شاید بدترین حالت عاشقی وقتی باشد که طرف را هیچوقت ندیده باشی. ندیده عاشقاش بشوی… کل غنیمتی که از او داری یک عکس سیاه و سفید است به قاعده یک بند انگشت … بار اول که عکسش را دیده بودی، آنقدر به آن زل زدی که پلک زدن یک جورهایی فراموشت شد… دائم فکرت همه جا میچرخد که این لامصب را من کجا دیدهام؟ با خودت شرط میبندی که اگر در این زندگی نشده، لابد در زندگی قبلیات با او بودهای… بعد با خودت فکر میکنی چقدر در این عکس، چشمهایش خسته است… بعد یادت میافتد که چقدر تو از چشمهای خسته خوشت میآید… خوبی چشمهای خسته این است که معمولا چیزی پشت آنها قایم نمیشود… یعنی چشم خسته، حوصله مخفیکاری ندارد…
بدترین وضع عاشقی وقتی است که بفهمی آنقدر از تو دور است که دستت به او نخواهد رسید… تا لااقل یک راندوو ِ کافی شاپی با او داشته باشی… تا شاید سر حساب کردن پول قهوه، کارتان به تعارف بکشد و مجبور شوی مانعش بشوی و دستش را بگیری که خودت حساب کنی… بعد هم خودت را بزنی به کوچه علی چپ و بگذاری چند لحظهای نرمه کف دستش را حس کنی…
باور کنید بدترین حالت عاشقی همان است… که یک عکس تو را ببرد تا ناکجا آباد… تا وسط موهای مجعدو سیاهی که دستت لابلای آنها بازی میکند… و بوسههایی که روی همان غنیمت سیاه و سفید مینشینند…
مسخره نیست جان من؟
