لی بی دو

اینکه آدرس وبلاگتان را به دوست نزدیکتان ندهید، بسیار کار عاقلانه ای است. خصوصا آنهایی که با شما درددل میکنند و یا احتمال میدهید روزی سفره تا شده دلشان را جلوی شما باز کنند. دلیل آن هم واضح است. اینکه هر وقت شما سوژه ای ندارید، میتوانید از درد دل های آنها، آش مناسبی برای خودتان و خوانندگانتان بپزید. خواهش میکنم برای من کلاس نگذارید… خودتان هم گاهی همین کار را میکنید.

دوست چاقی دارم که چهار سالی میشود بند را به آب داده و ازدوج کرده است. پسر موجه و پایبندیست. همسرش هم یک جورهایی اسوه است. از آن آدمهایی که دیگران گاهی حسرت داشتنش را میخورند. در چهار سال گذشته، همیشه ستونهای زندگی این زوج چاق و لاغر، به نظرم محکم و ماندنی می آمدند. تا دو شب پیش که دوست چاق من، همان سفره را ناخواسته جلوی من باز کرد و مهمان حرفهایش شدم.
خلاصه ماجرا با حفظ اصول امانت داری(!) این بود که این زوج طی این این چهار سال، نقش خواهر و برادر را برای هم بازی کرده اند. از او میپرسیدم یعنی در این چهار سال، سفری به سانفرانسیسکو نداشته اید؟ میگفت: سانفرانسیسکو؟ خدا خیرت بدهد ، ما تا شاعبدالعظیم هم نرفته ایم…
برایم عجیب بود. پرسیدم : چطور میشود؟ هیچ وقت دلتان نخواسته؟ میگفت : گاهی آنقدر به من فشار می آید که حتی چشمهایم فشارش را حس میکنند. اما همسرم نه! او کاملا خودش را دور از ماجرا قرار میدهد.
میگفت همسرش ترس شدیدی از ماجرا دارد. از طرفی معتقد است که این موضوع هیچ اهرمی در زندگی محسوب نمیشود. معتقد است اگر آدم “تقیه” کند و دور این داستان را با یک ماژیک کلفت، خط قرمزی بکشد، میتواند در زندگی پیشرفتهایی کند که باقی نمیتوانند…. و کلا از این خزعبلات…

دوست چاق من میگفت: این داستان برای من دردسر ساز شده… میگفت تا قبل از ازدواجم، همیشه در یک تعادل با این حس بودم…یک جورهایی سازگاری خوشایندی داشتیم…گاهی (فقط گاهی) شیطنت میکردم… آنهم متعادل… اما حالا محور همه نگاه هایم، فکرهایم ، کارهایم و خلاصه، زندگیم شده… نمیتوانم مثل قبل، از روابطم با جنس مخالف به صورت سالم لذت ببرم. همه را دیگر به همان دید نگاه میکنم…
دوست چاق میگفت: شغلم هم دستخوش این طوفان شده… تمرکزم را از دست داده ام…و بدتر از روزی میترسم که تحملم تمام شود و بخواهم با کس دیگری همبازی شوم. میگفت تا امروز هم شانس آورده ام که شرایطش ناخواسته با دیگری جور نشده… وگرنه هیچ گارانتی برای امانتداری، ندارم که بدهم. و میدانم اگر یک بار اینکار را بکنم، دیگر باید فاتحه زندگی ام را بخوانم…
خلاصه گفت و گفت و گفت… تا حالا اینقدر به ماجرا دقیق نگاه نکرده بودم… فکر کردم خیلی سخت است که غریزه ای را از تو بگیرند…مثلا بگویند غذا نمیتوانی بخوری… خوب میمیری بعد از مدتی…نبود آن ماجرا هم همین است …میکشد لامصب.
دلم برایش سوخت… آن شب از جدایی حرف میزد… که ما باید طلاق بگیریم… میگفت توجیه این طلاق هم خیلی سخت است…گفت مثل این میشود که درختی که شاخ و برگ سالم و سبزی دارد را ببری… همه میگویند این درخت سالم را چرا قطع کردی…اما کسی که خبر ندارد تنه و ریشه آن بیمار است و پوسیده…
چند سوال از او پرسیدم… جوابی نداشت برایشان… یعنی مطمئن نبود از آنها… مثلا پرسیدم : شاید تو برایش جاذبه نداری… به عبارتی کبریت مناسبی برای روشن کردن هیزمهایش نیستی… یا پرسیدم که شاید سرش جایی گرم شده…یا اصلا شاید هیزمی ندارد که بخواهد روشن شود… جوابهایشان را نمیدانست…
خوب…من که خیلی از این ماجراها سر در نمیآورم… فقط این را فهمیدم که دوست چاق من دیگر عوض شده…یک چیزی مثل یخ توی رگهایش تزریق کرده اند که جنب و جوشش را کم کرده است…
یادم می آید جایی نقل قولی از فروید خوانده بودم…دقیق خاطرم نیست …اما بنظرم کلیت موضوع این بود که فروید از حسی به نام ” لیبیدو” اسم میبرد که تعبیری از همان “ماجرا” است. میگوید هر لذتی که آدم میبرد بابت تحریک همان لیبیدو است…اگر از یک تابلو نقاشی خوشت آمد، بدان که لیبیدو تحریک شده …و الخ.
اگر این نظریه درست باشد، پس کسی که از این ماجرا محروم باشد یا درست بهره نبرد، احتمالا دیگر از هیچ چیزی به درستی لذت نمیبرد… که البته بنظرم خیلی منطقی است. مثال خوب تر، این است که این “ماجرا” در زندگی مثل صدای طبل در یک گروه ارکستر است. اگر نوازنده طبل، درست بزند، این “ماجرا” میشود یک ریتم مناسب برای کل ارکستر… اما اگر بد بزند همه صداهای دیگر را محو میکند و تو دیگر چیزی نمیشنوی… به عبارتی این ماجرا گاهی میتواند صدای زندگی را از تو بگیرد….
بگذریم … نمیخواستم اینقدر بحث جدی بشود… فقط خواستم کمی غیبت مردم را بکنیم و کیف کنیم… اما واقعا ماجرای دوست من جدیست… حداقل برای او جدیست… اگر حلش نکند، احتمال اینکه در آینده برایش گران تمام شود ، زیاد است… چون اگر آدم به “نبود ماجرا” عادت کرد، برگشتن از آن سخت تر است… یعنی هر چه از این ساحل سلامت دور شود، برای برگشتن به آن، پارو زدن بیشتری لازم است… تازه اگر بازوهایت آنقدر قوی باشد که بتوانی پارو بزنی…یا باد مخالفی نوزد و تورا به ساحل دیگری هدایت کند و یا حتی موجی تو را غرق نکند…
پیچیده شد…نه؟

wind of change

اصولا آدم باید چند وقت یکبار خودش را بازبینی رفتاری کند.چطور است که هر سال برای چک آپ ، میرویم و از انواع مایعات داخل بدنمان کمی را مثل اشانتیون میدهیم دست دکتر؟ این هم همان هست. اگر نکنی یکباره میینی میکروبی ، ویروسی، کنه ای چیزی افتاده تنگ روحت و دارد با آن وصلت میکند. داستان این است که من هم چند روزی است با این بازبینی رفتاری، یک قل دو قل بازی میکنم و سعی میکنم سر از ته و تویش در بیاورم. اما خوب…نمیشود بی پدر… خیلی سخت است. مثل این است که یک گونی پر از ماش بدهند و بگویند حالا سنگهایش را جدا کن…

یادم است که چند روز پیش ماشینی پیچید جلوی ماشین من… آدم محترمی بود… دویست متری هم با من فاصله داشت. حالا دستش توی دماغش بود یا جایی را داشت میخاراند، به هر حال راهنما نزد و پیچید…عصبی شده بودم…خط و نشان میکشیدم…آن انگشتم را که کنار انگشت اشاره ام بود( بزرگترین انگشت) را سرپا نگهداشتم و نشانش دادم… و از این کارهای انسانهای نئاندرتال و بدوی…حالا بماند که آن آقای محترم هم به تلافی دستش را تا آرنج نشانم داد … اما حرفم این بود که آنجا فهمیدم کمی تغییر کردم…معمولا من اهل این کارها نبودم… تازه من که تهران زندگی کرده ام… همانجا که وقت رانندگی حداقل از چهارده جهت امکان دارد ماشین ها دستی به سر رویت بکشند…

چه میدانم… شاید وقتی مدتی بین آدمهایی زندگی کنی که همچین یک تار مو ، فرهنگشان با تو مغایرت دارد، تو هم محو آنها بشوی. آدم که سنگ نیست…گل است… وقتی افتاد داخل مشت روزگار، شکل همان را به خودش میگیرد.

یادم است وقتی ایران بودم، سر صبح که میرسیدیم شرکت، از گربه های دم در تا خود مدیر عامل گرفته، با همه سلام و احوالپرسی میکردیم. تو گویی از قندهار برگشته ام و عمریست همدیگر را ندیده ایم. عید نوروز و فطر و غدیر را که دیگر نگو…آنچنان به هم میپیچیدیم و بوس و لب و تبریک که حالا انگار چه شده… اما… اینجا صبحها مثل بز سرمان را می اندازیم و میرویم تو… فوق فوقش دمی برای همدیگر تکان بدهیم که یعنی دیدمت… میشود که یکی دو روز با بغل دستی حرف نزنیم…خوب من هم همینم…اوائل که آمده بودم اینجا، هر کس را که میدیدم، از سلام شروع میکردم و تا حال عمو و عمه اش را میپرسیدم. خوب عجیب نگاهم کردند… من هم دیگر نمیپرسم …مثل خودشان “بز” شده ام. البته بگویم این را… آدمهای خیلی خوبی هستند. یک رو… مونوکروم…معمولا به پشت سرت کاری ندارند و همه چیز را جلو انجام میدهند… بد برداشت نکنید…منظورم همه چیز را جلویت میگویند… خوب من این را ترجیح میدهم… بگذریم… خلاصه این جا هم فهمیدم عوض شده ام…حالا بماند که “شت” جای “لعنتی” را گرفت، “اوه مای گاد” جای “یا ابوالفضل” را پر کرد…یا حتی به جای ” بزن قدش” زده ایم توی کار ” گیو می فایو”…

اینها را که گفتم ظواهر کار بود. هیچ بشر و حشمی هم از ظواهر نمرده که ما بمیریم. اما اگر این موریانه تغییرات، زد و فونداسیون شخصیت ما را هم تحریف کرد،چه میشود؟ چه میدانم…مثلا تعصب به همسرمان ، مثل آنها شد…یا دو صباح دیگر که پسرمان بزرگ شد و موهای صورتش و باقی جاهایش دربیاید، باید به او اجازه بدهیم که هر جور خواست رفتار کند و باقی ماجراها؟ آنروز که برای همیشه برگردم که ایران زندگی کنم، داستان چه میشود…؟ دوباره از اول…تغییر و تغییر…میشود مثل فنر…وقتی زیاد شل و سفتش کنی، دیگر فنر نیست … یک تیکه فلز که وقتی یک سرش را بگیری، آنطرفش خیلی ناجور آویزان میشود…نمیدانم …شاید هم آدم بتواند تغییر نکند و ثابت بماند… اگر از همان اول اسکلتش را تعریف کند و بگوید من باید توی همین چهارچوب بمانم…یعنی حواسش باشد…میشود؟

S as Small

احساس خوبی نیست که یک عمر به اتیکت پشت یقه پیراهنت نگاه کنی و همیشه حرف
S را ببینی…همان اسمال…همان کوچک خودمان…

به اندازه دو نفر هم غذا بخوری ، به این امید که یک روز حداقل حرف M را بزنند پس گردنت… اما جواب نمیدهد…از وقتی هم که مهاجرت کردیم این ور آب ، ماجرا بحرانی تر شده…هر کس را میبینی حداقل دو ایکس لارژ است…آدمهای غول آسایی که با یکی از تی شرتهایشان میتوانی یک کفن جادار و دو تا دستمال سفره اضافه برای خودت دست پا کنی…

موضوع به همینجا ختم نمیشود که… این سایزی که پس گردن تو جا گرفته، نسبت مستقیم با میزان قدرت تو در گرفتن حقت دارد…اگر S باشی، چک برگشتی را کمتر میتوانی نقد کنی، کرایه تاکسی شاید بیشتر بدهی…کلا جای کمتری روی زمین به تو میرسد… یا بدتر اینکه سایز حنجره و داد و فریاد و عربده تو هم اسمال میشود… حساب نمیبرند خوب… میروی جلسه… با ۱۴۰ کیلوگرم گوشت مینشید روبروی تو … لایطلات میبافد … به سبب همین ایکس لارژ بودنش و فریادهای خرکی که میکشد، تمام حرف مفتهایش را اماله ات میکند…

توی مقیاس بزرگتر هم همین است… وای به روزی که رئیس جمهورت هم S باشد.. تمام اقتدار مملکتت Sمیشود … کسی حسابمان نمیکند که… یا جمجمه ات هم اسمال شود و همان ۱۰۰ گرم گوشت هم داخلش جا نشود…

آین را هم قبول ندارم که دنیای امروز روی منطق و تفکر و گفتگو میچرخد و دیگر وزن آدمها کاری را از پیش نمیبرد…اصلا چنین نیست…یک نگاهی به همه کسانی که در این دنیا به جایی رسیده اند، بکنید…یا چثه عظیم دارند یا ت*م های بزرگ…هنوز هم در این دنیا سایز پیراهن یا لباس زیر است که تو را میتواند به جایی برساند…

خدایا…این دنیا که گذشت … اما جان ما این داستان “لا یکلف ا…نفسا الا وسعها” چیست؟ نکند باز هم این داستان اسمال بودنمان آن دنیا هم گریبان گیر بشود و کار دستمان بدهد… البته ما به عدالت شما شک نداریم و امیدمان بر توست…

پ.ن ) البته ما از این موضوع اصلا ناراحت نیستیم…چون توانسته ایم راهش را پیدا کنیم…که بماند چیست … فقط خواستیم چیزی گفته باشیم.