امروز پسرک شیطانی میکرد… از سر و کولمان بالا میرفت… چنگول میانداخت… گاز میگرفت… داشت به سیاق خودش شادی میکرد و خودش را به ما نشان میداد… من نفهمیدم… عصبانی شدم… دعوایش کردم… لابد انتقام همه گرفتاریهایم را میخواستم از او بگیرم… کوتاهترین دیوار ِ دم ِ دستم است… لابد بهانهام هم این بود که “پدرش” هستم و قیم تربیت او و تنبیه و رعب هم بخشی از فرایند تربیت…
دعوایش کردم و آرام شد… من هم آرام شدم… من خجالت میکشیدم… از اینکه جرات نداشتم توی چشمهای یک پسرک دو ساله نگاه کنم، خجالت میکشیدم… عکسالعملم درست مثل تف سر بالا بود… عدلی وسط صورت خودم برگشت… انگار خودم را دعوا کرده باشم… من به جای او بغض کردم… پسرک دو دقیقه بعد – چون دل بچهها دریاست و فراموشکار- همه چیز را فراموش کرد… اما من نه… من ماندم و عذاب وجدان… هر کاری کردم که جبران کنم، نشد… قلقلکش دادم… میخندید، اما من را درمان نمیکرد… برایش دلقکبازی میکردم و صورت خودم را هزار شکل برایش درآوردم… میخندید، اما من را درمان نکرد که نکرد…
مسخره است… انگاری پسرک من را دعوا کرده… اصلا شاید همینطور باشد و او من را تنبیه کرده… امشب او راحت میخوابد و لابد خواب “بت من واسپایدرمن” را میبیند… من هم لابد از آن شبهایی خواهم داشت که هزار بار مثل کتلت این پهلو به آن پهلو میشوم و کابوس خودم را میبینم…
این را اینجا ثبت میکنم که یادم باشد آدمها گاهی وقتها چقدر ظالمند… حتی اگر نقش پدر را بازی کنند…
