یک وجه اشتراک اساسی بین ایران و آمریکا پیدا کرده ام. اگر نیم ساعتی را با برنامه های تلویزیون ایران بگذرانید، میبینید که یا اورانیوم غنی میکنند یا هواپیما میسازند یا دارند شاتل و موشک کاوشگر هوا میکنند. اما اگر سری به ایران واقعی بزنید، میبینید هنوز گاهی زمستان، مردم گاز ندارند یا سیستم حمل و نقل شهری هنوز چیزی شبیه به دوره صفویه باقی مانده است. امریکا هم همین است. تا وقتی که ایران بودم هر چه خبر شگفت انگیز پزشکی رخ میداد، یک سرش آمریکا بود. چه میدانم… مغز آدمها را عوض میکردند، قلب عاریه میدادند، چشم را جای دماغ میکاشتند و از این ژانگولرهای محیر العقول… تا اینکه خودم آمدم اینجا…و تا امروز سر و کارم به هر پزشکی در آمریکا که افتاده، لعنت به او فرستادم و دعایی به جان پزشک های ایرانی کرده ام… داستان این بود که مدتی قبل مزه بدی داخل دهنم حس میکردم… شبیه موش مرده… آزار دهنده بود. به دکتر “اف” زنگ زدم و با کلی ادا و اصول وقت گرفتم. سر موقع خودم، وارد مطب شدم و مطابق معمول دو دوجین سوال و جواب را پر کردم… از رنگ بند ناف موقع تولد بگیر، برو تا رژیم غذایی پدربزرگم… خلاصه بعد از رد کردن این نکیر و منکر، به دکتر “اف” رسیدم… ماجرا را گفتم…نگاهی به دهانم انداخت… کمی فکر کرد… بدون هیچ ملاحظه و پیش درآمدی گفت: آقای فهیم، برات یک آزمایش ایدز مینویسم، الان انجام بده. یاد روزی افتادم که اشتباهی زبانم را به باطری ماشین زدم و تا چند روز رعشه داشتم. شوک شدم… سریع یک فلاش بک به گذشته زدم که ببینم خطایی کرده ام و اگر کرده ام، همان بادبادک معروف را پوشیده ام یا نه؟ اما هیچ رکوردی نامشروعی یادم نیامد. خلاصه خونم را توی شیشه کردند و پرستاری که الان حکم عزرائیل را برایم داشت، گفت دو روز دیگر زنگ میزنیم و نتیجه را میدهیم… توی راه خانه، دوباره تمام زندگی بعد از بلوغم را مرور کردم… دلیلی برای نگرانی وجود نداشت… من که کاری نکرده ام …اما به قول معروف، این روزها به بادمجان هم نمیشود اعتماد کرد… چه میدانم، تیغ مش عباس آرایشگاهی، اوس عبود دندونساز و هزار تا از این ترمینالهای اهدای ویروس ایدز…داشتم فکر میکردم اگر واقعا مثبت بشود چه؟ وصیت بنویسم؟ مال و اموالی که ندارم؟ اما خوب همین چهارتا تیر و تخته را هم که نمیشود ریخت به حساب ۱۰۰ جرج بوش… تازه چه آبرو ریزی بشود….. آخر سر هم تصور کردم که مرده ام…از جای خالی خودم توی خانه دلم میگرفت و از این خیالبافی ها… سرتان را درد نیاورم… دو روز با اسانس زهرمار گذشت و آخر سر خبر دادند که جواب منفی است و من زنده میمانم (البته فعلا) و معلوم شد که روکش دندانم خراب شده و چرک کرده و با نیم ساعت زیر دست و پای دندانپزشک، دوباره قناری های زندگی ام، شروع به چهچهه کردند.
این همه صغری و کبری را ردیف کردم که برسم به ایدز…این بیماری مرموز و باکلاس و ترسناک… یادم هست قبلا سیاست کشور ما طوری بود که این بیماری را قایم میکردند. اصلا نمیدانم این چه لذتی برای دولت فخیمه ما است که چیز های عجیبی را از مردم قایم کنند. مثلا آمار مبتلایان به ایدز یا انکار وجود همجنسبازها یا مثلا همیشه یک کسینوس فی در نرخ تورم ضرب میکنند که چه؟ یاد دوران مدرسه خودم میافتم. نمره نامعقولی که میگرفتم، معمولا ورق امتحانی را چهل بار تا میکردم و یک جاییم قایمش میکردم …اما که چی ؟ آخرش یا پیدا میشد یا از مدرسه زنگ میزند یا یک همکلاسی خودفروخته، موضوع را لو میداد. آنوقت، هم تشر را میخوردم هم بی اعتمادی خانواده را میدیدم. عین همین ماجرای آمار ایدز در ایران… از روزی که ماجرای ایدز در ایران جدی شده بود، همیشه آمار مبتلایان غلط اعلام میشد و یا فراتر از آن وجود آنها بالکل انکار میگشت.
همین قایم باشک بازی باعث میشد که اطلاع رسانی هم مخدوش بشود. مثلا ک.ا.ن.د.و.م موضوعی ناموسی محسوب گردد…من یادم نمی آید تا این اواخر کسی، ارگانی، جنبشی چیزی بصورت اساسی این اطلاع رسانی را به عهده گرفته باشد. مگر اینکه بخواهید کلاس تنظیم خانواده دانشگاه ها را مثال بزنید یا کلاسهای اجباری قبل از ازدواج… اینها همه نوش دارو بعد از مرگ سهراب هستند. کسی که میخواهد ازدواج کند یا یک دانشجو، احتمال نامطلع بودندش از این مسائل خیلی کم است. تازه هنوز هم فکر نمیکنم که آزمایش HIV اجباری برای ازدواج باشد… هست؟ آنوقتها که نبود.
البته اعتراف میکنم مشکل اساسی از خانواده شروع میشد. ماجراها همیشه زیر سایه “هیششش”،محو و قایم میشد. خوب اگر با دوکلام حرف درست و حسابی میتوان خطر را از سر کسی گذراند، چرا دریغ کنیم؟ که خدای نکرده چشم و گوش و بچه باز نشود؟ بچه به هر حال در یک سنی به بلوغ جسمی میرسد و کار خودش را میکند.اما تو باید کمکش کنی تا بهتر و سریعتر به بلوغ فکری برسد.
این قضیه قبل از وقوع یک طرف، ماجرای مبتلا شدگان طرف دیگر… خوب طرف ایدز دارد، چرا دست با او نمیدهی؟ چرا طردش میکنی؟ اوف میشوی؟ قبول کنید این جماعت بیشتر از بیماریشان، از نگاه “من” عذاب میکشند. از ناشناخته ماندن… از قایم کردنشان…
به هر حال، این همه آسمان و ریسمان بافتم که من هم چیزی برای روز جهانی ایدز گفته باشم…البته با دو سه روز تاخیر…
پ.ن) وزارت نیرو یک زمانی برنامه ای چیده بود که کنار ارزاق عمومی که هر از چندگاهی به مناسبتی به کارمندانش هدیه میداد، ک.ا.ن.د.و.م هم بدهد. مثلا مرغ و گوشت و ک.ا.ن.د.و.م و تخم مرغ …پروژه موقتی خیلی سازنده ای بود. اما تنها اشکالی که داشت، وطنی بودن ک.ا.ن.د.و.م ها بود. این مورد چیزی نیست که بشود با آن شوخی کرد. دو نفر همکار داشتیم که هر دو قبل از عروسی (دوره عقد) استفادشان کردند و عین هردو نفر مجبور شدند تاریخ عروسیشان را جلو بیاندازند. نمیدانم آنها وحشی بازی درآورده بودند یا ضخامت بادبادکها کم بود؟ نمیدانم…
