۲۳
مهر
به حوا گفتم: کاش من “آدم” بودم…آنوقت همه سیبهای باغ خدا را یکجا میچیدم و میخوردم، که او هم، من و تو را از بهشتش بیرون کند… آخر کسی نمیداند که بهشتِ من، همانجایی میشود که تو باشی و نه باغ سیب او…کاش تبعیدمان میکرد به یک جای دور که هیچ نگاهی نباشد جز نگاه من و تو…
اما حالا که من آدمِ تو نیستم…باید بنشینم همین کنار ها، زیر درخت سیب تا ببینم که چه وقت “آدمِ” تو می آید و سیب را میچیند و تو با خنده، روی پنجه پا دستش را میگیری و نرم نرمک از این باغ میروید…
کاش من “آدمِ” تو بودم…
***
حوا گفت:
***
به حوا گفتم : تو که آن دور دستها، دستت در دست فرشته ها، با باد میرقصی و صدای ساز “آدمت” گوشهایت را پر کرده که صدای من را نشنوی… این ساز من است که امروز، خاک میگیرد بیرحمانه… ترسم از آن روزی که نمه اشک خدا،از شادی عشق تو و او، خاکِ ساز من را گِل کند…
***
حوا خندید و گفت:
***
به حوا گفتم: از این حقیقت میترسم که از آن فرار میکنم… خیلی وقت است که سوز ساز را در سر انگشتانم فراموش کرده ام… لابد نت ها هم امروز از من فراریند… ترسم از آن است که دست به ساز بزنم و باد مخالف بوزد و به گوش تو نرساند… آنوقت است که من میمانم و خون خشکیده سر انگشتانم و یک داستان ناکام…
بعد نوشت: با تشکر از حوای ناشناس که در این پست همراه ما شد
