۱- شاید این مهم ترین رخداد زندگی من بود… شانزدهم فروردین دو نفر در خانه ما نفس میکشید و هفدهم فروردین سه نفر… این بود که پسر ما هم به دنیا آمد… حیاتش را با گریه ای اعتراض آمیز شروع کرد که چرا خانه امن کنار قلب مادر را از او گرفتیم…
۲- دوست داشتم مثل این بازی های وبلاگی که همه در آن شریک میشوند و همدیگر را به شرکت در آن دعوت میکنند، من هم بازی عوض کردن ” دایپر” بچه را راه می انداختم و همه را در آن شریک میکردم… رکورد من نیم ساعت است… امیدوارم با تمرین مستمر زمان را به یک دقیقه برسانم وعضو تیم ملی بشوم…
۳ – عجب اینکه شنیده ام که اگر کسی پسر به دنیا می آورده، دیگران برای خوشایند او میگفته اند “امیدوارم هفت تا بشودند” و اگر دختر به دنیا می آورده ، میگفته اند: ” امیدوارم خواهر ِ هفت برادران شود”… معنی و مفهوم آن اینست که هفت پسر داشتن خوب است …اما دختر داشتن خیلی شاهکار نیست… نمیدانم چه کسی قرار بوده این پسران را به دنیا بیاورد…
۴- هیچ وقت فکر نمیکردم “دوستان مجازیم ” اینقدر ” حقیقی” باشند … همه مرا به نحوی شرمنده کردند… سپاس از همراهی شما و دعای شما…
