سلام

۱- شاید این مهم ترین رخداد زندگی من بود… شانزدهم فروردین دو نفر در خانه ما نفس میکشید و هفدهم فروردین سه نفر… این بود که پسر ما هم به دنیا آمد… حیاتش را با گریه ای اعتراض آمیز شروع کرد که چرا خانه امن کنار قلب مادر را از او گرفتیم…

۲- دوست داشتم مثل این بازی های وبلاگی که همه در آن شریک میشوند و همدیگر را به شرکت در آن دعوت میکنند، من هم بازی عوض کردن ” دایپر” بچه را راه می انداختم و همه را در آن شریک میکردم… رکورد من نیم ساعت است… امیدوارم با تمرین مستمر زمان را به یک دقیقه برسانم وعضو تیم ملی بشوم…

۳ – عجب اینکه شنیده ام که اگر کسی پسر به دنیا می آورده، دیگران برای خوشایند او میگفته اند “امیدوارم هفت تا بشودند” و اگر دختر به دنیا می آورده ، میگفته اند: ” امیدوارم خواهر ِ هفت برادران شود”… معنی و مفهوم آن اینست که هفت پسر داشتن خوب است …اما دختر داشتن خیلی شاهکار نیست… نمیدانم چه کسی قرار بوده این پسران را به دنیا بیاورد…

۴- هیچ وقت فکر نمیکردم “دوستان مجازیم ” اینقدر ” حقیقی” باشند … همه مرا به نحوی شرمنده کردند… سپاس از همراهی شما و دعای شما…

sun and fish

حوض کوچکم را دوست دارم…خانه ام است…آبی و پر از آب… بالا را که نگاه میکنم، نهال گیلاس را می بیینم… سینه سرخ را می بینم… کلاغ بد صدا را می بینم و… رهگذری بود که هر روز صبح از خاور سینه آسمان را میشکافت، تا که شب به باختر برسد… نامش را پرسیدم…گفتند ” خورشید ” است … آنقدر بالای حوض من آمد و رفت …آنقدر خیره همدیگر شدیم…آنقدر او گرما داد تا من شدم دلدار خورشید و او دلداده من…
صبح ها با بوسه اش بیدار بودم و شبها با غروبش میخوابیدم… روزی که ابری بین من او می ایستاد ، طاقت نمیکرد و آسمانش گریه میکرد… من گوشه ای خیره به بالا تا دوباره سرکی بکشد…
آنروزها نورش زیاد بود… دیوارهای خانه ام دورتر و لاجوردی تر… رقص من تندتر و خنده او بیشتر…
امروز شاید هوا سردتر است… خورشید من کم نور تر… او هنوز هر روز بی امان سقف خانه ام را میشکافد…اما بی رنگ تر…خنده اش کمتر …رقص من بی روح…
ابرهای بیشتری میبینم که او را از من قایم میکنند… دیوارهای حوضم نزدیک تر شده اند… نفسم تنگ است… اشک هم که میریزم کسی آن را نمیبیند … حتی خورشید…

فقط قلبم گرم است… مدیون او هستم …گرمیش را امانت داد… او گفته بود که زمستان اگر بیاید، من هم سردم…من که خورشیدم… گفت این تکه گرما را در دلت نگه دار تا زمستان را بکشم… آنقدر میروم و می آیم تا زمستان گم شود…آنروز برایت هدیه، شکوفه گیلاس می آورم…حوضت را میشویم و گرمت میکنم…

من امروز گرمم… میدانم که سرمای او از زمستان است … او خودش گرمست و عاشق… من هم عاشقم و منتظر… میرسد روزی که با بوسه گرم او باز برخیزم… صبح سحرم نزدیک است…. صبح سحرم نزدیک است…
….

Catch the wave

آن روزی که گفتم قایقی خواهم خرید و با آن به جایی میروم که آسمان ، زمین را به آغوش کشیده است ، گفتند نرو… دریا بیرحم است… اینجا پاهایت بر روی زمین است… جای پایت را همه روی خاک این زمین میشناسند… اما توجهی نکردم… گفتند آسمان هیچ جا به زمین نمیرسد… قایقت کوچک است و موجها بلند… گفتند هر رسیدنی ارزش رفتنش را ندارد…

اما من گوش نکردم…رفتم … من با قایقی که بزرگ نیست…پارو هایی که از بازوان نحیف من قطورتر نیستند… اکنون که گرفتار موجها شده ام فهمیدم دلم از بازو هایم نیز نحیف تر است…پارو ها را گرفته ام…جانم به آنها بسته است… اگر یکی را از دست بدهم محکومم که تا ابد دور خودم بگردم… و اگر هر دو را ببازم، محکومم همسفر موجها بشوم …

حالا دارم تلاش میکنم… خوشحالم که دریا مرا خیس کرده تا عرق ریختنم دیده نشود…خوشحالم که از ساحل دورم و چشمهایشان مرا نمیبیند و حتما میگویند که ” تا حالا باید رسیده باشد”… میجنگم با موجهایی که نمیدانم کدام باد بی موقع آنها را برانگیخته… دیگر هم آغوشی آسمان و زمین برایم مهم نیست… فقط دریای آرامم آرزوست و خاطره این موجها…

امید دارم… پس هستم…