اصولا اهل سربازی رفتن نبودم… این خزعبلات هم که سربازی آدم را میسازد ، به خرجم نمیرفت. این حرفها برای آن دسته آدمهایی بود که لای پر قو بزرگ شده اند و برای صبحانه، هر روز اورنج جوس میخورند. پیشاپیش روزگار ما را ساخته بود و نیازی در دو سال یک لنگه پا بودن و کار بی اجر انجام دادن نمیدیدم… شانس ما گفت و سربازی را خریدنی کردند… به راحتی خریدن یک بستنی شاتوتی… با دو روز دوندگی… رفتیم نظام وظیفه و گفتیم آقا ما بچه حاجی هستیم و پولمان هم از پارو بالا میرود و میخواهیم خدمت مقدس سربازیمان را بزنیم به آنجای گاو…چه کار باید بکنم… نظام وظیفه هم خیلی استقبال کرد….اصولا جاهای که میخواهی بدهی (پول)، تحویلت میگیرند… تنها وقتی است که لبخند، مثل ستاره هالی بعد از ۷۶ سال از روی لبشان عبور میکند…
همه کارهایمان را خارج نوبت انجام میدادند… آنهایی که میخواستند بروند خدمت مقدس، از همان اول باید قداستش را تجربه میکردند…همه شان توی حیاط نظام وظیفه در یک صف طولانی که ده بار دور خودش چرخیده بود، زیر آفتاب نشسته بودند… ما زیر کولر کنار خود جناب سروان… اصولا پول خوب است…امنیت می آورد… خلاصه با عزت و احترام کارهایمان انجام شد… آخر سر هم گفتند پنجشنبه تشریف بیاورید میدان فلانی برای تقسیم… هر کاری کردیم آموزشی را هم بخریم، نشد که نشد…
پنج شنبه رفتیم میدان فلانی… آدمهای یک و نیم میلیون تومانی، حدود یک و نیم کیلومتر صف تشکیل داده بودند … بعد هم مثل اسیرهای عراقی توی حیاط پادگان چهار زانو نشاندنمان… آخر سر هم یک سرباز چاق که این دو سال خدمت نتوانسته بود کمی از چربی هایش را آب کند، شروع به تقسیم ما کرد… درست مثل این بود که دارند برای فوتبال یار کشی میکند… قرعه ما هم به اسم قلعه مرغی خورد… اسم ضایعی داشت… بیشتر به کارخانه جوجه کشی میماند تا پادگان… به هر حال چاره ای نبود… قرار شد شنبه برویم پادگان لباس هایمان را بگیریم و بیست و یک روز خدمت مقدسمان را انجام بدهیم و کارت را بگیریم و برویم دنبال زندگیمان…
شنبه رفتیم قلعه مرغی.. یک لشکر بچه پولدار و سوسول و بچه حاجی و غیره ریخته بودند توی حیاط پادگان… قلعه مرغی را رسما به مدرسه تغییر کاربری داده بودند… دنبال همدیگر میدویدند… توی سر هم میزدند.. آوازمیخواندند و غیره… آخر سر هم لباسهایمان را دادند… آنوقتها سایز من ۳۰ بود…. کوچکترین لباسی که گیرم آمد ۴۲ بود… اشکالی نداشت…حالا ۲۱ روز که هزار روز نمیشود… فوقش میپوشیمش و دور هم با بچه به خودمان میخندیم… شب هم لباس را دادیم خیاط که ۱۲ سایز برایم کوچک کند… وجدانا هم خوب کوچکش کرد… وقتی میپوشیدمش، درست میشدم مثل عروسک دارا و سارا… کمر شلوار اندازه بود اما به نزدیکیهای زانو که میرسید به میزان فزاینده ای گشاد میشد… چیزی شبیه دامن… بعد دوباره تنگ میشد…انقدر که نزدیک مچ پایم قطرش به اندازه یک سکه ده تومانی بود… نمیدانم چطوری، اما اینکار را کرد… سر راه، یک سلمانی پیدا کردم و کله مان را با نمره چهار زد….
از فردا بیست یک روزمان شروع شد ( نقل از دفترچه خاطراتمان):
روز اول- ساعت شش سر میدان آزادی بودم. توی ایستگاه اتوبوس منتظر اتوبوسم… بجز من یک دختر هم ایستاده…از پشت او را میبینم… خیلی خوش تراش است… سر صبح هوس کرده ام با او آشنا بشوم… اما با این لباسهایی که تنم است احتمالا خنده امانش را میبرد که با من حرف بزند… اتوبوس می آید…دو نفری سوار میشویم… من پادگان پیاده میشوم…او را نمیدانم…
توی پادگان هم، اول فرمانده خوش آمدگویی میکند… سربازهای واقعی هم گهگداری رد میشوند ویک متلک کلفت به ما می اندازند…کمی تئوری جنگ و رژه و اینها…ساعت یک هم خدانگهدار…
روز دوم- ساعت شش سر میدان آزادی… خوش تراش هم آنجاست… امروز هم نتوانستم رویش را ببینم…اتوبوس… پادگان… امروز فرمانده اخلاقش مگسی است… گویا شب قبل با همسرش به توافق نرسیده است… مثل خر، کلاغ پر رفتیم… پاهایم فلج شده… طی یک عمل محیر العقول به همه ساندیس دادند… احتمالا این هم جزء تنبیه بود… چون خیلی داغ بودند… ساعت یک به صورت کلاغ پر از پادگان خارج شدیم…
روز سوم- ساعت شش میدان آزادی… خوش تراش نیامده هنوز… الان آمد…چرا من توی این تاریکی نمیتوانم صورتش را ببینم….اتوبوس لامصب مثل همیشه سر وقت آمد….پادگان…با رحیم و صادق رفیق شده ام…بچه های باحالی هستند…امروز اصطلاح تشویق فردی، تنبیه جمعی را یاد گرفتیم…یکی برای فرمانده شیشکی کشید، همه گروهان دور پادگان را سینه خیز رفتند… شلوارم بدجوری توی پاهایم میپیچد…ساعت یک ، سینه خیز، پادگان را ترک کردیم…
روز چهارم- ساعت شش میدان آزادی… خوش تراش… اتوبوس …پادگان… فرمانده امروز خیلی با صفا شده است… احتمال شب خوبی را گذرانده است… همه را میبرد سینمای پادگان… فیلم جنگی… از همانهایی که جمشید آریا صورت همه آدمهای خبیث دنیا را به خاک میمالاند…ساعت یک با فرمانده بای بای میکنیم و از پادگان با پاهایمان خارج میشویم…
روز پنجم تا دهم- ساعت شش میدان آزادی…. خوش تراش… اتوبوس… پادگان…شش روز کلاس عقیدتی… حاج آقای باحالی بود… داستانهای ۱۸+ تعریف میکرد…. البته تجربه های شخصی نبودند… ساعت یک، لی لی کنان از پادگان بیرون رفتیم…
روز یازدهم- ساعت شش میدان آزادی… خوش تراش نیامد… اتوبوس هم نیامد… دلم برای هر دویشان تنگ شده بود… تاکسی… پادگان… امروز رفتیم زیارت عاشورا… شیر کاکائوی خوبی خوردیم… بعد هم تشویقی دادند و بردنمان استخر… با رحیم و صادق شرط بستیم که فرمانده را انگشت کنیم… فرمانده لخت نشد… شرط مالیده شد… ساعت یک، خیس از پادگان بیرون رفتیم…حوله نداشتند…
روز دوازدهم- امروز یک آدم مهم به پادگان می آمد… فرمانده مستاصل بود که گروهان ما را کجا قایم کند تا دیده نشود… آخر سر هم همه را پشت ساختمان خوابگاه پنهان کرد… ساعت یک، پاورچین از در پادگان بیرون رفتیم…
روز سیزدهم- رحیم امروز دیر به پادگان رسید… فرمانده مجبورش کرد روی آسفالت غلت بزند… ما دور پادگان رژه رفتیم…خشتک همه تقریبا جر خورده…رحیم هنوز دارد غلت میزند… ساعت یک، ما با رژه و رحیم غلت زنان از در پادگان بیرون رفتیم…
روز چهاردهم تا بیستم- ساعت شش آزادی… خوش تراش… اتوبوس… پادگان… کلاس تئوری جنگ…رژه…. تنبیه…کلاغ پر… جوک…خانه…
روز بیست و یکم- ما را بردند میدان تیر… تلو… فرمانده میدان تیر خیلی آدم ناراحتی بود… فرمانده خودمان از ظرافت، پیش او، مثل فرشته مهربان میشد… عموما تمام جملاتش با کره خر و بوزینه شروع میشود…. ادبیات بدیعی دارد… در ک*نی های سفتی هم میزند… حکما تفنگ من لوله اش کج بود… سیبلهای بغل را مثل جگر زلیخا، تیکه و پاره کردم…مال خودم را همان طور که تحویل گرفتم، سالم هم تحویل فرمانده دادم…به همین دلیل است که میگویم درک*نی های سفتی میزد. آخر سر هم با دعای خیر و چند فحش آبدار برگشتیم منزل…
خدمت تمام شد… کارت پایان خدمت را گرفتم… پشتش نامردها نوشته اند کارت پایان خدمت فقط برای زمان صلح… یعنی اگر جنگی هم شد، با پس گردنی راهی میشویم… اما خوش گذشت… رحیم و صادق سه ماه بعد از اتریش زنگ زدند… صادق میگفت، رحیم هنوز گاهی ناخود آگاه می افتد زمین به غلت زدن…
بعد از آن، خیلی سعی کردم یک بار دیگر صبح زود بروم میدان آزادی تا خوش تراش را ببینم…اینبار با لباس آدمیزاد… اما هیچ صبحی دیگر اینقدر زود بیدار نشدم…
