۳۰
مرداد
از آن جمعه های خبیث است امروز… توی همین جمعه ها است که گاهی یک هوسهایی به سرم میزند که خودم هم پاپیون میکنم… همین امروز ، هوس آقای خورشیدی به سرم زد… حالا این آقای خورشیدی کی هست؟ همسایه طبقه بالای خانه پدرم… کلهم اجمعین، چهار بار هم ندیدمش… یک مرد استخوانی، سیگاری و سبیل کلفت… وقتی با او دست میدادم، احساس میکردم که دستم را کرده ام داخل چرخ گوشت… در هر حال قبلا، هیچ احساس مشروع و نامشروعی نسبت به او نداشته ام… اما امروز دلم هوس آقای خورشیدی را کرده… میگفتم کاش اینجا بود… دستش را میگرفتم و میبردم یک قهوه خانه ایی جایی و می نشستیم و یک دل سیر با هم حرف میزدیم… حالا اینکه هوایی که از گلویش بیرون میزند و به صورتم میخورد، مثل دود اگزوز خاور باشد، اصلا مهم نیست… مهم، بودن این آقاست… که الان نیست…
یا بدجوری هوس غوره کرده ام… میدانید که چیست؟ همان انگور نرسیده… من که دارد فراموشم میشود… اینکه برود زیر دندان، بپکد و آب ترشش توی دهنت پخش شود…یک چشم آدم از ترشی اش ناخود آگاه، بسته میشود و کلی چین و چروک توی صورت می افتد… هوس است دیگر.. هوس همیشه نامعقول است… وگرنه اسمش را هوس نمیگذاشتند…
یا هوس عشقبازی های جوانی به سرم زده…مثلا آخر شب، توی یکی از کوچه های خیابان ولی عصر… برف هم آمده باشد…دستهایش را حلقه کند دور گردنت… بوی گرم ادکلنش، تا ته شش هایت را بسوزاند… از همین بوسه های پر از ترس و خواهش… و چشمهای فراری… بعدش یکی سر برسد و تو را با خودش ببرد توی یک زیر زمینی و از تو تعهد بگیرند که دیگر نبوسی… تو هم دروغی بگویی باشد….
یا که دلم هوای صندلی عقب یکی از همین مسافر کشهای پکیده را کرده که از توحید میروند آریاشهر… همین ها که پنجره عقبشان دستگیره ندارد و همیشه بازند… همچین باد داغ و پر دود بزند توی صورتت… راننده سیگار بگیراند و تو را که آن عقب دود میخوری، به فلانش هم حساب نکند… همه اینها به شرطی است که راننده من را برساند به همان خانه آقای خورشیدی… خود خورشیدی که نه… طبقه پائینی شان… همان خانه ای که میتوانم بی اجازه بروم سر یخچال… همان که یک زن و مرد آشنا صاحبش هستند… که زن میپرسد چای را با چه میخوری و من بگویم لیمو ترش… دلم برای آن لیموترش هم تنگ شده… اما نه… همه بهانه هستند… من فقط دلم برای آن مرد و زن تنگ شده… همین…
