوباره در پاچه ما فرو کرده اند…نه جان من…اینطور نیست؟
من تا حالا هر کسی را دیده ام که نگاه جدید تری به دور و برش داشته است، بدجوری موفق بوده است… بدترین قسمت هم این بوده که وقتی میفهمم که ترفند ونگاه خلاقانه اش چه بوده، میفهمم که چقدر هم ساده و ابتدایی است… به هر حال… از ما گفتن و از شما نشنیدن و این صفحه را مثل برق بستن… در ضمن این را هم بگویم که من هم از این دیدها ندارم… اگر داشتم که الان اینجا شما راموعظه نمیکردم و میرفتم پی نو آوری و خلاقیت خودم…
این را هم بگویم و بروم… توی همین عالم نوشتن و وبلاگ نویسی هم داستان بی کم و کاست تکرار میشود…دوست ندارم اسم کس خاصی را بیاورم واز او تعریف و تمجید کنم…اما مثلا همین لنگدراز خودمان…به عقیده من یک جورهایی ادبیات داش مشتی زنانه و جدیدی دارد که به دل مینشیند… یا همین تاکسی خودمان… مینیمالهایش کمی تا قسمتی با بقیه فرق میکند… حالا با این همه فضای خلاقیت و ابتکار، بعضی ها، هنوز به روال زمان طاغوت(کنایه از گذشته ای دور و سیاه و سفید ) می آید و کامنت میگذارد که عجب وب جالبی داری به من هم سر بزن… خب برادر من… بیا و خلاق باش…مثلا بیا و بگو “عوضی کره بز… درِ این هجو خانه را تخته کن “… آنوقت من هم تحت تاثیر قرار میگیرم… حتما به وب تو هم سر میزنم…حتما نظر هم میدهم…حتی احتمال دارد حضورا هم خدمت برسم و دهان حضرتعالی را مزین کنم…
