دنیای عجیبی است. اوس کریم گاهی وقتها شوخیاش میگیرد و با آدم شوخیهای پشت وانتی میکند… اول آدم را از یک چیزهایی خسته میکند و بعد هم هوس آنها را توی دل آدم میاندازد. حالا شده ماجرای من… هوس چیزهایی را میکنم که زن حامله هم هوسشان را عمرا نکند…
دیشب هوس غروبهای تهران را کرده بودم…دقیقا غروبهای خیابان ستارخان… گرم و پر دود… همان وقتهایی که مسجد دم خانهمان اذان میگفت… بماند که خود من شخصا چند بار به پای “بلندگو دار” اش افتادهام، که جان مادرت “ولووم” را کمی بده پائین… چهار ستون خانه دارد میلرزد و انگاری شخصا به عتبات عالیات مشرف شدهام… و بماند که طرف ما را به هیچ ور ِ خودش حواله نداد و کار خودش را میکرد… اما دیشب دلم هوایش را کرده بود…
یا که یکهو هوس رانندههای خطی ِ سر حبیباله را میکنم که آدم را تا سر ایستگاه شریف میبرند… همان رانندهها با شلوارهای ارتشی ِ گپی و زیرپوشهای فابریک مردهای سنتی ایرانی… که باد از شیشه جلو میوزد زیر بغلشان و بعد هم توی دل و دماغ آدم… کلکسیون و گلچینی از کل بوهای طبیعت را یکجا تحویلت میدهد و تا سر حد استفراغ، متحولت میکند… البته بماند که چند ده باری با همین رانندهها، سرِ کرایه و سیگار و جنون رانندگیشان، دست به یقه شده بودم… اما خوب…کتک زدن حرفه آنها بود و کتک خوردن مال ماها… درهر حال هوای آنها را هم کردهام…
سبزیفروش سر حبیباله… جان خودم هوای او را بیشتر از همه کردهام… فروشنده، یک آدم میانسال و سبیل ناصرالدینشاهی که لای تارهای آن از شنبلیله تا پوست موز و پشم نارگیل پیدا میشد… حالا بماند که هر بار یک گاری میوه کمپوت شده را به جای میوه تازه، راهی پاچه نازنین من میکرد… یا بقالی رشتی سر کوچهمان… همان که خامه تاریخ پارسال را به من انداخت و من پساش دادم و او هم عصبانی شد و جلوی خودم درش را باز کرد و تا تهش را سر کشید که ثابت کند خامه خراب نمیشود… همان که فردا صبحش پارچه سیاه دم دکانش زدند و نوشتند به خاطر مرگ ناگهانی بزرگ خاندان و غیره….معالوصف، دلم هوای هر دویشان را کرده…
مسخره است… با همهشان دعوا کنی اما ته دلت هنوز خواستنی باشند… یک چیزهای کوچولوئی که به چشمم آنروزها نمیآمد… از جلوی دکان عطاری رد بشوی و دو هزار بوی تند و تیز، چشمهایت را پر آب کند… از چهار ت*م و سنبل طیب بگیر برو تا گل گاوزبان و مرهم فتق… بو و دود دنبه سوخته منقل جگرکی سر ِ خیابان بیستم… صف طویل ملت دم ِ شیرینی بانو و آجیل ایوب و تاتر گلریز و پیتزا نخل… دعواهای ناموسی سر میدان ولیعصر که ملت همدیگر را تهدید به کشیدن خشتک روی سرشان میکنند…
توی دلم حتما یک روزی به همهشان یا یک فحشی دادم یا پوزخند زدهام… اما حالا مینویسمشان… مسخره نیست؟
یواشکی عاشق شدن، تلفن دادن، سوار کردن، سوار شدن، ترسیدن، چسباندن، چسبانده شدن، سینمای هزارتومانی روز شنبهها، ترافیک نفسبر پنجشنبه پارک ملت، فروشگاه آدیداس طبقه همکف اسکان، ولچرخیها لای مجتمع پایتخت، ساندویچ فری کثیفه و سس گندیده کالباس هایدا، اتوبوس آکاردئونی زرد…همهشان شمشیر دولبهای هستند که بود و نبودشان زخمی میکنند…
حالا کاش فقط میشد میرفتم شرکت برادرم… دم ِ غروبی…با تاکسی فکسنی و بوی سنبل طیب و دنبه سوخته… در اتاقش را ببندد و مثل خیلی روزهای دیگر که آنجا بودم… یک ساعت چرند ِ بی سر و ته ببافیم و بخندیم و ته کو*نم عروسی شود که داداش بزرگ داشتن هم خوب است…. آخرش هم مثل همیشه یکی دو تا دلداری تصنعی که مثلا همه چیز خوب میشه و درست میشه… که من تهش بگویم یک ساعت، شش تا سیگار کشیدی… بچههات بابا میخوان… اونم بگه جمعش کن بچه سوسول…فوقش میمیرم، سرم که نمیشکنه…
دلم هوای همه اینها را کرده… میدانم که همین الان هم اگر بیایم تهران، اینها دیگر مزه نخواهند داشت… همشان مثل یک کوکاکولای گاز دار بودهاند که درشان باز مانده و الان گازشان پریده و شدهاند آب و شکر… یک چیزهایی فقط خاطرشان گاز دارند و نه خودشان!
پ.ن) در ایام شباب، اگر کمی دیر پست میگذاشتم، بعضیها از سر لطف مینوشتند که “به روز کن بابا”… ولی حالا که پست میگذارم، بعضیها از سر دلسوزی مینویسند که”ننویس جان خودت”… قبول دارم که مزخرف مینویسم، اما فراموش نشود که آدمها گاهی وقتها برای خودشان مینویسند…آنوقتهاست که نوشتهها آبکی است… شما ببخشید.
