یکی از معضلات من در نوشتن هر پست، پیدا کردن جمله اول آن است… همان مطلع پست (بر وزن شلغم خشک)… یک جمله تکاندهنده و افسونگر که تا ناف، سر خواننده را کلاه بگذارد و الکی الکی تا ته پست او را مجبور به خواندن کند… الان هم چهل دقیقه است که دارم عرق میریزم تا یک جمله درست و درمان برای اول این پست پیدا کنم… بس که هوا گرم است…. اینطوری شروع میکنم: آخر هفته خوبی بود… نه اینطوری: این آخر هفته یک بار رفتیم مهمانی و یک بار هم رفتیم باغوخش… یا که اینطوری…آخر هفته بود… مهمانی بود… باغوحش بود… صفا بود… صدا بود … نور بود…. عشق بود… گوریل بود… میمون برزیلی بود…
دیدید؟ پیدا کردن جمله اول سخت است… در هر حال همان چیزهایی که بالا گفتم را به عنوان شروع پست قبول کنید… بعد از سالها رفتیم باغوحش… مثل همه باغوحشها، یک محل بوگندو بود، با یک تعداد قفس غمبار که داخل هر کدام از آنها یکی دوتا حیوان دپرس به آدم زل میزنند و قطعا آرزو میکردند که کاش به جای تایتانیک، کشتی نوح به آیسبرگ خورده بود و غرق میشد، تا این روز را نمیدیدند… در عوض بچهها (و بعضا بزرگترها) با دیدن گورخر و فیل و کرگدن، آنچنان ذوقی میکردند که انگاری بعد از سالها نیمه گمشدهشان را پیدا کردهاند… من از بچگی از باغوحش بدم میآمده…. پارک ارم یک باغوحشی داشت (دارد؟) که بوی گندش تا قزوین هم میرسید… یک شیر زردنبو داشتند که همسن نادرشاه افشار بود… از بس که لاغر بود، انگاری لوله یک جارو برقی صنعتی را توی کو.ناش کردهاند و با تمام قدرت روشناش کردهاند و همه چیز را مکش کرده (گرفتید منظورم را؟)… حق هم داشتند… آنموقع جنگ بود و گوشت به آدمها هم نمیرسید… چه برسد به این شاهشیر… خلاصه اینطوری… یک بار هم که یک خرس توی پارک ملت، دست یک بچهای را گرفته بود و از فرق سر تا کف پایش را خورده بود و دو تا آروغ تحویل والدیناش داده بود… بعدترها هم شنیده بودم که یک مسئول ذیربط، دلیل حادثه را اشتباه محاسباتی در فاصله میلههای قفس اعلام کرده بود… اینطوری که خرس از لای آنها نمیتوانسته بیرون بیاید ولی فراموش کردهاند که بچه آدمیزاد از لای آنها میتوان رد بشود… راست و دروغش گردن روزنامههای وقت….
ببخشید… من فقط خواستم بگویم دیروز رفتیم باغوحش… نمیدانم چرا یکهو اینقدر ماجرا خشن شد و رسیدیم به موضوع بچهخوری… بگذریم… بیایید از چیزهای خوب حرف بزنیم… این آخر هفته علاوه بر باغوحش، یک مهمانی هم دعوت بودیم و جای شما خالی، خیلی خوش گذشت و نور بود، صدا بود، عشق بود و اینها… بهترین قسمت ماجرا این بود که آنجا یک تلویزیون بود که داشت برنامه جامجم ،شاید هم شبکه دو یا سه را نشان میداد… هر چه بود یکی از شبکههای داخلی بود… بعد از پنج سال… مثل همان آدمهایی که توی باغوحش با دیدن کرگدن ذوق میکردند، من هم با دیدن خانم مجری بالبال میزدم…یک برنامهای بود که آشپزی یاد میداد، خیاطی یاد میداد، یک آقای دکتر اورولوژیست مهمانشان بود، خواننده داشتند… اصلا شهر فرنگ بود… خیلی باحال بود… تنها اشکال این بود که صاحبخانه راضی نمیشد که صدای تلویزیون را زیاد کند… این شد که من تمام برنامه را بهصورت صامت نگاه کردم… مجری برنامه با اینکه یک زن درشت اندام بود و کمی کمتر از یک قبضه، ریش فرخورده داشت و با مانتوی خردلی برق برقیاش ، درست به هیئت ابرهه درآمده بود، اما من خیلی دوستاش داشتم… یک حرفهایی میزد که البته من نمیشنیدم ولی حتما خوب بودهاند… بعد یک خانمی را آوردند با مانتوی سفید (مثل پرستارها) و دستکش جراحی… فکر کردم آمده روش پیوند کلیه را یاد بدهد و برود… اما بعد دیدم که آمده کیک قیسی درست کند… آشپز بود… مانتویش دستکم سه سایز برایش بزرگ بود و راحت دو تا کفن جادار را میشد از کنارش درآورد… اما خوبی لباس گشاد این است که قدرت تخیل آدم را زیاد میکند… که ببیند آن تو چه خبر است؟ بزرگند؟ کوچکند؟ توی دست جای میگیرند؟ نمیگیرند؟ کلا تفریح خوبی است…
بعد هم یک دکتر اورولوژیست را آوردند… خیلی نفهمیدم از چی صحبت میکرد… لااقل اگر دکتر مغز و اعصاب میآوردند، شاید جهت مثال و تنویر، دست به سرش میکشید یا عکس مغز را نشان میداد… ولی دکتر اورولوژیست به کجایش دست بکشد یا عکس چی را نشان بدهد… خلاصه خیلی مفید نبود…
دست آخر هم یک آقای خوانندهای آمد و ایستاد روبروی ابرهه و شروع به خواندن کرد… لابد خوب میخواند… لابد میخواند “گل میروید ز باغ، گل میروید”… مجری هم انگاری که در محضر فیثاغورث نشسته باشد و هندسه یاد بگیرد، هیچ عکسالعملی به غمزههای خواننده نشان نمیداد… اما من هنوز دوستش دارم (مجری را میگویم)…
مخلص کلام اینکه دو ساعت تمام آنجا نشستم و تماشا کردم… طعم گس عشق دوباره آمد زیر زبانم… اگر خانم مجری نزدیکمان بود، شاید به جای باغ وحش ، دستش را میگرفتم و میرفتیم یک باشگاهی چیزی، دمبل میزدیم… روز تولدش برایش افترشیو کادو میفرستادم… کاش…
این بود آخر هفته ما… نور بود… صدا بود… مجری بود… کرگدن بود… جای شما جدا خالی بود…

الان آیس برگ رو بکنم تو کو… تا دیگه یاد بگیری فارسی بلغور کنی؟
:)))))))
سلام, این جریان مجری تلوزیون و ابرهه و افترشیو و ژیلت و اینها چند روز پیش روان ما را هم شاد کرد.ما هم اتفاقا در منزل یکی از دوستان چشممان منور شد به این شبکه های ایرانی و یک آن فکر کردم که ۱۳۷۳ است و من شش هفت ساله هستم و تازه در معید مامان از گرد سفر هرات-مشهد رسیده ایم و من با ولع دارم به تلوزیون نگاه میکنم و از مرتضی پسر خاله مهین میپرسم: برنامه کودک کی شروع میشه؟
همه رو به جلو حرکت میکنند نمیدانم اینها چه چیزی پشت سرشان دیده اند که هی اصرار دارند عقب گرد کنند!!! مانتو ها لباده شده, یک تار مو نمیبینی و ابروها هم پاچه بزی (نه اینکه مد هم هست هاااا, وقتی باریک مد بود همه خانم های ایرانی دور از جان شبیه اینهائی بودند که تحت شیمی درمانی هستند, حالا هم که پهن مد شده, کنده نیمسوز ذغالی را برداشته اند و چسپانده اند بالای ابرو… بخدا یک حد وسطی هم هست هاااا :|)
خلاصه اش این شد که منی که آخرین تصاویر مربوط به تلوزیون ایران با سریالهای میوه ممنوعه و اولین شب آرامش در ذهنم حک شده بود , مانده بودم که این بازیگر های نوظهور_ نتراشیده_ ابرهه مانند_ افترشیو لازم را چطور ربط بدهم به هانیه توسلی و یکتا ناصر!!!
پ.ن: بین عکسهایتان عکسهای از هلند هم دیده ام, پس اینطرفهاهم رفت و آمد دارید :) نزدیک روتردام باغ وحشی است به نام بلی دورپ( به کسر ب و ل)” دهکده شاد” من یکسال پیش رفتم آنجا با طرحی که از باغ وحش وکیل آباد مشهد در ذهنم مانده بود… اما آنجا هیچ خبری از قفس نبود! اگر دوباره اینجا آمدید یک ندا بدهید در خدمتتان باشیم و گشتی هم در بلی دورپ بزنیم :))
خودم بین عکس هایتان عکسی دیدم که زیرنویس کرده بودید: تونلی نزدیک آمستردام…!
شاید هم اشتباه دیده ام :|
«گل میروید به باغ / گل میروید»؟ عید ۱۳۷۲؟
فهیم جان تو هر جی بنویسی ما میخونیم
زیاد درگیر اول جمله نشو
فقط تند تند آپ کن
ما هم علیرغم ایران بودنمان اونقدر تلویزیون نمی بینیم که تو همون برنامه های قدیمی گیر کردیم…
مثل همیشه عالی بود:)
سلام. اول صبحی روحیم شاد شد اساسی. دستتون درد نکنه. خیلی خدا رو شکر کنید که صامت بود. من اینجا تلویزیون نمیبینم ولی هر کاری میکنم صداش از یه جایی بالاخره به گوش میرسه…
زود به زود بنویسید… :)
salam!
Ashegh e tashbih e “Abrahe” shodam
Kheili bahaaal bood, aslan dige yadam azash rafte bood
manam asheghe abrahe shodam
:))))
میگم که چون صامت دیدی برنامه رو اینقدر خوشت اومده اگه صدای تلویزیون بلند بود اینقدر محظوظ نمیشدی:))))
از تعریف هایی که کردی احتمالا یکی از این برنامه های خانوادگی باید باشه. معروف ترینشون اسمش: به خانه برمیگردیم هست که بعد از ظهر ها پخش میشه. البته منم دارم از خاطراتم میگم چون چند سالی هست که ندیدمش:))
من نوشته های شما و قدرت ربط تمام بی ربطی ها را در شما همیشه نحسین میکنم..
حض بردیم :)
شایدم حظ
زنده باشید شما
تو این روزا که خیلی غم رو دلم سنگینی می کنه با اون قسمت روش پیوند کلیه تون از ته دل خندیدم
منم همیشه از باغ وحش بدم میومده ولی شنیده بودم باغ وحشهای اونجا مثل اینجا نیست حیوونا آزادن و قفسی در کار نیست
یادم باشه این دفعه برم باغ و حش بهشون بگم اون ور آب هم از این خبرا نیست
مرسی فهیم جان واسه طنز قشنگت
نمی دونم چی میدیدی ولی به نظرم خانوم مجری ها الان خوب به خودشون میرسن.
اون قسمت بی تفاوتی مجری به خواننده خیلی باحال نوشتی
همیشه این موقع عا دلم واسه خواننده کبابه
توی باغ وحش ها باید خیلی مواظب گوریل و خرس بود ، مخصوصا” گوریل
عالی بود. مخصوصا قسمت تخیلش. مستفیض شدیم فهیم جان.
خیلی جالبه شما پنج ساله اونجائی و از دیدن تلویزیون ایران ذوق زده شدین….من ده دوازده سالی هست که با تلویزیون ایران قهرم و اصلا به برنامه هاش نگاه نمیکنم…بس که همه ی کاراشون اداس و ریاس و دورغه و سریالهای آبکی و برنامه های کیلوئی و مجری های مزخرف … حیفه این همه پول و وقت که داره تلف میشه.
az khoda ke penhun nist az shoma che penhoon chand sal pish rafte budam baghe vahsh ,va dar badve vorood didim ke 2ta khers amale monafie effat dar mala`e aam anjam midadan va mardom va makhsusan in aghayune konjkav!! ba yek vala`eei be sahneye love oonha negah mikardan ke engaaaaaaaaaaaar che etefaghe mohemi bud.va baghal daste man aghaye bache baghali bud ke pesaresh ba taa`job miporsid “babaaa ina daran chekar mikonan” va pedar darhaalike sanyeharo ghanimat midunest be pesaresh goft hichi baba daran hamdgaro hol midan!!bazi mikonan!.koli baese khandeye hame shod..
مطلع پست دهن صاف میکنه. نصف خوانندهها میپرن سر همون دو سه تا جملهی اول. یه بار یکی نوشته “داستان اولین همخوابگی من” بعد گفته بود چند سال پیش بود، ولی قبل از اینکه اون رو براتون بگم مثلاً فلان و بیسار. آخر هم گفته بود اگه من از اول میخواستم توضیح بدم، شما نمیخوندین. واسه همین کلک زدم. آخرم نگفت اولین بار طرف رو چطوری دراز کرده.
هیچ وقت باغ وحش رو دوست نداشتم. یعنی باغ وحش هایی که تا حالا ذیذم رو دوست نداشتم! شرایط نگهداری حیوونها که اصلا خوب نبود. من فکر می کردم باغ وحش های اونجا حیوونهاش نباید به دپرسیه اینجا باشن!!
گفتی نور بود و کرگدن پس جای ما خیلی هم جالی نبوده !
خیلییییییییییییییی………………لذت بردیم
عالی…………..مثل همیشه
خیلی خندیدم. ممنون که می نویسی و دل مارو شاد می کنی :)))
والا فهیم جان ما اینجا هر چی مجری تو تلویزیون می بینیم دافن حالا چرا واسه آمریکایی ها ریش داره پاچه بزیشو نشون می دن بیلمیرم والا
خیلی تشبیه جالبی بود. هم از لحاظ تشابه ظاهری و هم حس دلتنگی و ذوق زدگی.
خیلی راضیم از این وبلاگ… خعلی!!!
باحال بود
چند تا پست را مفتی مفتی خوانده ایم دریغ از یک نظر! گفتیم دیگر نامردی می شود اگر باز هم دزدی کنیم!
خیلی خیلی خوب می نویسید و مطالب را به هم ربط می دهید! راستی من هم همیشه می مانم اولش را چطور شروع کنم:)
راس راسی شبیه ابرهه بود مجریه؟! ای بابا…
خوبه صداش صامت بوده و دکتر زنان و نازایی نبوده!!!!
یه کم ذوق کنید به فرهادی
دلم گرفت شماها یه چیزی بگین
بگین که افتخار کردین
بگین هواستون هست ایرانی هنوز میتونه
کلی خندیدم ، آخروقتی سر کار!قسمت قدرت تخیل ، کوچیکی ، بزرگی و تو دست جا گرفتن اوجش بود!
…
بعد میگن تو خارج امکانات هست!ما کل ۷ روز هفتمون نور هست ،صدا هست،گوریل هست،خر هست،گاو هست،خانم مجریم هست!!دلتون بسوزه!
سلام
تو این چند روز تمام آرشیوتون و خوندم
اجازه بدید یک بار دیگه برای چنین قلم توانمند و شیوایی بهتون تبریک بگم
واقعا از خوندن مطالبتون لذت می برم
پایدار باشید
تازه وبلاگ شما رو کشف کردم. واقعا کیف میکنم از خوندن متنهایی که مینویسین. چرا عکس ندارین؟ وقتی متنی رو میخونی دوست داری قیافه نویسنده رو هم ببینی.
طنزت خوبه و بهتره بگم قلمت محشره
خندیدیم ماها ….
KHEILY BAHAL BOOD, DAME SHOMA GARM KE KOLY KHANIDAM, BA AREZOOYE HAMEYE AKHARE HAFTEHAYE KHOOB
لازم به عرض برسانم که به سلامتی داریم بر می گردیم به دهه ۶۰ و ۷۰ و مانتو مجری ها و کارمند های اداره های دولتی دارند همونطور گل گشاد می شند به سلامتی این هم یک نمونه دیگه از پیشرفت های این چند وقت
گل میروید ز باغ ،گل میروید.نه اونیکه شما نوشتی جناب استاد!!!
من همیشه وقتی میخوام راجع به یه موضوع مهم حرف بزنم نمیدونم چه جوری باید شروع کنم!
لذتوندیمون!
:)))))))))))
بسی لذت بردیم اقا مهم نیست با چی شروع کنی شما شروع کن به نوشتن با هر چی میخوای شروع کن
خیلی خنده دار بوداز این به بعد هروقت مجری های تلوزیون رو ببینم یاد ابرهه می یفتم.
وای خدا من هنوز دارم از خنده رو زمین غلط می زنم!
خیلی خوب بود!
سلام فهیم عزیز من امدم استانبول ار زو داشتم برات یاًداشت بزارم خیلی قشنک می نویسی . قلمت را دوست دارم استاد. ارزو دارم یه روز مثل شما بنویسم.
سلام
مرسی بابت اینکه بهونه ای هستید واسه از ته دل خندیدنمون!
خسته نباشید
خیلی جالبه تا حالا ندیده بودم از یک نوشتار طنز این قدر تعریف و تمجید بشه و حتی یک منتقد اساسی نداشته باشه-شایدم منتقدا وقتشون رو برا این جور نوشته ها تلف نمی کنن.
مطمئنی خودت با اسم های مختلف این همه کامنت نگذاشتی؟
موفق باشی
اما خوبی لباس گشاد این است که قدرت تخیل آدم را زیاد میکند… که ببیند آن تو چه خبر است؟ بزرگند؟ کوچکند؟ توی دست جای میگیرند؟ نمیگیرند؟ کلا تفریح خوبی است…
اینجای نوشتهاتان یک جور دیگری بود. دوستش نداشتم. ))))))):
biaaaaaa manoooooo bekhoooooon. man az to khosham miaddddd!!! ziad!
کلی خندیدم! مرسی آخر این هفته باید جلوی یک سری آدم از خودم دفاع کنممنظورم اینه که کمی استرس دارم کمی!! نه زیاد!! خیلی روحیم رو شاد کردید