من بلد نیستم بخندم

آدم گاهی خودش را که زیر ذره بین میگذارد، تازه میفهمد که چه موجود معیوب و مشکل داری است. درست مثل میکروب میماند… تا نرود زیر میکروسکوپ، نهادش دیده نمیشود. فلسفه بافی را ول کنیم. آقا من متوجه یک ایراد اساسی در خودم شده ام. ایراد که نه… یک فاجعه… یک چیز ویرانگر… فکرتان جای بد نرود، ایدز ندارم… آقا من فهمیده ام که بلد نیستم شادی کنم…یعنی شاد بودن برایم خیلی سخت است… خدانکرده فکر نکنید که افسرده شده ام یا چیزی شبیه به آن….نه … فقط بروز دادن شادی برایم از کوه کندن هم سخت تر است.

فکر میکنم این ماجرا هم از آن ماجراهایی است که کاملا ریشه در بچگی و جوی دارد که آدم در آن زندگی میکند… در فرهنگ و عقاید…

آقا جان… مثلا پدر بزرگ من تا وقتی که زنده بود، هر سال یک روضه برگزار میکرد… برای من مفهومش این بود که یک مراسمی میگیرد تا بهانه ای باشد که مردم دور هم جمع بشوند و یک دل سیر گریه کنند. خدا را شکر اتفاقی هم نیافتاده که اینطور خود زنی میکردند اما کلا گویا حال میداده است… اما پدر بزرگ من هیچ مراسمی را تدارک نمیدید که مردم جمع شوند و در آن بخندند. نه تنها پدر بزرگ من بلکه هیچ کدام از آدمها…

یا از بچگی تا حالا همیشه وقتی کسی فوت میکرد، طبق یک قانون نانوشته، از پیش همه برای مراسم سوگواریش دعوت بودند. اصولا هنوز طرف نیمه جان است که ما روی خاکش داریم ضجه و دست و پا میزنیم… البته هیچ اشکالی ندارد. اینها باعث همدردی با خانواده مرحوم میشود. اما چرا این قانون نانوشته برای مراسم شادی، صادق نیست؟ مثلا چرا نمیشود که همینطوری آدم سرش را مثل گاو بیاندازد زیر و برود توی عروسی مردم؟ دم در خفتت را میگیرند که تو از خانواده عروسی یا داماد؟ حالا خر بیاور و باقالی بار کن…

از بحث دور شدیم…خلاصه محیطی که من (و احتمالا شما) در آن بزرگ شده ام این “Bug ” عظیم را دارد…. اصلا ماجرا به این تنها ختم نمیشود…. مثلا در انتخاب رنگ برای هر چیز ، مونوکروم برخورد میکنم…. سرم را بزنند، ته ام را بزنند آخر سر یا سیاه انتخاب میکنم یا قهوای یا خاکستری… تو حالا بگو میخواهم شلوار بخرم یا ماشین یا شورت یا هر کوفت دیگری… اگر به من بگو بیا این پیراهن سبز را بپوش، نه سبز نه…دردسر ساز میشود مثلا بیا بگو این پیراهن قرمز را بپوش، حکما لبهایم را ورمیچینم که یعنی عیب است که این را من بپوشم… همان سیاه را بده…

آقا همین ماجراهای کوچک روی هم جمع شده و نعمت بروز دادن شادی را از من گرفته است…

چند روز پیش رفته بودیم مهمانی…بیشتر مدعودین غیر ایرانی بودند… برایشان از آب خوردن ساده تر بود که شاد باشند…. جیغ میزدند، شوخی میکردند ( از همه نوعش)… من نمیتوانستم مثل آنها باشم… من دوران دبستان یادم می آید که یک بار به خاطر سوت زدن توی راهروی مدرسه، یک ساعت یک لنگه پا نگه داشته شدم… پس در فرهنگ من، سوت زدن نشانه جلف بودن است… حالا انتظار دارید بیایم و شاد باشم؟

خوب البته حق هم دارم… من حدود بیست درصد روزهای زندگیم را در سالروز شهادت و وفات و مرگ، در حالت عزاداری سپری کرده ام… یا مثلا پنچشنبه قبل از سال نو که اصولا باید جنبه شادی داشته باشد، به پنچشنبه مرده ها معروف است… حالا اینهمه روز خدا… درست یک روز مثلا مانده با سال نو، باید بروم گورستان؟ البته خسته نشده ام ها…نه… من با این عادتها بزرگ شده ام و اگر نباشد، انگار چیزی را گم کرده ام… وقتی میبینم این فرنگی ها بابت هر چیزی شادند و خنده میکنند، برایشان متاسف میشوم…میگویم چه آدمهای الکی خوشی هستند…

اینها راحت میتوانند هر جایی برقصند… هر وقت دلشان خواست… من اگر بروم عروسی، تا داماد خودش را جر ندهد، من برایش کمی نمیرقصم… آنقدر باید التماس کند تا پا بشوم و قری بدهم… آخرش هم به خودم فحش میدهم که مرتیکه لندهور خجالت نکشیدی این ادا ها را از خودت درآوردی؟

خب چه کنم…بلد نیستم…شاد بودن را کسی به من یاد نداده… بعید هم میدانم درست شدنی باشد… یک جورهایی شناختن هم جنسهای خودم هم خیلی راحت است…وقتی میروم یک جایی که از همه ملیتی، آدم وجود دارد، ظرف سوت ثانیه ایرانی ها را شناسایی میکنم… سگرمه های در هم…لبهای آویزان… چشمهایی که هیچ برق خاصی در آنها دیده نمیشود….

خلاصه اینکه به یک سری دلایل عجیب و غریب، محیط جامعه یک فضای خاکستری بدجوری دارد. مربوط به امسال و پارسال و ده سال گذشته نیست… فکر کنم از قدیم برنامه همین بوده است… کلا خدا را هم با ضجه پرستش میکنیم… اصلا اسم عبادت که می آید، گویا گریه را هم با خودش می آورد…. بیشتر اثر میکند؟ عمرا…

در هر حال، آقا جان دل ما امروز گرفته بود…. در راستای همین که ما همیشه غصه هایمان را با دیگران تقسیم میکنیم ولی شادی هایمان برای خودمان است، من هم با شما نصفش کردم… بروید و حالش را ببرید…

 

بدون دیدگاه در “من بلد نیستم بخندم”
پوزش ، نظرات بسته می باشد.