همیشه معلمهایم شکایتشان به پدرم این بود که فهیم سر کلاس، حواس پرت است. البته چون از پدرم به دلایلی حساب میبردند، عبارت “حواس پرت” را به کار میبردند. وگرنه همه شان منظورشان این بود که فهیم سر کلاس در هپروت سیر میکند. راست میگفتند. الان هم همینطور هستم. مثلا موقع رانندگی…همه آرزوی من این است که یک مسیر طولانی را برانم، حرف نزنم، ترافیک نباشد، پیرزنی، چیزی یکهو وسط خیابان نپرد تا من در هپروت خودم سیر کنم. دو روز پیش بود. موقع رانندگی یک بیلبورد به بزرگی یک زمین والیبال چسبانده بودند سینه دیوار و مبلغ لاتاری آنروز را نوشته بودند. دویست و هفت میلیون دلار…من هنوز هم تا چیزی به دلار میبینم، سه سوت ضربدر هزارش میکنم که ببینم چند تومان است.میشود دویست و هفت میلیارد تومان… این رقم، جوری همه سوراخ سنبه هایم را قلقلک میداد که با تمام اعتماد و ارادتی که به شانس کج و معیوب خودم دارم، باز هم وسوسه خرید بلیط لاتاری مثل کنه به جانم افتاد. با خودم گفتم به اولین پمپ بنزین که رسیدم، یک بلیط لاتاری میخرم و تا آنجا برسم وقت خوبی بود که بروم در هپروت که اگر من برنده لاتاری بشوم،چه ها میکنم؟
ببینید من اصلا اهل کار خیر و ثواب به مفهوم رایج آن نیستم که مثلا پابشوم و کلی از این پول بی صاحاب و باد آورده را خرج به خانه بخت فرستادن مثلا ۵۰۰ زوج کنم. که چی؟ گیریم که من پول عروسی و جهیزیه همه را بدهم. کی هزینه زندگی و امرار معاششان را میدهد؟ پس فردا لابد همین ۵۰۰ زوج ، هر کدام حداقل دو توله هم پس می اندازند و جمعیت زیر پوشش کمیته امداد فهیم از ۱۰۰۰ نفر ( ۵۰۰ زوج) میشود ۲۰۰۰ نفر…نه آقا جان من اینکار را نمیکنم.
گفتم اگر این مبلغ را برنده شوم، اول از همه تنبان پای آن آرزوی قدیمی و مسخره خودم میکنم. بروم یک کافی شاپ راه بیاندازم. یک خانه حیاط دار بزرگ بگیرم، طرفهای بلوار کشاورزی، انقلابی، کریمخانی جایی…یک کافی شاپ که فرهنگی باشد. آدمها بیایند آنجا کتاب بخوانند و فیلم ببینند و نقد کنند. امکانات بگذارم که من هم گوشه ای از این سفره فرهنگی را دست بگیرم. اما که چه؟ لابد دو صباح بعدش، منکرات میخواهد بریزد آنجا و بابت آن دو علف بچه کم حجاب، در آنجا را تخته کند؟ همه آبروی فرهنگی ما را ببرند و از فردا جار و جاز بزنند که فهیم فرهنگی، مروج فساد و رویم به دیوار ف.ح.ش.ا بوده؟ مگر کافی شاپ جای این کارهاست؟ ضمنا در این دور و زمانه کی حوصله دارد کتاب بخواند؟ نمیخواهد ما کار فرهنگی بکنیم. بگذارید سفره فرهنگی همان زیر دست و پاهایمان لگد شود.
چطور است پولهایم را ببرم هزینه آموزش به مردم بکنم؟ میگویند یکی از راه های بالا بردن آگاهی مردم، آموزش است. خب …مثلا بروم، دانشگاه تاسیس کنم؟ این روزها مجوز مهد کودک را به بدبختی میدهند وای به حال دانشگاه… چطور است بروم با آقای جاسبی شریک بشوم… مثلا بصورت قراردادی چند تا از این شعبه های نان و آب دارش را اجاره کنم. شاید هم اجاره به شرط تملیک… فکر کنم سر چند سال پولم دوبرابر شود… اما نه.. آن دنیایی هم هست… فکر کنم با این کار یک شهرک به نام خودم وسط موتورخانه جهنم دست و پا میکنم. میدانید روزی چند تا ناله و نفرین و فحش ناموسی نصیبم خواهد شد؟ همین دانشجوهای پسر که روزی چند بار یک جاییشان را به یک جای دیگر مدیر دانشگاه آزاد حواله میکنند. نه آقا جان… این پولها به ما نیامده است.
اصلا نظرتان چیست که پولهایم را بزنم به کار تولید؟ هم کمک به اقتصاد کشور کرده ام، و هم این پول بی زبان روی زمین نمیماند. حالا چی تولید کنم؟ لباس و اسباب بازی و ابزار یراق و الکترونیک و صنایع سنگین و کامپیوتر و تلفن و چیزهای مثل این که نمیشود…چین با خواهر و مادر همه این ها قبلا وصلت کرده و از دست ما خارج است. اصلا کار تولیدی بکنم که چه؟ همه زندگیم میشود گرفتن مجوز… تازه مجوزها را که گرفتیم اول بدبختی و بی مهری به من تولید کننده است. هر جا که بنشینم باید غر بزنم که به من تولید کننده نمیرسند و از این حرفها… پولم را بدهم برای خودم آینه دق درست کنم؟ حالا این چرخ تولید اگر نچرخید هم نچرخد مگر چه میشود؟
بزنم توی کار ساخت و ساز… انبوه سازی میکنم… از کم شروع میکنم و کم کم شهرک میسازم و برج میلاد هوا میکنم. هم پولش خوب است هم همیشه آدم بی مسکن وجود دارد. که چه؟ ادم بی مسکن هست اما این ادمهای بی مسکن پولشان کجا بود که خانه های من را بخرند. آنوقت یک شهرک میماند روی دستم و باید کاسه چه کنم چه کنم را بگیرم. تازه امکان دارد دیوار همه خانه ها را بسازم و یکهو تیرچه بلوک قحط شود. خانه بی سقف هم مثل زنبور بی عسل ، به لعنت خدا نمی ارزد. نمیخواهم…
اصلا شاید بهتر باشد که یک موسسه غیر انتفاعی یا NGO بزنم و اعتیاد را ریشه کن کنم؟ بزنم و جامعه را سبز کنم؟ همه به خوشی بروند سر زندگیشان و دیگر ” کوفتی” نکشند و نئشه نباشند. خوب حالا که چه؟ مثلا نئشه نباشند که چه شود؟ عقلشان سر جایش بیاید و ببینند چقدر بدبختی سر راهشان است؟ خانه ندارند، کار ندارند، چهار تا توله گرسنه منتظرشان است و نمیتواند حتی نان سنگگ بخرد برایشان؟ اگر نئشه نباشد، باید بنشید و غصه بخورند. خب اینطور که از چاله به چاه است…نه بابام جان…اینکار به درد نمیخورد. آن طفلک ها یک چیزی میدانند که معتاد میشوند.
توی کار کتاب و نشر و فیلم و موسیقی و هنر و علم هم عمرا وارد نمیشوم که فقط هدر دادن وقت و پول است. اصلا مشتری درخورش را هم ندارد. سینما هم راه نمی اندازم. پس فردا آتش میگیرد و خر بیار و باقالی بار کن.
آهان… فهمیدم…. میزنم توی کار دلالی… دلار …سیم کارت… کوپن…سکه… خانه میخرم و می فروشم…. یا چند تا پیتزا فروشی راه می اندازم. شکم همیشه عرضه و تقاضا دارد و سوخت و سوز هم ندارد…. اصلا میروم پول نزول میدهم. چند تا هم “شرخر” اساسی استخدام میکنم. همیشه پولم هم در گردش میماند. یا بهتر از همه این کارها…یک حساب بلند مدت باز میکنم توی یکی ازهمین بانک ها … پول را میریزم توی آن…سر ماه میروم سودش را میگیرم. هر روز هم میرویم پارک ملت، شطرنج و بیخ دیواری بازی میکنیم. نه ریسکی دارد و نه دردسر و اعصاب خوردی و نه هیچ کراهت کاری دیگری… میخواهم که هفتاد سال سیاه چرخ اقتصاد نچرخد…
پ.ن۱) آقا جان اینقدر توی هپروت بودم که همه پمپ بنزین ها را رد کردم و یادم رفت بلیط لاتاری را بخرم. فردایش فهمیدم که یکی برنده شده و همه پولها را برده. از فردا دوباره هر روز صبح سر ساعت هفت باید کارت بزنم و سر کارم حاضر بشوم. هر چه میکشیم از این حواس پرتی است.
